Saturday, December 27, 2014

آخرين برنامه ی 2014

گفتمان سیاسی اجتماعی

 زمان به وقت اروپای مرکزی :20:00

14:00  تهران 22:30  و نيويورک 

_________________

Paltalk

View all  ---> all Languages---> Iran 

Iran Goftemaan Siasi Ejtemaaee

_______________________________

27 دسامبر

 جدايی دين از دولت آيا در خاورميانه امکان پذيراست؟



گفتگو 
با

 عبدی جواد زاده

استاد جامعه شناسی

جهان، شاهد خیزشِ مردم خاورمیانه برای زیر سؤال بردن دولت های استبدادی در سال های اخیر بود. معترضان، خواستار برابری، عدالت، آزادی‌های اجتماعی، سیاسی و دستیابی به فرصت های اقتصادی بودند. هرچند تقاضای برقراری حکومت سکولار، خواست اولیه ی چنین خیزش های اجتماعی و انقلابی نبود؛ اما به نظر می رسد که‌ ناخشنودی های اصلی موجود‌، ناشی از  خواست مردم برای پایان دادن به دولت های استبدادی و در نهایت ایجادِ دولتی سکولار است. گقتنی است که جدایی  دین از دولت، نقطه ی اختلاف مردم دین باور و  مذهبی های افراطی در خاورمیانه بوده و هست.


فایل های  یوتیوب / صوتی



_________

4 اکتبر

بررسی‌ جامعه شناسانه ی تأثير اسلام و اعتقادات اسلامی
در فرهنگ سیاسیِ ایران و مصر. 

با

 عبدی جواد زاده



در این گفتگو، ریشه‌های عمیق فرهنگ اسلامی موجود در فرهنگ سیاسی دو کشور ایران و مصر، بررسی‌ خواهد شد. تفاوت‌های جامعه شناسانه ی موجود در ايران و مصر با بررسی نتایج  جنبش ها و قیام‌های اجتماعی  بهتر نمایان می شود. به طور مثال  مقايسه ی نتايج انقلاب ۱۹۷۹ در ایران و قیام ۲۰۱۲ در مصر


فايلهای صوتی




*******************************


_________________

مطالب تازه

***********


رازورزی شب یلدا

شب دوستی، شب صمیمیت، شب دید و بازدید، شب مهرورزی، شب با هم بودن، شب داستان های مادر بزرگ، شب خاطره های ماندگار، شب شادی و تبسم ها، شب آجیل و میوه های خشک، شب انار و هندوانه، شب گل و شیرینی و شیرین کامی، شب خوراکی های خوشمزه، طولانی ترین شب سال، شبی بلند به بلندای فرهنگ چند هزار ساله، شبی پر رمز  با رسوم و آیین های پر پند، شبی آمیخته با راز همراه با ساز و آواز و سرانجام، شبی زیبا که پایان پاییز را فریاد می کشد تا رنگارنگی خزان را به سپیدی و پاکی زمستان بسپارد و آنگاه که خورشید در پس تاریکی می درخشد، گویا تولدی دوباره می یابد و به همین دلیل ساده است که "یلدا" نام گرفته است؛ یلدا ریشۀ واژگانی تولد و در واقع زایش خورشید است و تداوم نور در درون طبیعت که انسان با تکیه بر تجربۀ خویش آن را بازشناخته و چه نیکو هر ساله آن را یاد می کند و گرامی داشت آن را به نیکی برگزار می نماید تا همۀ این خوبی ها برای همۀ انسان ها باشد.
زندگی انسان پس از دوران باستان وقتی به کشاورزی و دامداری روی آورد، برای نیل به پیشرفت چاره ای نداشت که با طبیعت رابطه برقرار کند و به گردش ماه و خورشید توجه کند و کوتاهی و بلندی روز و شب را دریابد و آرام آرام به طولانی بودن واپسین شب پاییز پی برد. تغییر فصل ها و تأثیر مستقیم آن بر زندگی و کار مردم، انسان را بر آن داشت تا هر تحولی را به مناسبتی تبدیل و آن را دستمایۀ جشن و شادی کند تا انگیزش انسان برای تداوم زندگی دوچندان شود و به راستی شب یلدا، یکی از مهم ترین آنهاست که حادثۀ حتی به سردی گرایی طبیعت را انسان ها به شبی شادمانه زیستن می آراید و افسانه های پندآموزی را در درون آن می آلاید.
در آغاز فصل زمستان، افسانۀ "ننه سرما" را در فلات ایران از شرق کشور چین تا آن سوی بین النهرین، بارها و بارها به ویژه در شب یلدا از زبان مادربزرگ ها یا بزرگ ترها شنیده ایم. اگر آن شب باران ببارد، یعنی ننه سرما گریه می کند و نتیجه می گرفتند که ما همواره باید رفتاری نیکو داشته باشیم تا مبادا ننه سرما را ناراحت کنیم که بگرید و یا اگر آن شب برف می بارید، یعنی تشک ننه سرما پاره شده است و پرها وپنبه های آن بیرون جهیده است و نتیجه می گرفتند که همۀ انسان ها در آسایش بیارامند و هیچ انسانی بی خانمان نماند و یا اگر از آسمان تگرگ می بارید، معنای آن این بود که گردنبند ننه سرما گسیخته و دانه های آن پراکنده شده است و نتیجه می گرفتند که می باید به امکانات انسان ارج نهاد و نباید به آسایش همۀ مردم بی اعتنایی کرد.
آری، باورهای مردم بر همین آیین ها استوار بود و انسان ها در بستری از قراردادهای اجتماعی نانوشته، در صلح و صفای نسبی نسبت به شرایط کنونی و امروز جهان زندگی می کردند. جشن و جشن و یادآور عید تا جایی که ابوریحان بیرونی، نخستین روز دی ماه را "خور روز" یا "روز خورشید" نامید که اشاره به زاییده شدن دوبارۀ خورشید است و جشن آن روز را "جشن نود روز" نامید، به این معنا که نود روز دیگر به عید نوروز باقی مانده تا طبیعت شکوفا شود.
در مصر باستان، یکمین روز زمستان را روز "باززایی خورشید" می پنداشتند و جشنی بزرگ برپا می داشتند. در روم باستان، اول دی ماه به روز "خداوند خورشید" موسوم بود که شاه و بزرگان روم به میان مردم می آمدند و جامۀ خود دریده و لباس مردم بر تن می کردند و همگان در صلح و دوستی به پایکوبی می پرداختند. در یونان و ایتالیا نیز جشن و و بزرگداشت برقرار بود. باید گفت که واژۀ "نوئل"، ریشۀ رومی واژۀ "ناتال" به معنای "تولد" است که پس از سال 350 میلادی توسط یکی از کلیساهای روم، میلاد مسیح را به اوایل زمستان نسبت داد که تا امروز نیز همۀ شاخه های مسیحیت بر آن توافق دارند؛ شایان ذکر است که پیش از آن میلاد مسیح را هر یک از فرقه های مختلف مسیحیت به روزهای مختلفی نسبت می دادند و اختلاف نظر داشتند.
به امروز نیز بپردازیم و سفرۀ رنگین شب یلدای دیروز به میز پرطراوت و رنگارنگ شب یلدا نقل مکان کرده، اما محتوای آن هرگز تغییر نکرده، هنوز دانه های زیبای انار با نور شمع، چشمک می زند و قاچ هندوانه دلربایی می کند و آجیل ها، بزاق دهان را بر زبان جاری می سازد و شیرینی ها و خوراکی ها، خوشمزگی را تداعی می کند. پس بیاییم به محتوای شب یلدا لنگر اندازیم و ساحل زندگی انسان ها را ارزشمند سازیم و با هم بودن و نیک سرشتی را زینت سرلوحۀ زندگی کنیم و تلاش کنیم داستان ها و افسانه های زیبای مادر بزرگ ها را در روابط اجتماعی و پیرامون خویش برقرار کنیم و شب یلدا را با همۀ آیین های زیبایش بهانه کنیم تا انسان بودن خویش را نمایان سازیم تا شاید قلبمان با شاد زیستن همۀ انسان ها بتپد و زندگی را با خاطراتی خوش مرور کنیم. شب یلدا خجسته باد!
محسن بهرامی
دسامبر 2014  

****************
زنهار دخترم
شارعان در کوچه ایستاده اند
و در چشمخانه هاشان نگاهی پلید موج میزند
در زیر آن عبای سیاه
قرع و انبیق شهوتشان لبریز است
و اسید نفرتشان سوزان
چهره ات را تاب بر نمی آرند
چرا که فریاد آزادگی در آن جاریست.

نوشته شده توسط بهمن بهرامی در دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳ ساعت 1:0 
***********************

         (برای ریحانه) 
نه! این آشوب را امشب
سر تسکین گرفتن نیست
شب سنگین و بی انجام
بسان بخت تیرۀ من
بسان بخت تیرۀ تو
به زنجیر سکون درمانده بی فرجام
          *****
نه راهی، نی گریزی نیست
از این بن بست بی بنیاد
که چونان ورطه ای هر دم
کشد ما را به سوی انحنای مرگ
در آنجا پیچ و تابی و پس از آن هیچ
بجز ناله، نشانی نیست از فریاد
             *****
سکوت مرگ در دلها و دلها سرد
درین آوردگاه خفته و خاموش
خروش شهسواری نیست
جز از کابوس دیدن مردمان خفته رابی شبهه کاری نیست
درین بازار،
چه بیهوده است،
قیاس مرد با نامرد.
          *****
شب بی رزم، شب بی بزم
نه ردّ زخمه ای بر ساز
نه رقص لولیان، خَوی کرده و خمّار
سماعی نیست این شب را
بجز رقص زنی بر ریسمان دار.

نوشته شده توسط بهمن بهرامی در دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳ 
**************

حمید قربانی
 6   دسامبر 2014 
ما، به چیزی که در پی اش هستیم- ما، می رسیم!

ما گوناگون هستیم ولی همزمان یکسان هستیم
زیرا که ما همه انسان هستیم،
ما همه یک روز، در زمان  در دریا یکسان زندگی می کردیم.
به من نخند انسانِ  کوچولو
این عین حقیقت است، در آن زمان ما ماهی های شادی بودیم
با وجود اینکه
ما دشمنان یکسانی داشتیم، آنها تمساح ها بودند
حالا
ما از گوشه های گوناگون می آئیم، اما
ما یکدیگر را می شناسیم
زیرا که  همه ما از یک سیستم رنج می کشیم،
یک سیستم که در خون و چرک ما متولد شده است
که نامش کاپیتالیسم است،
امروزه روز بر تمام جهان ما مسلط
که همه وجود را تهدید می کند.

ما در جنگ های یکسان به قتل  می رسیم
ما از یک شکنجه ی یکسان زخم ها و درد داریم،
ما از گرسنگی یکسان می میریم
جلادان ما لباس های گوناگونی دارند
اما آنها شلاق و شمشیر یکسان دارند ،
همچنین تفنگ  و اربابان یکسان
که هواپیماهای بمب افکن یکسان دارند.

البته که این دفعه هم  ما دشمن یکسان داریم
اما این دفعه آنها کوسه ها نیستند.
آنها حیوانی هستند همچنانکه ما هستیم،
اما ما باید به خاطر داشته باشیم و هیچگاه فراموش نکنیم
که ما آرزوهای یکسان و امید یکسان داشتیم.

من  با آنهائی گریه می کنم که رنج می کشند
من رنج می کشم  با آنها ئی که خونشان جاریست
من عاشق آنهائی هستم که می میرند و  هیچگاه اجازه ی عاشق شدن را  پیدا نمی کنند
من با آنهائی می خندم که برای سال های طولانی اجازه خندیدن را نیافته اند.
اما، من همراه آنهائی مبارزه می کنم که مجبور به مبارزه اند
زیرا
من آگاه و مطمئن هستم
(تو داری و یا هستی؟)
ما می آئیم که حقوقمان را به چنگ آوریم
ما یک دفعه به آزادی ای می رسیم، که جستجویش می کنیم.
اما برای ابد
نه در آسمان،
آنجا را برای پرندگان آزادی ای بگذاریم
که پرواز کنند به
مکانی برای ستاره گان درخشان
که روشن می کنند، راه مهاجران راه گم کرده در دریاها.
اما این در واقعیت سخت است
بله،
بر روی این زمین
که ما بر آن زندگی می کنیم
که ما بر آن زندگی می کنیم.


حمید قربانی
 12-6- 2014


*****

مجید نفیسی


 به یاد اريك گارنر

«نمي توانم نفس بكشم!
نمي توانم نفس بكشم!»

چه كلام دردناكي!
نخستين بار آنرا
از زبان خود شنيدم
سراسيمه از خواب پريدم
و به سوي خوابگاه پدر دويدم.
او سرَم را
بر سينه اش گذاشت
گونه ام را نوازش كرد
و گفت: «مجيد!
آرام باش
آرام باش.»امروز آن كلام را
از زبان مرد سياهپوستي
در يوتوب مي شنوم
كه در بندِ افسري سفيدپوست
دارد خفه مي شود.
هيچ كس سر او را
بر سينه ي خود نمي گذارد
گونه اش را نوازش نمي كند
و نمي گويد: «اريك!
آرام باش
آرام باش.»

صدها سال بردگي
صدها سال قساوت
بر گلوي مرد سياهپوست فشار مي آورد
و نمي گذارد كه آمريكاي سفيد
صداي او را بشنود:
«نمي توانم نفس بكشم!
نمي توانم نفس بكشم!»

مجید نفیسی

4 دسامبر 2014


http://www.iroon.com/irtn/blog/5461/
I Can’t BreatheBy Majid Naficy
In Memory of Eric Garner
“I can’t breathe!
I can’t breathe!”
What a painful statement!
For the first time
I heard it from my own tongue.
I jumped from my asleep in panic
And ran toward my dad’s bedroom
He put my head
On his chest,
Caressed my face
And said: “Majid!
Be calm!
Be calm.”

Today I hear that statement
From the tongue of a black man on YouTube
Who is being choked
Held by a white policeman.
No one puts the black man’s head
On his chest,
Caresses his face
And says: “Eric!
Be calm
Be calm.”

Hundred years of slavery,
Hundred years of brutality
Press on the black man’s throat
And do not let White America
Hear his voice:
“I can’t breathe!
I can’t breathe!”

December 4, 2014

***************
اين همه مصيبت
به مناسبت گزارش ليسا کريستين از معدنچيان، حمالان، کودکان و زنان
نوشته ای از فرشته تيفوری

من انگشتانم در هم فرومی‌برم، آن جا که نمي‌دانم کجاست مي‌ايستم و منتظر مي‌مانم.
درون قفس فقراتم، تنگي مي‌کوبد.
گلويم به هم فشرده است، اما نگاهم می‌دود. به آنجا که - در انديشه‌ام - اميد نهفته است، چشم مي‌دوزم.
نه، ديگر چيزی نمی‌گويم. گلويم به هم فشرده است. و آنجا که اميد نهفته است، از من دور است، خيلي دور.
دست‌هايم را باز مي‌کنم.
-      از لاي انگشتانم، کودکان گرسنه بيرون مي‌ريزند و به سوي آن نقطه پرواز مي‌کنند.
-      از لاي انگشتانم پيرمردان و پيرزنان فقير بيرون مي‌آيند و لنگ لنگان به آن سو مي‌روند.
-      از لاي انگشتانم زنان و دختران مريض و گيج خارج مي‌شوند و مبهوت به سوي تو که اميد من هستي به حرکت مي‌آيند.
-      از لاي انگشتانم جوانان زخمي و شکنجه ديده بي‌رمق بيرون مي‌آيند...
-      از لاي انگشتانم...
-      از لاي انگشتانم...
توانايي‌ام برمي‌خيزد، ترکم مي‌کند.
مچاله مي‌شوم و بر زمين مي‌افتم.
اي زمين! تو چه صبوري!
چه خون‌ها که برروي تو ريخته شد و تو را رنگين ساخت و تو هنوز ايستاده‌اي. مگر تو اميد را مي‌بيني؟
اما من ديگر خورد شده‌ام.
-      در سرم داستان هر يک از برده‌هاي مدرن است،
-      در سرم داستان مرداني است که پاي در سُرب براي سيري شکم کار مي‌کنند،
-      در سرم داستان دختراني است که در زندان‌ها دچار عفريت هوس شده‌اند،
-      در سرم داستان پاهاي عور و لخت است که در راه‌ها مي‌دوند و فلج کودکان قالي باف.
-      در سرم داستان بيگاري‌هاست
-      در سرم داستان مردن شکوفه‌هاست،
-      در سرم داستان پژمردگي است و مرگ...
ايواي! چه خارج بود آن چه شرافت انسان نام داشت.
من براي ديدن يک نور، براي يک چراغ، براي يک قطره آب پاک، مدت‌هاست که دويده‌ام. اما آنچه که جمع کرده‌ام اينک به سوي تو اي اميدي که دوري، خيلی دور فرستادم.
مچاله و خرد شدم.
و حالا اي زمين، من را درآغوشت بفشار!


9/2/2012 


قطعه‌ای به مناسبت گزارش ليسا کريستين از وضع کارگران در معدن سرب  

***************************

Beach flags

فيلمی از سارا سعيدان
یک دختر جوان درباره نجات غریق زن در ایران با شیوه انیمیشن فیلم بسیار جالبی ساخته است


******

به مناسبت اسيدپاشي بر چهره‌ی زيباي دختران اصفهاني، پاييز 2014

از سري داستان‌های «شهر ممنوعه» 
___
 ايسنا گزارش داد: معاون اجتماعي نيروي انتظامي از وقوع 318 مورد حادثه اسيد پاشي طي امسال در کشور خبر داد.

فرياد بلند و هيجان‌انگيز مرد در تپه‌ها می‌پيچد: اصغر، آي اصغري! بيا بيا، بدو! دِ بدو ديگه.
اصغر با نفس‌هاي بلند به او می‌رسد و با صداي بريده مي‌گويد: چيه نقي، چی شده؟
نقي: اونجارو نيگا کن!
اصغر: کجارو؟

ادامه ی داستان

*******


خبر کوتاه بود: ریحانه جباری اعدام شد

چرا؟ برای چه؟ به همین سادگی

می بینی با چند واژه و یک نقطه در پایانش همه چیز تمام می شود ولی این پایان آغاز فصلی دیگر است. این پایان دردناک، تلخ و تکان دهنده که لرزه بر ما افکند و اشکها جاری شد و بغضها بیخ گلوی مان را گرفت آغاز فصلی دیگر است که رد پای تو ای گل، نویدش را می دهد. دردی ست بس سترگ که فریاد حقیقت را در گلو خفه کنند که شرافت تو را خدشه دار کنند که انگشتان کثیف و صورتهای ددمنشانه و خونخوار خود را به سوی تو نشانه برند و بگویند گناه از توست با آیه های دروغین و ذهن های بیمار و چرکین شان  تو را به جرم ناکرده متهم سازند و فراتر از آن حقایق تو را به هیچ شمارند. باغ ها در آرزوی آمدنت بودند بهار تو را انتظار می کشید. افسوس! این خزان داس خود بر باغ زد داغ چون تو تا ابد بر ما زد. جبر جغرافیا تو را در سرزمینی زاده کرد که گویا سرنوشت آن را لاشخورانی رقم زده اند که دیدگانشان توان دیدن گلی چون تو را ندارند. ریحانه  این سرزمین بوی مرگ می دهد از بام تا شام آن، چه گلها که پرپر نمی شوند باغ را هر دم تهی از گل کنند. آری! ریحانه همه مان سالهاست که مرده ایم سالهاست که این ددمنشان و سیه رویان دژخیم، زندگی را از ما ربوده اند. سالهاست که طعم مرگ را مزه مزه می کنیم و دیگر به جایی رسیده ایم که گویی تمام عمر مرده بودیم. آری! مرده بودیم. در دهه شصت و تابستان سرخ 67 ما مرده بودیم آن هنگام که دسته دسته گلهای باغ به جوخه های اعدام سپرده شدند ما مرده بودیم  آنزمان که نداها و سهراب ها در خون غلطیده بودند و برادران پرشهامت  فتحی چون تو خنده بر این  خونخواران دژخیم می زدند ما مرده بودیم. در سحرگاهی سیاه  آن هنگام که آفتاب نیز شرمسار و گریزان است جماعتی سالها خفته اند و چشم می گشایند و می بینند ریحانه سر به دار شد. آری ریحانه تو تا ابد زنده ای این ما هستیم که سالهای سال مرده ایم  ما که سالهای سال مسخ شده ایم. هفت سال به گناه نکرده زیر فشار و شکنجه زجر کشیدی و سکوت کردی و تنها به قیافه های چرکین و پلشت این خونخواران خنده زدی. اینان با حقیقت بیگانه اند. تمام حقایق را وارونه جلوه می دهند و به اسم دروغین آیه های کتابشان سرپوش بر هر عمل  شنیع و غیر انسانی خود می نهند. جز این چیز دیگری در چنته ندارند ( نقشه های شوم مردی زن ستیز جرم تو این بود با دیوی ستیز) اینان با چشمان خونخوار خود طاقت زیبایی و شرافت را ندارند. طاقت دیدن رخسار زیبای فرزندان این سرزمین را ندارند. ببین دختران این سرزمین هر لحظه در درد می زیند و اسید، طعم زیبایی و آزادی از دست رفته است. آری! ریحانه بیدارمان کردی امروز صبح بیدارمان کردی تو همیشه زنده بودی تو تمام این سالها زنده بودی این ما بودیم که دیرزمانیست به ظاهر زنده ایم و نازنین مادرت بانوی هنرمندی که فریادش شعله بر جان افکند شعله های خشم و نفرین او یک روز دامن این درندگان را خواهد گرفت شعله ها سوزاند این دژخیم را.   گل پاکی چون تو را پرورد اما گویا سرنوشت گلهای این سرزمین را با خون نوشته اند. ریحانه ما را بیدار کردی این پایان ماجرا نیست فصلی نو در انتظار ماست. فصلی که انتقام خون تک تک گلهامان را خواهیم گرفت. فصلی که خزان ندارد. فصلی که انتقام  شکنجه ها و آزارهایی که هر لحظه بر تو و تمامی گلهای سرزمینم روا رفت و ما بی خبر از آنها بودیم را خواهیم گرفت. خبر کوتاه نیست قصه ای دراز در راهست و نازنین مادرت با شکوه تر و قوی تر از همیشه  چون دیگر زنان مبارز و دلیر سرزمینم  خواهد بود. شعله و شعله ها باید باشند تا آتشی بر جان این جنایتکاران و این حاکمان ددمنش اندازند با گامهایی استوارتر از همیشه تا جهان به عمق فجایع و رذالت و وقاحت آنان پی ببرند. پگاه امروز رها شدی بال گشودی آزاد چون کبوتری سپید و پاک و بیدارمان کردی از خواب عمیقی که دیرزمانیست ما را خیال بیداری از آن نیست ای پاک، ای همیشه جاودان.

پرتو یاران

3 آبان ماه 
  
1393
*******

سُهیر حَمّاد شاعر فلسطینی الاصل آمریکایی ست.  در اردوگاه پناهنده گان فلسطینی در اردن متولّد شد و در پنج ساله گی همراه پدر و مادرش به آمریکا آمد.  تا کنون سه مجموعه ی شعر از او منتشر شده است. اشعار حمّاد عمدتن به جنبش فلسطین و زنده گی در سرزمین های اشغالی اختصاص دارد. برگردانِ شعری یادداشت گونه از 
او را برایتان نقل می کنیم



اشغال، حکومت نظامی، غصب زمین برای خانه سازی، مناطق ممنوعه، بازداشت اداری، محاصره، ضربه ی پیش دستی،  تولید وحشت،جا بجایی. جنگ شان گویش کُش است. نابودی را با کلماتِ فنّی بیان می کند
اشغال یعنی به آسمان باز و یا هر خیابان خلوت که در تیررس دیده بان است، نمی توانی اعتماد کنی.  یعنی، نمی توانی به آینده دل ببندی و ایمان داشته باشی که گذشته ات همچنان بر سر جا باقی می ماند
اشغال یعنی زنده گی ات را با قوانین نظامی سپری می کنی، با تهدید دائم به مرگ، با مرگ فوری از گلوله ی تیراندازان مخفی و یا حمله ی موشکی
مرگی دردناک و خفه کننده.  خون ریزی آرامِ منجر به مرگ در آمبولانسی که ساعت ها در ایستگاه بازرسی متوقف می ماند. مرگی تاریک روی میز شکنجه در زندان اسرائیل. مرگی برگزیده شده
مرگی حساب شده از پس بیماری علاج پذیر.  هزار مرگ کوچک در حالی که ناظر مرگِ خانواده ات هستی
اشغال یعنی تو هر روز می میری و جهان با سکوت تماشا می کند. انگار مرگ ات چیزی نبود. انگار تو سنگی بودی که از آسمان افتادی. آبی بر آبی پاشیده شد
و اگر این همه مرگ  و بی تفاوتی را ببینی و انسانیت و عشق و شرف ات را از دست ندهی و تسلیمِ وحشت نشوی، آن وقت چیزی در مورد شهامت می دانی که نام اش فلسطین است

سُهیر حَمّاد - جاوید ثقفی

----------------------------
سروده ای از پرتو ياران

تقدیم به ریحانه جباری، دختر هنرمندی که هر چه کرد جز برای برای حفظ شرافت، دفاع از خود و زلال ماندن نبود. باشد که این بهار مژده ی رهایی دهد

درود بر شعله پاکروان، بانوی هنرمندی که همواره خوش درخشید و چنین گلی پرورد 

صد باغ در آرزوی آمدنت 

این صدا را تا به کی خاموش، نتوا نند دگر

این هوا را تا به کی مسموم، نتوانند دگر

 باغ را هر دم تهی از گل کنند

 با دروغین آیه ها آذین کنند

 ماه رویان را نقاب غم نهند

 مهر خاموشی بر لبها نهند

 چوبه های دار بر پا می کنند

 آنچه حیوان ناکند آن می کنند

 زخم ها بر روح و جان ما زدند

 داغ گلها تا ابد بر ما زدند

 هان تو غوغای هزاران را ببین

 در میان نغمه هاشان اشک ما را هم ببین

 اشک ما از شوق نیست از ماتم است

 نقشه های شوم این نامردم است

 باغ هم در انتظار او گریست

 بهر ریحانه گل پاکان گریست

 چشم ما و باغ بر راهش هنوز

 دیدن رخسار چون ماهش هنوز

 آنچه او کرد کار پاکان بود وبس

 هر گل پاکی همین می کرد و بس

 نقشه های شوم مردی زن ستیز

 جرم او این بود با دیوان ستیز

 آفرین بر تو هزاران آفرین

 ای که دانی قدر خود، نیک آفرین

 آنچه در این سالها بر تو گذشت

 لحظه های سرد و تلخی که گذشت

 آه! نفرین باد بر این سالها

 روزگار و لحظه ها و ماه ها

 ننگ بر آنکس که خاموشی گزید

 بهر آزادی تو لب را گزید

 شرح این اندوه کوتاه می کنم

 گرچه بسیار است سخن، آن می کنم

 این بهار از توست ای پاک ای زلال

 باغها در انتظار روی تو ای بی مثال 


 فروردین ۱۳۹۳


___________________________________
شعری از غاده السمان

شاعری از سوریه





شعری از غاده السمان

شاعری از سوریه

با صدای دوست عزیز آرنیکا


اگر به خانه‌ی من آمدی 

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم



___________________________________






مطالب تازه


من یک برادر داشتم

من یک برادر داشتم
هرگز یک دیگر را ندیدیم
اما   اهمیتی نداشت .

من یک برادر داشتم
که به کوهستان ها می رفت
آنگاه   که من می خوابیدم .

او را به طریق خود     خواستم
صدای او را نوشیدم
همچون آب   که آزاد است .

راه رفتم     نزدیک پشت سایه ی  او .
هرگز    یک دیگر  را  ندیدیم
اما    اهمیتی نداشت .

برادر من
آنگاه که من می خوابیدم

برادر من
از پشت  شب
به من نشان می داد
ستاره انتخا ب شده ی خود را .


شاعر  : خولیو کورتازار
بر گردان به فارسی : مهدی ایزد یار.


2014-09-27

******
Yo Tube Un Hermano :

Yo tuve un hermano
no nos vimos nunca
pero no importaba.

Yo tuve un hermano
que iba por los montes
mientras yo dormía.

Lo quise a mi modo
le tomé su voz
libre como el agua.

Camine de a ratos
cerca de su sombra
no nos vimos nunca
pero no importaba.

Mi hermano despierto
mientras yo dormía.
Mi hermano mostrándome
detrás de la noche
su estrella elegida.


Julio cotazar :

*************


مسلمان اید و داعش از شما هست 
خداشان چون شما بی جُفت و تا هست 

به باور هر دو رو برقبله دارید 
خدای هر دوتان را کعبه  جا هست 

به قرآن  استناد از آیه دارند 
شما را نیز با قرآن صفا هست 

رسول اکرم از غار حرا شد 
پیمبر بر شما ، این ادعا هست ـ 
به نزد داعش و نزد شما نیز 
که آنجا وحی را صد جای پا هست !

به نزد هر دوتان قرآن کتابی ست 
که در آن رحمت از سوی خدا هست 

ادای راستگویی چون بخواهید 
به الله و به قرآن التجا هست 

نشان کُفر اگر در کس بجوئید 
در اثباتش شما را آیه ها هست 

شما و داعش از یک ریشه دارید 
به گوهر بهره ، گرشکل جدا هست 
به ظاهر درتفاوت گونه گون اید 
به باطن او هم از جنس شما هست !

در اول مرتبه توحید اعلا 
به نزد هر دُوان ذات خدا هست 

نبوت برمحمد شرط دین است 
به اسلام این شما را مدعا هست !

قیامت روز موعود حساب است 
به نزد هردوتان ، روز جزا هست 

جهاد آن وجه پیوند شما شد 
به داعش ، چونکه در راه ِ خدا هست 

به قرآن هست این آیه که :  با زن 
چنان آمیز  ک او کِشت شما هست ـ 
به هرگونه که خواهی بار از او گیر 
چو او آن سوژه از بهر لقا هست 
چو سر پیچید از فرمان شوهر 
وُرا با ترکه ای رفع جفا هست !

بگویم باز ازاین وجه تشابه 
که بین داعش و ذهن شما هست ؟ 

جنایت پیشه اید هر دو به یکسان 
به یک اندازه در ذات شما هست 
تجاوز ـ مرگ و انفاس تباهی 
شما را  هدیه از سوی خدا هست !

کم از داعش نه اید ای حُقه بازان 
شما را بیش از این روی سیا ه هست 
که با عنوان ِ وحشت از چو داعش 
بشوئید آنچه بر دست شما هست 
ز خون ما و آن هر کس که می خواست 
نباشد با شما و بر شما هست !

به سال شصت و شصت و هفت آیا 
نبودید همچو داعش ؟  جای پا هست 
نشان ما ز سیل مرگباران 
به خاک خاوران آنجا زما هست 
هزاری چند از شاخ صنوبر 
که بر خاک اوفتاد ، آیا روا هست 
که با عنوان داعش از شما پاک 
شود ، آن خون که بر دست شما هست ؟ 

شما خود داعش اید و داعش از پیش 
به بود آمد ، به کردار شما هست . 

نگاه نقد اگر دارید بر خویش 
ببینید آنچه بر ره جای پا هست 

شما را  مدعای غیرِ داعش 
به اندیشه ، یکی باد هوا هست 

به ذات و گوهر از یک ریشه دارید 
بر و باری که از دین خدا هست 

مسلمان اید هردو  هردو از بهر  خداتان 
به مرگ غیر  تشنه ،  آیه ها هست 

بگویم باز از این وجه تشابه 
که بین داعش و خوی شما هست ؟

شهریار دادور ـ استکهلم 
 آگوست 2014 

_____
سروده ای از مجید خرمی


به یاد نما ی یاران ،دلاورا نِ مبا رز

تا شکوفه زارِ خا وران

ـ پروانه وپرستو وپلنگ
می توانستند  ،
آری می توانستند  ،
از د ستا نِ عا شقا نه ایشان ،یا ران
آ ب وعسل بنوشند  .
اما نگذا شتند ،
نگذا شتند  ...
دشمنان کار ،
دشمنانِ رفیقان ما
آ ندم درپوست شیر برآمدند  .
به فرمانِ جلاد لاجوردی کرکس
همه جیب ها را گشتند  ،
چیزی نیافتند  ،
نیا فتند جز تمنای سه حرفِ عشق  ...
باز دوباره نَبرد مخفی گشت  ،
خانه ها ی پنهانِ دوستی را ،
دریافتند ودریدند  .
گروه ،گروه یاران ،مبارزان
در بند ها ی دشمن ،آرمیدند  .
سرود آی لورکا  ،
ای عروسی در خون  !
آ ه ای سلطا نپور  !
در سلول ها
زمزمهٔ گلِ دها نِ لادن ها وسوسن ها بود  .
هنوز پروازِ یادِ ما  ،
هم چون کبوتر سپیدِ سرگردان  ،
بر فراز سربدارانی
بسان توما ج وکاک فوَاد   ،
شهرام وپوران  ،
اُردین وپا ک نژاد ،می چرخید  .  
که تبرِ تاراجِ ستم
بر گریبانِ تبارِ اندیشه ورا ن
فرو اُفتا د .
موج ورودِ سیامک ونرگس ها
نابت وارژنگ ها  .
پشت به دیوارِ آزار
سرافراخته به چشم باز
میا ن رگبار تیر
خواند ند آزاد  :
دیگر این بلندای اوین  ،مباد هرگز  !
برج گوهردشت وبند قزل حصار  ،
همه ویرا ن با د  !
از ما به نیلوفر  ،
از ما به ارغوان بگو :
قلب ایران ما دران  ،
سراسر با د در رها ییِ بوستا ن  !
تا جِ گلِ مزار ما با د  ،
این خون شکوفه ها ی بوسه وبدرود
با شما با مهربان انسا ن
روزی می تراود   ،
با یادِ جا ودا نه خا کِ خا وران  .
تا بهار در بها ران
از عطر تن ما
مشا مِ هوش وجانِ آد می سرشارتر  !
آ ه یا دآورید یا را ن ،
از خارِ عقرب در گل
شلیک به گلدانِ اُ ستخوان  .
به لخته خون پارهٔ ما
با گلِ سرخ ،با گل
یا د آورید یا را ن  !
ما را به مَدار شا دی وفخر خویش  ،
سربلند بازآورید  ،یا را ن  !


مجید خرمی
هزاروسیصدوشصت ونُه

بیبلیز ،آ لما ن  .


**** سروده ای از شهريار دادور


هرچه از او ، نقد این وحشت سرا ست
نقد این آلوده ، این دنیای ما ست

هرچه از او ، بیش تر رسواگر است
این جهان را کز تباهی بی بها ست

هرچه از او ، روشنی بر تیره گی ست
تیره گی را با چراغی رهنما ست

او نه پیغمبر نه قدیس ست و نه
ناجی ِکس
او فقط خود بود با ما همصدا ست
همصدایی ش از سرِ منّت نبود و نیست 
 لیک
این که او :  تعبیرش از ما بس جداست

ما به تفسیر جهان سر می کنیم
از این به آن
او به تغییر جهان از بیخ و بُن تا هر کجاست

ما خرامان می رویم خوش خوش
 از این خانه به آن
او علاج راه را باد و شتاب ِهر دو پا ست

ما تمایز بین کار و کارافزوده نمی دانیم چیست
او تمایز را در این دید اینکه :
کار از ما جدا ست
این به معنی یعنی اینکه کارافزوده
به راه دیگر است
راه ِ آن افزون شدن بر پیکر سرمایه ها ست

نقد او بر این جهان نقد هوا و باد نیست
نقد این خاک است و آنچه سهم ما ست
سهم ما جز فقر و رنج و جنگ و دین
حاصل نبود
نقد او در ربط ِبا این ادعا ست .

این جهان گهواره آرامش مردم نبود
نیست اما
 تا که "دین و دولت "ی فرمانروا ست
نقد او بنیاد این هردو ، به شکل عامل است
دین و دولت جلوه شکل خدا ست
با خدا ، انسان حقیر و خواره ای ست
چون که تقدیر از ازل براو رواست !

نقد این مرد از خدا و دین و دولت
با هم است
چونکه این هرسه ، جهان را اژدها ست
اژدها می بلعد و با شعله می سوزد تو را
این سه اما
همچوطاعون و چو دردی بی دوا ست !

تا رها باشی از این وحشت سرای رنج و بیم
نقد او شاید تو را بال و پرِ مرغ هوا ست

نقد او را پی بگیر و راه خود را برگزین
شاید اینکه باشد  " آن ـ جا " یی که نه
چون جای ما ست !

شهریار دادور ـ استکهلم
3 سپتامبر 2014
12 شهریور 1393



______

نوشته ای از شهريار دادور


نقاشی از سودابه اردوان
زندانی سابق سیاسی
اینکه اینجا پاييز است به وقت من
و تابستان است به وقت تو
و درجایی دیگر شاید به فصلی دیگر از سال برسیم
در تعریف " کلی " از مرگ چیزی نمی کاهد
و نه در تعریف کلی از سبزی برگ به فصل بهار !
بر ما حادثه ای تحمیل شد . آن حادثه به "رخداد" ی واقعی تبدیل شد وحقیقت آن رخداد ، یعنی جای پایش [ کفش های پنهان شده در چال های گم ] بود ونیز  یادداشت های ناتمام و تجربیات نیمه ـ نصفه و شعرهای در زمزمه و داستان های در ذهن !                                                 که باید : به پا می شدند و به راه می شدند و نوشته می شدند به تمام ، در دفترهای خاطرات روزانه ، و تجربه ها به تعمیم می رسیدند در عمل های پیش رو ، و شعرها از زمزمه به حرف و از حرف به ترانه و از ترانه برلب و از لب ها به گوش ها و آنگاه در کوچه  و بازار و خیابان و هرجا ، به آواز می شدند و یا گاهی به سرودی برای تهییج به رزمی دیگر !
ذهن داستان پرور اما می باید این فرصت را می داشت تا [خَلق] آدم هایش را به عمل های روزانه می بُرد تا آن ها خود را بسازند ، به خود برسند و تبدیل به انسان " نوعی " ای بشوند که قرار بوده است به ثبت برسند در برهه ای از تاریخ این دیار . با مشخصه هایشان ، که خاص آن ها  بوده است .
اینجا پاییز است . چه فرق می کند که در تابستان شما نیستم !  " کلی " مرگ وجه مشترک یادهای من و شما ست از یارانی که حالا نیستند . داس مرگ مشترک تعریف آن از بُرنّدگی آن است هم در نزد شما وهم در نزد من . " ما " هردو به شقّه شدیم از آن داس که در مرگ بر ما فرود آمد .
دست بالارونده با داس ، آنگاه که فرود آمد ، شاید گمان نمی بُرد که با شقّه کردن ما ، ما را در [ چیزی ] به هم می رساند و مشترکمان می سازد !  اینکه " یاد" های  آنها که جان باختند، به یکسان در ما به هم می رسند .
این راست است که : [ کلی ها فی نفسه خراب نمی شوند ، بلکه تا جایی خراب می شوند که موجودیت های فردی که آن ها در آن تمایز یافته اند از بین بروند .]  کلی مرگ به مثابه ی یک مقوله هست . هستییت اش وجه مشترک ما در به یاد آوری یادهای کسانی است که " رژیم جمهوری اسلامی " در ایران از ما گرفت . اشتراک کلی مرگ ما را به [ بازتجسم ] زندگی های از دست رفتگان می برَد .  ما [ زنده ] شان می کنیم تا از یاد نبریم شان که : زندگی هایی بوده اند که اگر بودند ، شاید سهم شان از زندگی چیزی بیشتر از مرگی بود که [حق]  زندگی را به شکل طبیعی از آن ها گر فت .
چه فرق می کند که حالا اینجا پاییز است و آنجا تابستان !  یادها که هستند و خاوران هم که هست و جای [ نقش ] کفش هایی که در چال های گم پنهان شده اند هم هست که هنوز هم شتاب پاهای رونده و برجا را درما زنده می کنند که اگر بودند ] حالا لازم نبود تا ما از میان همه فصل های سال ، تابستان را استثنا کنیم !
دست بالارونده داس ، آنگاه که فرود آمد هرگز نمی دانست که با شقّه کردن ما ، ما را درچیزی مشترک می کند که تا تاریخ این دیار درعمل های انسانی پرداخته می شود ، یاد کسانی با ما خواهد بود که : در سر شوری داشتند و در جان به شیدایی ای رسیده بودند و در دل به عشق نفس می زدند .
تابستان که می شود ، تمام [ جان باختگان] به قامت می ایستند و دربازتجسم ما از آن ها ، با ما زندگی می کنند .                                   دست بالارونده داس مرگ ، شرمگین همیشه یادهای مردم ایران خواهد بود . شرم از آن پاک نخواهد شد . حتی اگر دیگر نباشد !
تاریخ اگر چه برگذرنده است ، اما در ثبت زندگی ها وسبک ها و منش ها و کاروکردها ، حافظه ای غریب دارد.                        "جمهوری سلامی " اگر چه به مثابه  " هست " ی زیسته از زندگی مردم ایران است ، اما آن " هست " ی هست که در تاریخ ایران حتماً به گونه ای ثبت خواهد شد ، که از آن با : [ دوره ای سیاه و مرگ آفرین و فرهنگ کُش و هستی برباد ده ] یاد خواهد شد .
دست بالا رونده داس ، آنگاه که " کلی " مرگ را به تفسیرآورد ، هرگز گمان نمی برد که ما را در اشتراک یادهایمان به هم می رساند تا در " تغییر " آن به وفاق برسیم .
اینکه اینجا پاییز است به وقت من
و تابستان است به وقت تو
و درجایی دیگر شاید به فصلی دیگر از سال برسیم
در تعریف کلی از مرگ چیزی نم یکاهد
و نه در تعریف کلی از سبزی برگ به فصل بهار !

شهریار دادور ـ استکهلم
5 سپتامبر 2014
14 شهریور 1393 


*************


مرا امروز تکه تکه آوردند
مرا امروز شکنجه شده و خونین آوردند
مدتهاست اینگونه با من می کنند
هم زنجیرانم هم اینگونه شکنجه شده و می شوند
ما سر فرود نیاوردیم
ما سکوت را شکستیم و فریاد بر آوردیم
به هیچ کدام از ما در دنیا قلم طلایی داده نشد
نه توانستیم مستقیم با رادیوهای جهانی حرفی بزنیم
 ونه قهرمان نجات ایران شدیم
ما شکنجه شدیم، ما تکه تکه شدیم،
ما تجاوز شدیم
اعدام گشتیم ویا زیر شکنجه جان باختیم
ویا در اعتصاب غذا جان خود را از دست دادیم
حتا وقتی از " حقوق بشر" به دیدار زندانها آمدند
بندهای ما را دیوار گرفتند که حقوق بشرشان آرزده خاطر نشود
ما بیمار گشتیم پزشکی، دارویی نبود
چرا که همه چیز در زندان طبیعی ست و احتیاجی به دکتر نیست
آنگاه که تکه تکه شدم
 به جلادان آری نگفتم
آنگاه که چشم نسترن را زنده از حدقه بیرون آوردند
او نیز آری نگفت
آنگاه که کودکان را جلوی چشمان پدر و مادرشان شکنجه کردند
نیز...
آنگاه که به دستور خفاش بزرگ خون بدن زندانیان را قبل از اعدام کشیدند
باز آری نگفتیم
آنگاه که به دختران قبل از اعدام تجاوز کردند و بعد کشتند
آری نگفتیم
آنگاه... آنگاه... آنگاه...
آنگاه نیز آری نگفتیم
فراموش نکنیم
 یارانی را که  نیمه های شب در باتلاقهای اطراف شهر قم ریختند
فراموش نکیم
یاران نیمه جانی را که زنده بگور کردند
و صدای ناله های آنان را اطرافیان شنیدند
فراموش نکنیم
گورهای دسته جمعی خاوران را...
مادرم گریه نکن دیگر زمان آن رسیده
که صدایمان را فریادمان را همه بشنوند
ما همگی به جلادان نه گفتیم
نگذاریم که دیگر کودکانمان را اینگونه قتل وعام کنند

پروانه قاسمی

*********




تاریخ غزل، قدمتی طولانی دارد و غزل سرایان نامدار ایران با خلق اثرهای با ارزش به غنای شعر و ادبیات افزوده اند، اما زنی شاعر در دوران معاصر به نوپردازی غزل پرداخت و همچون معماری زبردست، مفاهیم اجتماعی را در ساختمان سرایش غزل به کار گرفت و عشق آسمانی و دست نیافتنی را با آفرینش تصاویر بی نظیر خویش، تغییر داد و جانی تازه به مفهوم عشق دمید. اما بیست و هشتم مرداد 1393، قلبی از نسل شعر و غزل، از تپش باز ایستاد و اهالی ادب را برای ایرانیان سوگوار کرد؛ آری سیمین بهبهانی، مبتکر اجتماعی کردن غزل، از میان ما رفت.

بیهوده نیست که او را "نیمای غزل" نامیدند، اگر تا قرن پیش، غزل در توصیف یار و اندام یار، خود را به نمایش می گذاشت، اما سیمین بهبهانی نه تنها مفاهیمی همچون آزادی بیان و حقوق برابر زنان را در قالب غزل ریخت، بلکه تا جایی پیش رفت که با مهارتی اثرگذار توانست درباره ی فقر و فلاکت، جنگ، زلزله، انقلاب و وطن دوستی، اشعاری در سبک غزل بسراید و واژه ها را از تخیلات بر زمین بکشد تا واقعیت زندگی مردم، با غزل ارتباط برقرار کند و هر انسان ایرانی را تحت تأثیر قرارداد تا شعر را در لابلای زندگی روزمره ی خویش بجوید.

سیمین بهبهانی، با سرودن بیش از ششصد غزل و با انتشار بیش از بیست کتاب و همچنین با واکنش های اجتماعی ارزشمند انسانی خویش در فرهنگ و زندگی مردمان فارسی زبان، همواره زنده خواهد بود، سیمین بهبهانی، سرایش شعر را از جوانی آغاز کرد و غزل های رمانتیک را با مضمون عاشقانه و عواطف زنانه، با احساسات انسان دوستانه درهم تنید. چندی نگذشت که با زندگی پویای خویش و ارتباط با شاعران نوپرداز، تخیل ها و تصاویر نوینی در زبان او پدیدار شد که به تحول غزل سرایی با نگاهی اجتماعی منجر شد. سیمین بهبهانی کوشش کرد تا بینش فلسفی وهم آلود غزل سنتی را بزداید و با فضاسازی منطقی، موسیقی را با بیت های غزل ببافد و شعر را متناسب با زمان پیش ببرد و افتخاری ارجمند برای ادبیات همیشه شیوای فارسی و زنان و مردان ایرانی باشد. 


یادش گرامی و غزل هایش خوانا باد

******
 غزلی ازسیمین بهبهانی

من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی در میدان، گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم
من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم
پی گم گشته ام، در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم
چو "کیوان" بر مدار خویش می گردم
ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم


********


اندرون های توانا


سروده ای از ساسان دانش

تقدیم به یارانی که سرافراز رفتند تا انسان را معنا کنند و تقدیم به یارانی که رنج زندان را شکیبایی می کنند تا معنای انسان را ژرفا بخشند





اندرون های توانا


قلبی از نسل سرود
نسل شور و شورش
پشت آن تله ی خاک
با هزاران امید
نعره ی فرهاد را فریاد کشید

سینه چون گستره ی دشت زمان
کوبشی محنت بار
تپشی چون غمبار
واپسین پژواکی
با پیامی ساده
گل وگلشن را رنگین کرد

گیاهان دمن سر برون آوردند
تا که گل های نه چندان با طراوت را
در بهاری سنگین
به نمناکی یک شبنم پاک
به آغوش کشند


و زمان صاعقه ای نو زایید
همهمه ی میکده ها با تب وهم و خیال
به فرودی ناساز سرازیر شدند
سهم دنیا ز جهان از شادی
کاستی خامی بود
درد و غم، جلبکی شد سیراب
در پذیرایی نور، بازی پدیده ها کم رنگ بود
و چه ها شد که به گویش نتوان

اندرون های توانا اما
با نگاهی دلپذیر
از عشق، سخن ها گفتند
در کنار انسان، در فضایی بسته
با دلی پیراسته، اما شکسته
با تن و اندام خسته
رهایی را ستودند
و با کوشش خویش
به پنداره ی یک پندار نیک
با شکیبایی راز
دلنشین بارقه ای
آذرخشی سوزان
سازه ها شالودند

عاشقان دیده ی دل تابیدند
و سپس مردمک، چشمانشان
آینه شد
آینه ها شفاف شد
چهره ها بر چهره ها روانه شد
عشق بی پایان انسان چیده شد
ذره ها و موج ها، چون نور عشق
ساقی مستانه شد
ورق های زبان بر لب و آتش لب
ترانه شد

روزگاران می گذشت بی راوی
از پس پرده ی عشق
به فرخندگی روزنه های سوسو
گذر عمر زمان
بر من و یارانم
زندگی باران شد
کوبش قلب من از زندان ت
آلایش اندیشه شد
وز درونم هیجانی زاده شد
وز لبانم بوسه ها چون غنچه شد

هم اینک اما
تکیه بر حضور رازآلودگان
ساقی میکده ی عشق و زمان
خواهم شد
بوسه های عشق را
در فراگاه، زپیوندی خوش
قلب پژمرده ی این نسلم را
تپشی آهنگین خواهم ساخت
و در منظومه ی خویش
رقص پا خواهم کرد
واژه ها را به مفاهیم عمیق
عریان خواهم ساخت
و ز مرگ، افسانه ها خواهم خواند
زندگی را با سوز عشق خواهم نوشت
و صدایم را با صدای امروز نبودگان
در چکاد قله ها، فریاد خواهم کرد
نگاهم را با نگاهشان آغشته خواهم کرد
و انسان را، عشق را
دوباره معنا خواهم کرد

ساسان دانش

---------------



کوه و رود

در سرزمین من کوهی ست.
در سرزمین من رودی ست.

با من بیا.

شب از کوه بالا می رود.
و گرسنگی از رود فرود می آید.

با من بیا

آنان کیانند که در رنج اند؟
نمی دانم، اما مردمان من اند.

با من بیا.

نمی دانم، اما صدایم می زنند
 و می گویند: "عذاب می کشیم."

با من بیا.

به من می گویند: "مردم تو
مردم نگون بخت تو،
در میان کوه و رود،
با گرسنگی  و اندوه،
عزم آن ندارند که تنها پیکار کنند،
آنان در انتظار تواند، ای دوست."

و تو، ای یگانه عشق من،
ای دانه ی سرخ و خرد گندم،

مبارزه دشوار است،
و زندگی نیز،
اما تو همراه من خواهی آمد.



The mountain and the river
In my country there is a mountain.
In my country there is a river.
Come with me.
Night climbs up to the mountain.
Hunger goes down to the river.
Come with me.
Who are those who suffer?
I do not know, but they are my people.
Come with me.
I do not know, but they call to me
and they say to me: “We suffer.”
Come with me.
And they say to me: “Your people,
your luckless people,
between the mountain and the river,
with hunger and grief,
they do not want to struggle alone,
they are waiting for you, friend.”
Oh you, the one I love,
little one, red grain
of wheat,
the struggle will be hard,
life will be hard,
but you will come with me.


پرچم 

برخیز با من.
هیچ کس بیشتراز من نمی خواهد سر بر بالینی گذارد
که پلک هایت دنیا را از من می گیرد.
من نیز می خواهم
رویای سرخ  من
حلاوت ات را در بربگیرد.

اما برخیز،
آری تو، برخیز،
برخیز با من
بگذار با هم برویم
برای رویا رویی با تارهای درهم تنیده ی دشمن،
بر ضد نظامی که گرسنگی را قسمت می کند،
برضد فقر و فلاکت سازمان یافته.

برویم
و تو، ستاره ی من، درکنار من،
رسته از خاک  من،
چشمه ی پنهان را می یابی
و در میان آتش کنار من خواهی بود،
و با چشمان وحشی ات،
پرچم مرا برخواهی افراشت.


Stand up with me.

No one would like
more than I to stay
on the pillow where your eyelids
try to shut out the world for me.
There too I would like
to let my blood sleep
surrounding your sweetness.

But stand up,
you, stand up,
but stand up with me
and let us go off together
to fight face to face
against the devil's webs,
against the system that distributes hunger,
against organized misery.

Let's go,
and you, my star, next to me,
newborn from my own clay,
you will have found tile hidden spring
and in the midst of the fire you will be
next to me,
with your wild eyes,

raising my flag.
___________________________________

سروده ای از پرتوياران

تقدیم به ستارگانی که در راه آزادی غوغا به پا کردند،  به ویژه ستارگان  تابستان  1367




خاک خودسر فاش گو


ای زمین

ای خاک خودسر

از چه نالی  روز و شب بر خویشتن

خاک خود سر فاش گو

در درون ات چیست

این آتشفشان جاودان از کیست

این فریاد دهشتناک تو

شیدایی و سرمستی ات از چیست  

آنجا کیست

من به چشم خویش دیدم

از درون ات  ناله می خیزد

آتشین اخگر برون ریزد

فاش گو،  بشکن سکوت مرگبارت را

این صدای آشنا از کیست

ماه، آن بالا به تو ای خاک خود سر،  رشک می ورزد

در درون ات مرگ نیست

اشک ماه از چیست

می دانم درون ات کیست

این اندوه دیرینه، زجه های هر شب ات از چیست

اشک ماه و مرگ شب

گریه ی بی وقفه ام از چیست

هر گلی بر روی تو چند روزی ماند و رفت

این چه گلهایی ست در تو

ریشه هاشان سبز

عمرشان جاوید

عطرشان ما را کند هر لحظه مست

فاش گو ای خاک خودسر

گرمی و سرخی این آتشفشان از کیست

گریه ی بی وقفه ی ماه و من و باغبان از چیست

این فضای ناب و روح انگیز و سرخ از کیست

خوش به حالت خاک خودسر

نیک دانم اشک ماه  از چیست

سرخی گلها ی تو

این رود خون از کیست

لب گشا و این دهان را باز کن

قصه ی گلهای ما را فاش کن

رشک می ورزم به تو ای خاک سرد

در درون ات،  ماه رویان خفته اند

عطر جاویدان روح انگیزها پیچیده است

شعر ناب صد گل سرخی درون ات،   رسته است

 پرتوياران

پاییز 92



________


سروده ای از حمید قربانی


تقدیم به آنان که نیستند و به آنان که می رزمند، زیرا که انسان را شایستۀ زیستن در جامعه ای دگرسان و شایستۀ زیست انسان می دانستند و می دانند که در آن، فرصت و توان شاد زیستن را، همگان دارند!
حمید قربانی


گوزن و دیوار
آهی از سر درد و امید!

گوزنانِ جوانِ سرمست و بی باک
با شاخان ستبرشان
بر این دیوار پوسیده ی به ظاهر مستحکم زمان
بدون خستگی و بدون  تردید و واهمه
هر لحظه می کوبند،
ببینید که ذره ذره با شاخ و سُم های نیرومندشان
و نیز، خون سُرخ شان
در آن ترک ها انداخته اند
که خورشید سوزان فردا را
از پشت دیوار توان دید.
آری، آنها، فردای بدون دیوار را
بی شک،
به ما نوید می دهند
زیرا که آنان می دانند و به یقین رسیده اند
که سرانجام، دیوار فرو ریختنی است
که دیوار را توان مقاومت نیست
باید بر دیوار کوبید، وبا تمام نیرو کوبید
آن زمان خواهید دید
که ترک ها، سوراخ ها
آنقدر گشاد، آنقدر فراخ
که
از دیوار نشان نیست
 همه جا را روشنائی خورشید جاوید فرا گرفته
و همه ی کودکان را خندان توان دید،
زیرا که
آن لحظه، پایانی بر استثمار انسان از انسان
و آن نقطه، آغاز تاریخ انسان است.

20- 8- 2014 برابر با 29 مرداد 1393
_____________________

به یاد ارغوان ها

"به یاد ارغوان ها"، اثری از ساسان دانش


نيازی به باز نویسی نیست که زندان و زندانیان، تاریخ معاصر ایران را تحول انگیز کرده و پافشاری حکومت ها بر حفظ قدرت، خشونت را بازتولید و روزافزون کرده است. "به یاد ارغوان ها"، نگاه دیگری را بیان می کند که در جستجوی اندیشه ها و هویت جان باختگان و جان به دربردگان، نگرش انسان را به ژرفا کوچ می دهد تا به علت ها بیشتر تفکر کنیم و کنش گران و دخالت گران اجتماعی، سیاسی را از منظر دیگری بنگریم.





_________________________________________________________________



***
زمین در شرمگاه خود ترک برداشت

تٌف بر آسمان انداخت
و گفت
من سیرِسیرم
از خون های بر آمده شده
 از خفیه گاه ام القرای سرمایه
از اندرزگاه های شکنجه و کشتار
مادری چوب بست  خورده از اندوه
ناله ای کرد
باد می وزید از گذری می گذشت
شرم را در خود می جوید
در غرق ننگ گاه تاریخ به زانو نشستمادری
خاک را چنگ زد
و ناله ای
 در شیارهای خاکِ سیراب شده
از خون در  ایران زمین
به صدا در آمد
_____________

http://youtu.be/EHmAnk2g-SU

جو هیل را دیشب در خواب دیدم


_________________________________


 سروده ای از سرژ آراکليان


به خاطره ی عزیزانی که در حیات و مبارزه گاه همراه و گاه پراکنده ، در سرنوشت اما با هم مشترک بودند

جولای 13, 2013

____________



سروده ای از پروانه قاسمی 

http://www.djaber-ka-parvaneh-gh.com/



آیا دستی هست که دستانم را بگیرد...

برای فلسطین خونین 


کودکان تکه تکه شده
صدای ضجه مادران و پدران در بند
نعره وحشیانه حاکمان جلاد...
در مسجد و کنیسه و دفترهای حقوق بشر دین و سرمایه
برای ریختن خون کودکانمان دسیسه می چینند
بوق و کرنای ارگان های رنگارنگشان گوش فلک را کرکرده است
فرزندانم در دامن خونینم دست وپا می زنند
پریشان و سرگردان
آیا دستی هست که دستانم را بگیرد
دستی که تکه پاره های عزیزانم را بیابد
آیا قلبی هست که هنوز بتپد
قلبی برای آزادی و رهایی انسانها
دستانم بسته و قلبم شکسته
 اما چشمانم هنوز به امید روشنایی ست

پروانه قاسمی 30/07/2014

Ghassemi2@yahoo.ca

******
کارگران جهان، به پا خیزید!




http://youtu.be/T-zwBHbBWew

سروده ای از جوهیل
 برگردان از پرتو یاران


کارگران جهان، به پا خیزید!

کارگران جهان، به پا خیزید!
زنجیرهایتان بگسلید. حق خویش بستانید.
مفت خوران استثمارگر
به یغما می برند تمام دسترنج تان را.
آیا فرجام تان این است
از گهواره تا گور کرنش و تسلیم؟
یا غایت آروزهاتان بردگی ست؟
اسیران گرسنگی! به پا خیزید
خود برای رهایی نبرد کنید؛
ای بردگان سرزمین ها
برخیزید در سرزمینی واحد.
اشک کودکان مان برای نان،
مرگ میلیون ها گرسنه؛
آرمان  و  راه تان
گواه آخرین پایداری ست،
کارگران اراده کننند
سریع ترین قطارها را ازحرکت باز می ایستانند؛
و نیز هر کشتی در اقیانوس
چرخهای تولید،
و هر معدن و کارخانه ای را، 
تنها با زنجیر اتحادشان.
ناوگان و قدرت هر کشوری،
 درفرمان و استیلای کارگران.
کارگران متحد شوید
مردان و زنان کارگر در کنار هم؛
درهم می شکنیم سرمایه داران را
چونان موجی و خاکروبه ای؛
اتحاد، اتحاد
جدایی مرگ ماست؛
شعارما این است--
"همه برای یکی، یکی برای همه"
کارگران جهان، به پا خیزید!
با تمام قدرت و شکوه تان؛
حقتان بستانید.
دیگر زاری  برای نان کافیست،
آزادی، عشق و سعادت از آن ماست.
آن هنگام که پرچم سرخ شکوهمندمان
در سرزمین کارگران
به اهتزاز در آید


********************************


https://www.youtube.com/watch?v=8zSIwokBWcQ

سرژ آراکلیان - پنجمین گردهمایی سراسری در باره کشتار زندانیان سیاسی در ایران - هلند

---------------------------------------------

سرژ آراکلیان



قتل قتل است . .



قتل قانونى ....قتل غير قانونى
قتل شرعى.... قتل غير شرعى


قتل درجنگ.. .. قتل در صلح
قتل انقلابى.... قتل ضد انقلابى
قتل بيرحمانه..... قتل با شفقت
قتل شرافتمنداته.... قتل بى شرفانه
قتل وحشيانه ....قتل متمدنانه
قتل باوجدان..... قتل بى وجدان
قتل با طناب دار ....قتل با جوخه آتش
قتل با اطاق گاز..... قتل با صندلى الكنريكى
قتل با بمباران هوايى... قتل با مواد شيمىايى
قتل ناخواسته ، قتل منطقى ، قتل عادلانه ، قتل اجبارى
قتل اتفاقى ، قتل اشتباهى
قتل سهل انگارانه روى ميز جراحى . . .


و همه قتلهاى ديگر . . .
قتل است

آرى . . . قتل قتل است

**************





در آستانِه قرن بيست ويک
. . .
به مناسبت تهاجم ناتو به صربستان




عصر جنگهاى بى قهرمان
عصر ژنرالهاى بى افتخار و فَربه
عصر لاتهاى بين المللى
و پرزيد نتهاى هرزه
عصرباجگيران رسمى
عصر نظم نوين جهانى
عصرسرورى سوداگرانِ بمب و باروت
عصرى كه جنايت در زر ورق انساندوستى
و دروغ در جعبه ىِ صداقت عرضه مى شود
عصر يأس خرد و هجرت شعر
و گلهاودرختهاى مصنوعى
عصر موشكهاى با هوش و ژنرالهاى كودن
عصر مسموم
عصر آزمايشهاى نظامى در خون
عصر دروغ و ددمنشى
عصر قلدرى و قتل وقفل
و سكوت و نظارهء فضاحت.

عصر اطاعت بى چون و چرا از اوباش كاخ نشين

و نگرانى هاى بيهوده و تسليم

عصر انهدام وجدان بشريت

عصر گردن نهادن بر رسواترين دروغها

و سكوت . . .

عصر سياستمدارانى با كله هاى كوچك

و تهیگاه هاى بزرگ

عصر مسلح

عصر تفرقه

عصرى كه سرنوشت انسان بازيچه اىست

ازبراى يك رسواى جنسى

كه محكوم تاريخ است

و محبوب ملتى

ملتى كه كودكانش مسلح به مدرسه مى روند.

و مشكلات خود را

با رگبار مسلسل حل مى كنند

عصر دموكراسىِ بمب

و انساندوستى دروغين

عصر تحميل دموكراسى با راكت

و ديكتاتورى با لبخند . . .

عصر سكوت و سازش با ابليس

عصرى كه خدا و شيطان

به يكسان

انسان را به سخره گرفته اند.

عصرآغاز قرن بيست ويك . . .

سرژ آراکليان ... سيدنى


---------------------------------------------

برگردان به فارسی از آبتين




ادیت پیاف
برگردان آبتین


نه دیگراز هیچ چیز
دیگر از هر چیز پشیمان نیستم



*****


http://www.youtube.com/watch?v=XPGHpBOt5sE
ام کلثوم
برگردان از زبان عربی،آبتین


تو زندگی من هستی***
من چشمانم را به گذشته وا می نهم
به روزهایی که بر من سپری شده اند
دردهای گذشته از جلو چشمانم سپری می شوند
و من ترا می بینم

******




http://www.youtube.com/watch?v=zLX9WdZiHJA

عشق بزرگ
***
عشق بزرگ
بزرگ،به بزرگی جهان
برایم صبحگاهان زیبایی را به ارمغان می آوردی
با لبخندی در چشمانم ظاهر می شد
با لبخندی که دیگر وجود ندارد
تو عشق بزرگ من بودی

دنباله ی مطلب  

***********************

روی جاده نمناک


با اشاره به کارهای درخشان و اهمیت جایگاه صادق هدایت در ادبیات فارسی از یک سو و شیوه ی زندگی پر فراز و نشیب و رازآلودگی رفتن وی از سوی دیگر، سبب شد تا با یاری همکاران گفتمان سیاسی اجتماعی، بر پایه ی شعر بسیار زیبای مهدی اخوان ثالث و انتخاب یک موسیقی، یادواره ی زیر تهیه و ارایه گردد. باشد که یاد و ارزش های هدایت در خاطرات، زنده بماند 

روی جاده نمناک

(مرثیه ای برای صادق هدایت)

مدت ها پس از خودکشی صادق هدایت، همین چندی پیش در اخبار او خواندم که در ایام نزدیک به آن فرجام تلخ، چندتایی آثار منتشر نشده خود را که نزد این و آن بوده ازشان می گیرد و با آنچه از این دست آثار پیش خود بوده، یکجا، دریک لحظه بحرانی و خشماگین، می سوزاند، و از آن جمله کتاب یا کتابچه ای بوده است یا نمی دانم چه، نامش «روی جاده نمناک» که شاید بعضی از دوستان دمخور و نزدیک هدایت، این کتاب را نزد او دیده باشند یا نام و نشانش را شنیده. اما جز آنچه گذشت دیگر خط و خبری از چند و چون این اثر منتشر نشده و سوخته او، ظاهرا در دست نیست، یا ما انبوه و عامه مردم، بی خبریم. باری، ازحرف های دیگر گذشته، اصلا نفس خبر و اسم و سرنوشت این اثر معدوم از آن عزیز برای من خاطره انگیز و دردآلود بود، و پرسش ها و حسرت و تأثرها با خود داشت که یحتمل از خوانده های کار او پیشم کمتر نبود. گرامی خوبی که ننگ وجود تهران را برصفحه این ملک، هزاره ای و قرنی چند یک بار، پیدا شدن چنین نازنین فرزندی در دامنش مگر بشوید و کفاره دهد. اکنون این زمزمه ای است با او و برای او و کتیبه شکسته بسته ای بر آستانه یاد ارجمند او.

روی جاده ی نمناک


اگر چه حالیا دیریست کآن بی‌کاروان کولی
ازین دشت غبار آلوده کوچیده ست،
و طرف دامن ازاین خاک دامن گیر برچیده ست؛
هنوز از خویش پرسم گاه:
آه
چه می‌دیده‌ ست آن غمناک روی جاده‌ نمناک؟
***
زنی گم کرده بوئی آشنا، و آزار دلخواهی؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پار یا پیرار؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته، دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاک روی جاده‌ی نمناک؟
چه نجوا داشته با خویش؟
پیامی دیگر از تاریکخون دلمرده‌ سودا زده، کافکا؟
-
(درفش قهر،
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر،
لجن در لج، لج اندر خون و خون در زهر.)-
همه خشم و همه نفرین، همه درد و همه دشنام؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار
ابر رند همه آفاق، مست راستین خیام؟
چه نقشی می‌زده ست آن خوب
به مهر و مردمی با خشم یا نفرت؟
به شوق و شور یا حسرت؟
دگر بر خاک یا افلاک روی جاده‌ی نمناک ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر، آن نازنین عیاروش لوطی؟
شکایت می‌کند زآن عشق نافرجام دیرینه،
وز او پنهان، به خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟
کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاک
فکنده صید بر فتراک روی جاده‌ی نمناک؟
***
هزاران سایه جنبد باغ را، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین.
که می‌داند چه می‌دیده‌ ست آن غمگین؟
دگر دیریست کز این منزل ناپاک کوچیده‌ ست.
و طرف دامن ازین خاک برچیده ست.
ولی من نیک می‌دانم،
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم،
که او هر نقش می‌بسته ست، یا هر جلوه می‌دیده ست،
نمی‌دیده ست چون خود پاک روی جاده‌ی نمناک.

اخوان ثالث
تهران- اردیبهشت 1340



 ________________________

______



سروده ای از جوهیل
 برگردان از پرتو یاران


کارگران جهان، به پا خیزید!

کارگران جهان، به پا خیزید!
زنجیرهایتان بگسلید. حق خویش بستانید.
مفت خوران استثمارگر
به یغما می برند تمام دسترنج تان را.
آیا فرجام تان این است
از گهواره تا گور کرنش و تسلیم؟
یا غایت آروزهاتان بردگی ست؟
اسیران گرسنگی! به پا خیزید
خود برای رهایی نبرد کنید؛
ای بردگان سرزمین ها
برخیزید در سرزمینی واحد.
اشک کودکان مان برای نان،
مرگ میلیون ها گرسنه؛
آرمان  و  راه تان
گواه آخرین پایداری ست،
کارگران اراده کنند
سریع ترین قطارها را ازحرکت باز می ایستانند؛
و نیز هر کشتی در اقیانوس
چرخهای تولید،
و هر معدن و کارخانه ای را، 
تنها با زنجیر اتحادشان.
ناوگان و قدرت هر کشوری،
 درفرمان و استیلای کارگران.
کارگران متحد شوید
مردان و زنان کارگر در کنار هم؛
درهم می شکنیم سرمایه داران را
چونان موجی و خاکروبه ای؛
اتحاد، اتحاد
جدایی مرگ ماست؛
شعارما این است--
"همه برای یکی، یکی برای همه"
کارگران جهان، به پا خیزید!
با تمام قدرت و شکوه تان؛
حقتان بستانید.
دیگر زاری  برای نان کافیست،
آزادی، عشق و سعادت از آن ماست.
آن هنگام که پرچم سرخ شکوهمندمان
در سرزمین کارگران
به اهتزاز در آید.




Workers of the world, awaken!
Break your chains. demand your rights.
AII the wealth you make is taken
By exploiting parasites.
Shall you kneel in deep submission
From your cradles to your graves?
ls the height of your ambition
To be good and willing slaves?
CHORUS:
Arise, ye prisoners of starvation!
Fight for your own emancipation;
Arise, ye slaves of every nation.
In One Union grand.
Our little ones for bread are crying,
And millions are from hunger dying;
The end the means is justifying,
'Tis the final stand.
If the workers take a notion,
They can stop all speeding trains;
Every ship upon the ocean
They can tie with mighty chains.
Every wheel in the creation,
Every mine and every mill,
Fleets and armies of the nation,
Will at their command stand still.

Join the union, fellow workers,
Men and women, side by side;
We will crush the greedy shirkers
Like a sweeping, surging tide;
For united we are standing,
But divided we will fall;
Let this be our understanding --
"All for one and one for all.''

Workers of the world, awaken!
Rise in all your splendid might;
Take the wealth that you are making,
It belongs to you by right.
No one will for bread be crying,
We'll have freedom, love and health.
When the grand red flag is flying
In the Workers' Commonwealth.





****************




سروده ای از ناظم حکمت، برگردان پرتو یاران

 آنان دشمنان امیدند، عشق من

آنان دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان آب روان
دشمنان درختان پربار
دشمنان زندگی و شکفتن.
زیرا مرگ برایشان رقم زده:
 دندانهایی فاسد و تنی پوسیده
به زودی برای همیشه نابود می گردند
ویقین داشته باش، عشق من،  یقین داشته باش  
که آزادی آغوش  می گشاید
در فاخرترین جامه اش:  لباس  کارگر
...درکشور زیبایمان

***********

They are the enemies of hope, my love


They are the enemies of hope, my love
They are the enemies of hope, my love,
of flowing water,
of the fruitful tree,
of life growing and flourishing.
Because death has branded them on their forehead :
- rotting teeth, decaying flesh -
and soon they will be gone not to come back again.
And be sure, my love, be sure,
freedom will walk around swinging its arms,
freedom in its most glorious garment : worker's overalls
in this beautiful country of ours...


*******************************


الیستر هیولت
                         **************                  

******************

آبستره خوانی با سیروس کفایی

نام اهنگ به صلح مشهور است  .بیش از 220000 انسان در غزه سوریه عراق و افریقا و اکراین طعمه جنگ شدند و جان باختند فقط در طی 1 سال اخیر  75% این تعداد زن و کودک بودند .ملیونها اواره محصول جنگ 


ترجمه از باريش

 ایا بس نیست این همه خون ریزی ؟ ای انسانها؟
 زمین سیراب نشد از این همه خون؟
 روی زمین باید همه انسانها بسان دوست باشند
در اغماق قلبم همه این ارزوها ارزوی زمانه است
به صلح بیایید ای انسانها که تمامی دنیا محو خواهد شد
سلاحها را به اتش بکشید ته دود ان به اسمان و عرشش برسد
 در هر ایل و طایفه ای نغمه صلح پر بکشد و پرواز کند
در روی زمین میبایست همه دوستی را پیشه کنند
 من مادر هستم و  این نغمه ام ناله زمینی هاست
من مادر همه این آرزوهای شیرین هستم 
که درد در تمامی وجود زمین و اسمان است
به صلح بیایید  و الا جهان نابود خواهد شد
 آیا بس نیست این همه خون ریزی ؟ ای انسانها؟
 زمین سیراب نشد از این همه خون؟
 روی زمین باید همه انسانها بسان دوست باشند
 در اعماق قلبم همه این آرزوها آرزوی زمانه است
من مادر همه این آرزوهای شیرین هستم 
که درد در تمامی وجود زمین و اسمان است
به صلح بیایید
 ای انسانها که تمامی دنیا محو خواهد شد
 سلاحها را به آتش بکشید ته دود ان به آسمان و عرشش برسد
 در هر ایل و طایفه ای نغمه صلح پر بکشد و پرواز کند
 در روی زمین میبایست همه دوستی را پیشه کنند
 من مادر هستم و  این نغمه ام ناله زمینی هاست
 به صلح بیایید  و الا جهان نابود خواهد شد

**********
ما تسليم نميشويم


گفتمان سیاسی اجتماعی
_____________________

No comments:

Post a Comment