Monday, April 21, 2014

ساسان دانش




@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@
@@@@@@

  انیمیشن کوتاه  پله‌ها 

انیمیشن کوتاه "پله‌ها"ساخته‌ی 
استفان شابنبک، فیلمساز لهستانی، محصول سال   1969  برنده‌ی جایزه‌ی بهترین 
انیمیشن از فستیوال فیلم "کراکوف لهستان" و برگزیده‌ی منتقدان سینما؛

انیمیشن پله‌ها در همان آغاز، انسانی را در برابر پله‌های پیچیده‌ نشان می‌‌دهد که برای بقای خویش ناچار است یکی پس از دیگری آنها را طی کند. آدمی، از همان دوران کودکی وقتی با تلاش بی‌وقفه‌ی پدر و مادر خویش روبرو می‌شود، در واقع پله‌ای را پشت سر می‌گذارد تا اندکی بزرگ‌تر شود، سیستم مهدکودک‌های امروزی که نه بر پایه‌ی پرورش کودکان، بلکه پدرومادرها برای اینکه بتوانند کار کنند ناچارند کودکان دلبند خویش را به مهدکودک‌ها بسپارند. مهدکودک‌هایی که فقط نگهداری کودکان را عهده‌دار می‌شوند، پله‌ای دیگر برای کودک محسوب می‌شود. دوران دبستان و دبیرستان در سایه‌‌روشن‌های موهوم این نظام از پرورش کودکان و نوجوانان دریغ می‌کنند و فقط به یک آموزش خشک می‌پردازند نیز پله‌ای دیگر است! با بزرگ‌تر شدن آدمی، پله‌ها نیز افزایش می‌یابند و سپس کوران زندگی چه در بازار کار و یا ادامه‌ی تحصیل، پله‌های دیگری را پیش روی انسان قرار می‌دهد. آنگاه که انسان متوجه می‌شود ناچار است نیروی کار خویش را برای زنده ماندن، بفروشد خسته است و نوعی ازخودبیگانگی ساختاری، همه‌ی زندگی آدمی را دربرمی‌گیرد که باز پله و پله و پله! آدم‌ها چاره‌ای جز طی کردن آنها ندارند، حتا اگر چهار دست و پا یا افتان و خیزان آنها را بپیمایند! در پایان، سازنده‌ی انیمیشن پله‌ها، بسیار هوشمندانه صحنه‌ای می‌آفریند که بسیار قابل تامل و تفکربرانگیز است، وقتی که انسان، همه‌ی توان خود را مصرف می‌کند و به بالاترین پله می‌رسد، پیکر جانسوز او به یک پله تبدیل می‌شود و سپس با نشان دادن بی‌شماری از پله‌ها، انیمیشن پایان می‌پذیرد! در واقع کارگردان، با این صحنه نشان می‌دهد که در نظام جهانی کنونی، ما انسان‌ها پله‌ای برای رشد این مناسبات هستیم و ابزاری چون کالا برای این نظام محسوب می‌شویم و سرانجام همه‌ی تلاش ما فقط پله‌ای دیگر برای این سیستم تودرتو شده است تا منافع آنها تامین شود! انیمیشن پله‌ها، جایگاه اجتماعی ما را بی‌پرده نشان می‌دهد و به موازات آن، اهداف کوتاه مدت و دراز مدت نظام‌های موجود جهان را نیز در برابر چشمان ما قرار می‌دهد. این انیمیشن درست پس از جنبش دانشجویی کشور فرانسه که در سال 1968 به یک جنبش اجتماعی جدی انجامید، ساخته شده است. هرچند دامنه‌ی جنبش اجتماعی فرانسه به دیگر کشورهای اروپایی نیز سرایت کرد و کشور آلمان را نیز ملتهب کرد، اما با سرکوب عریان مواجه شد و تاسف‌انگیز اینکه شکست خورد! گفتنی است که هر جنبش اجتماعی، اثرهای ارزشمندی بر روابط اجتماعی جامعه می‌گذارد، به ویژه هنرمندانی که واقعیت نظام‌ها و سیستم‌ها را شناخته‌اند، در نتیجه برخی از هنرمندان که به روابط اجتماعی اهمیت ویژه‌ای قائل هستند، اقدام به آفرینش محصول فرهنگی اعتراضی کرده‌اند و انیمیشن پله‌ها یکی از آنها محسوب می‌شود که نه تنها در دوران خودش جامعه‌ی جهانی و افکار عمومی را هاشور زد، بلکه هم‌اینک نیز اثرگذار است، چرا که ساختار نظام‌های جهانی بر همان پاشنه می‌چرخد و فروشندگان نیروی کار نیز برای رهایی خویش از تار و پود این نظام هنوز در حال تلاش و تکاپو هستند

ساسان دانش 

بیست و یکم  نوامبر  2017 برابر با 30 آبان 1396



 ******  
فردی نیکوکار به دانش آموزان بی‌بضاعت بلوچ در شهرستان هامون از توابع استان سیستان و بلوچستان، تعداد 200 بسته پوشاک و كفش هدیه کرد، اما دانش‌آموزان بلوچ برای همدردی و همبستگی با دانش آموزان مناطق زلزله‌زده‌، همه‌ی این هدایا را به زلزله‌زگان غرب کشور هدیه کردند.

این خبر، شاعرانه‌ترین و لطیف‌ترین خبری بود که در چند روز گذشته خواندم! احساس عجیبی که نه شادمانی است و نه غم، حتا شگفت‌زدگی نیست! احساسی که هنوز نمی‌دانم چیست و چقدر دوست دارم بفهمم و بتوانم این احساس را تشریح کنم، شاید بشود واژه‌ای برایش پیدا کرد، هرچه هست خوب است، اما دریافتم که شعر و ذوق و لطافت درونی، فقط در مولوی و حافظ و خیام و سعدی و فردوسی و فروغ و شاملو یافت نمی‌شود، بلکه واکنش دانش‌آموزان بلوچ، اینقدر اثرگذار است که با نفوذ شعر شاعران نامی در جان آدمی، رقابت می‌کند و در درونمان به گشت و گذار می‌پردازد، گشت و گذاری که سبب ساز مفرح بودن و تازه شدن را به ارمغان می‌آورد، حتا اگر اشک‌هایمان روان شود! زیبایی و عشق، پایان ندارد و  هر آدمی می‌تواند این بی پایانی را با کنش خویش بی‌پایان‌تر کند

ساسان دانش

***

******

سازها و رازها؛


زلزله، دشنه‌ای است بر دل زمین و شکافی که سنگ سخت را می‌جهاند و می‌درد، نه کودک می‌شناسد، نه پیر، نه ساختمان می‌شناسد، نه صخره، نه درخت و گل و گیاه می‌شناسد، نه جویباری که آرام می‌آید و خرامان می‌رود تا ترنم زندگی باشد! زلزله، نه تنها ساز و کار زندگی را نابود می‌کند، سازها و رازهای در گلومانده را نیز زیرو رو می‌کند! پنجه‌ای که تارهای ساز را چون گیسوان یار نوازش می‌کرد، هم‌اینک زیر تلی از خاک گم شده است، سازی که با غرور و متانتی بی‌ادعا بر دیواری تکیه داده بود تا صدای دلنواز سوز عشق باشد، هم‌اینک خاموش و دلش ریش ریش است! افسوس که یارای سخن ندارم، اما صدای تکه تکه شده‌ام، از لابلای بغض راهی می‌یابد و فریاد می‌کشم "آی سازها این چه رازی است؟" سازی سرگشته و دلشکسته، آرام و با وقار گفت "رازهایم را به تار سیم‌هایم سپردم!" پرسیدم بگو با من سخن بگو و او پاسخ داد: روزی روزگاری شاملو از من پرسیده بود "بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟" زار و نزار من طولانی بود، اما اندکی دیرتر، پاسخ شاملو را اینگونه پاسخ دادم: "من بر دستان پینه بسته‌ی زنان و مردان اهالی زحمت زار می‌زنم، من می‌دانم و خوب می‌دانم که ثروت جهان را اهالی کار تولید می‌کنند و چه شفاف می‌بینم که حاکمان جامعه، دسترنج آنان را چپاول می‌کنند، برای همین زار می‌زنم! برای کودکان کار زار می‌زنم که به جای مدرسه، در خیابان کار می‌کنند و در خیابان می‌خوابند!"ساز، با من سخن‌ها گفت و آنگاه اندکی سکوت و سپس تو گویی با خودش زمزمه می‌کند، صدا و آوای ساز را به سختی می‌شنیدم، او می‌گفت: "بگذار برخیزد مردم بی‌لبخند تا نای من برای همیشه زار نزند، مگر من برای زار و نزار به دنیا آمده‌ام، نه! من بهانه‌ای برای شادی و لبخند، من دلیلی برای رقص و پایکوبی، من برای پویایی و پیشرفت انسان و من برای شادمانی کودکان پای بر این جهان نهادم، بگذار برخیزد مردم بی‌لبخند تا زلزله‌ای باشد برای برچیدن پایه‌های ستم!"در سکوتی خشمگین، فقط سرم را تکان تکان دادم و رازهای ساز را تاییدکنان با خود گفتم، "اگر زلزله فاجعه‌ای است طبیعی که رنج می‌زاید! خیزش مردم، برای آزادی و آزادگی، حاکمان را شخم خواهد زد تا فقر و فلاکت ریشه‌کن شود؛ خیزش جامعه، عشق را دوباره خواهد آفرید تا رهایی "انسان درخشش و پویندگی زندگی  باشد




ساسان دانش

هفدهم نوامبر 2017
 بیست و ششم  آبان 1396



******
زلزله 

تصویری غم‌انگیز از زلزله‌ی سرپل‌ ذهاب که تا مغز استخوان آدمی را درد می‌آورد. طی مصاحبه با زنی که خانواده‌ی او قربانی زلزله شده است، او به طور شفاف اعلام کرده است که کشته‌شدگان و زخمی شدگان بیش از آن آماری است که از رسانه‌ها اعلام می‌کنند! بی مسئولیتی مسئولان، بار دیگر در زلزله‌ی مناطق مختلف کرمانشاه، آشکار شد. نیروهای مردمی، هم‌اینک نیز بدون امکانات در حال یافتن عزیزانشان هستند و هنوز زندگان بی‌شماری زیر آوار هستند که نیاز به کمک و نجات دارند. مسکن مهر با پنج سال سابقه‌ی ساخت، مخروبه شده است و ساکنانش بیشترین کشته و زخمی را داده‌اند، این نظام نه تنها هیچ آموزشی برای مواجه با زلزله به اهالی مردمی که در گسل زلزله زندگی می‌کنند نداده است، بلکه هم‌اکنون نیز از کمک رسانی دریغ می‌کند و مردم و اهالی با هیچ امکانی، حتا بدون دستکش و بدون حتا بیل مکانیکی در حال کاویدن خاکی هستند که زیر و رو شده است و انسان‌ها را در ربوده است! هنوز همت و ارزش‌های مردم کارکرد دارد و هنوز حس نوع‌دوستی آدم‌ها فعال است و هنوز از این سوی و آن سوی کشور برای کمک رسانی اقدام می‌کنند که همه‌ی اینها در شرایط ناهمگون اقتصادی و اجتماعی کشور، جای امیدواری دارد که انسان و انسانیت هنوز نمرده است
چرخه ی ستم این نظام، همچنان ادامه دارد و در هر حادثه‌ای حتا حوادث طبیعی، جا پای این نظام بی‌لیاقت پیداست که جز منافع خویش به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کند و برای ماندن در قدرت و تداوم چپاول، جان 
!!انسان و انسان‌ها برایش ارزش ندارد



ساسان دانش



******

زادروز نیما یوشیج




زادروز نیما یوشیج در 21 آبان را به معناها و مفاهیم باید تبریک گفت، به شکفتن شعر باید نگریست و به رویش زبان پارسی باید بالید، به رهایی واژه‌ها از تار و پود قافیه باید تبریک گفت، به آفرینش شیوه‌‌ای نو که سخن با زندگی آراسته شد و این بار شعر از درون اجتماع برخاست و جامعه ژرفای عشق و تلاش را در واقعیت همه را با هم فهمید، شعر نو چون جویباری زندگی‌ها را طراوت داد، زندگی‌های مردم کوچه، سازها و زنگ‌ها و رنگ‌ها را شعر نو بیدار ‌کرد، گوش‌ها نوازش شدند و چشم‌ها آلایش، نگرش‌ها پالایش شدند و سرانجام انسان، تغییر و رشد را نه در رویاها، بلکه در چشم‌اندازها می‌پوید

!!یاد نیما یوشیج، گرامی باد

تو را چشم در راهم....، گرامی باد

ساسان دانش

******

"نات ترنر" 

Nate Turner, نات ترنر 

در چنین روزی، یعنی یازدهم نوامبر 186 سال پیش "نات ترنر" یکی از آزادیخواهان نخستین قیام بردگان سیاهپوست آمریکا آعدام شد
به همین مناسبت و با یاد و خاطره‌ی همه‌ی آزادیخواهان جهان 
:شعری از لنگستن هیوز با ترجمه‌ی احمد شاملو را با هم بخوانیم

کشیدن بردنم یه جای خلوتی٬
پرسیدن: به نژاد والای سفید ایمون داری؟
گفتم: ارباب جون، اگه راستشو بخواین
همین قدر که ولم کنین
حاضرم به هرچی صلاح بدونین
 ایمون بیارم
مرد سفید در اومد که آخه پسر
چه جوری همچین چیزی ممکنه؟
!ولت کنم که بزنی منو بکشی
اون وخ زدن تو سرم و انداختنم زمین٬ 
بعد رو خاکا حسابی لگدمالم کردن 
یکی شون با لاف و گزاف گفت: کاکا
 راست تو چشای من نگاه کن و 
!بم بگو که به نژاد شریف ما ایمون داری

:مارتین لوترکینگ، یکی از رهبران جنبش مدنی آمریکا، جمله‌ ای به یاد ماندنی دارد
نژادپرستی، پدیده‌ی صرفا آمریکایی نیست. چنگال اهریمنی آن  حد ومرز جغرافیایی 
"... نمی‌شناسد. باید آخرین بقایای آن را از بین ببریم 
مارتین لوترکینگ، علیه نژادپرستی مبارزه کرد و حتا جان خویش را در
 همین راه از دست داد تا انسان‌ها را بر پایه‌ی رنگ و پوست جدا نکنیم، او نمی‌دانست که پس از او آفریقای جنوبی در آتش نژادپرستی خواهد سوخت تا به یک روابط نیم‌بند انسانی برسد! مبارزات بسیاری علیه نژادپرستی در جای جای این کره‌ی خاکی انجام گرفته است، اما شعله‌ی نژادپرستی پنهان، هنوز در برخی کشورهای جهان خاموش نشده است! به طور مثال، رفتار برخی ایرانیان و برتردانستن خویش نسبت به افغانستانی‌ها، یکی از نشانه‌های نژادپرستی است! امید که هر نوع نژادپرستی در همه‌ی این جهان هستی ریشه‌کن شود و انسان‌ها با رنگ و پوست و جنسیت و.... سنجیده نشوند

ساسان دانش 
 یازدهم نوامبر 2017
  بیستم آبان 2017

*******

:"تنهاترین نهنگ جهان و یک فرضیه در مورد "تنهایی
:"تنهاترین نهنگ جهان و یک فرضیه در مورد "تنهایی

"تنهاترین نهنگ جهان"، عنوانی بود که رسانه‌های ارتباط جمعی در سال 2004 به یک وال آبی دادند! موضوع از این قرار بود که تنهاترین نهنگ، نهنگی بود که دانشمندان زیست‌شناسی، از سال 1992 او را تحت نظر داشتند تا سرانجام علت تنهایی‌ آن نهنگ را کشف کردند! نهنگ 52 هرتزی، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند. محدوده‌ی صوتی آوای وال‌های آبی بین 15 تا 20 هرتز است، در حالیکه فرکانس آوای این نهنگ معادل 52 هرتز بود، در نتیجه صدای او توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود، در نتیجه او تنها مانده بود...!!!


این داستان، شاید حکایت تنهایی بسیاری از انسان‌ها باشد. نگرش، سخن گفتن، نوع زیستار، آواها، رویاها، عشق‌ورزیدن و عملکرد انسان‌ها جلوه‌ای از رفتار انسانی است که می‌تواند قابل دیدن، شنیدن و درک و فهم باشد و یا نباشد. معنا و مفهوم "تنهایی" با همین کنش واکنش‌ها سنجیده می‌شود.
تنهایی، مفهومی فراتر از آن دارد که بتوان آن را با یک تعریف مکانیکی و واژگانی توضیح داد! چه بسیار انسان‌هایی که تنها زندگی می‌کنند، اما احساس تنهایی نمی‌کنند! چرا که نگرش آنها سرشار از عشق‌ورزیدن به انسان است، سخن گفتن و عملکرد آنها بی‌شک قابل شنیدن و قابل دیدن است و در دایره‌ی روابط اجتماعی، دوستان بی‌شماری دارند که رابطه‌ی تنگاتنگ و متقابلی نیز با هم دارند. ما انسان‌های بی‌شماری در این جهان هستی، حضور دارند که با نگرش غیر اجتماعی، در همین جامعه زندگی می‌کنند، سخن می‌گویند و در عملکرد خویش در پی دنباله‌روی‌های تکراری از یک قدرت یا یک ایدئولوژی و یا به هر طریقی از نظم موجود، پیروی می‌کنند و آب در هاون می‌کوبند که نه شنیده می‌شوند و نه دیده می‌شوند، در واقع در میانه‌ی جامعه حضور دارند، اما به معنای واقعی تنها هستند. هرچند نتیجه‌گیری قاطع و مشخص، نمی‌توان از این فرضیه گرفت، اما آنچه که پیداست این است که واکنش‌های ما هرچه بیشتر اجتماعی و واقع‌بینانه باشد، بیشتر شنیده و دیده خواهد شد و چه خوب است که در مورد هر رابطه‌ی اجتماعی از پرورش کودکان گرفته تا یک موضعگیری کلان در عرصه‌های فرهنگی و سیاسی، از سخن گفتن در یک میهمانی گرفته تا رفتار ما در جامعه، همه و همه از فرآیند "اجتماعی شدن" بگذرد و اجتماعی شدن معنایی جز انسانی نگریستن و منافع کل جامعه را در نظر گرفتن، عشق به رهایی انسان و باور به آزادی، هیچ چیز دیگری نمی‌تواند باشد‌
ساسان دانش 

دهم نوامبر 2017 
   نوزدهم آبان 1396


******

خبر: "یتیمِ اینترنتی، کودکانی هستند که پدر و مادر دارند اما در فضای مجازی 
غرق شده‌اند!"


ساسان دانش 

واژه‌ی ترکیبی "یتیم اینترنتی" نیز وارد ادبیات و روابط اجتماعی شد!!! خبر را پی گرفتم و متوجه شدم که پیرو پژوهش دانشجویان رشته‌ی جامعه شناسی، در مورد رفتار متقابل خانواده‌ها با کودکان و روابط کودکان با پدرمادرها، به پدیده‌ی جدیدی مواجه شده‌ایم که توجه کارشناسان علوم اجتماعی و کنشگران اجتماعی را جلب کرده است.
آنطور که در تعریف‌ها آمده است: "یتیمِ اینترنتی، کودکانی هستند که پدر و مادر دارند، اما در فضای مجازی غرق شده‌اند." باید گفت، پیامدهای این پدیده‌ نباید از چشم‌ها پنهان بماند که منجر به آسیب‌های دهشتناک خواهد شد، یکم اینکه فرصت روابط متقابل بین "کودکان" و "مادران‌وپدران" از بین می‌رود، دوم آنکه کودکان به شدت احساس تنهایی خواهند کرد و سپس دوران کودکی که پر از رویاهایی است در جهت‌گیری رشد و پیشرفت انسان، از بین خواهد رفت و انسان‌ها زندگی رقت‌بارتری را تجربه خواهند کرد! با اشاره به رفتارشناسی جامعه، هشداردادنی است که تعداد یتیم‌های اینترنتی، رو به افزایش است و کاسته شدن روابط، میان فرزندان و پدرمادرها، آسیب‌های فراوانی در رفتار و اخلاق و نگرش کودکان خواهد گذاشت! شاید یک دهه طول نکشد که با نوجوانان خشنی روبرو خواهیم شد که دوران کودکی خود را با بی‌مهری گذرانده‌اند و "تنهایی" را در همان دوران کودکی تجربه کرده‌اند! اینگونه کودکان با بازی‌کردن بیگانه‌اند و توان ارتباط برقرار کردن با اسباب‌بازی را حتا نخواهند داشت. بدیهی است که یک جامعه‌ی سالم، به کودکانی شاد و خندان نیاز دارد که توانایی مشارکت در روابط اجتماعی را دارا باشند. امید است که این هشدار، پدرمادرها را هشیار و بیدار کند و توجه به کودکان افزایش یابد و زمان بیشتری را با کودکان خویش بگذرانند، به ویژه در عرصه‌ی روابط عاطفی، فعال‌تر و پویاتر، کودکان خویش را دریابند. شگفتا که اتفاق طبیعی به آغوش کشیدن و بوسیدن فرزندان به قدری نادر شده است که در حال فراموشی است، زمان مراوده و گفتگو نیز میان فرزندان و همه‌ی اعضای خانواده به شدت کاهش یافته است، کارهای مشترک خانگی که در رشد کودکان نقش بسزایی را ایفا می‌کند، مدتی است که در خانواده‌ها انجام نمی‌پذیرد‌! اگر یک نظام حکومتی، با برنامه و آگاهانه به این مکانیسم و روند بی‌مهری در جامعه دامن می‌زند تا اهداف و منافع خویش را در دراز مدت تضمین کند، بایسته است که کنشگران اجتماعی پیشاپیش از خانواده‌ی خویش آغاز کنند و آنگاه روابط تنگاتنگ مهرانگیز میان فرزندان و پدرومادرها را در جامعه دامن زنند. به نظر می‌رسد که می‌شود و می‌توان در همه‌ی عرصه‌ها، نظم موجود را به چالش کشید، به ویژه وقتی که پای کودکان پاک درمیان باشد. کودکان، به میل خویش چشم بر جهان نگشوده‌اند، اما حق دارند بازی کنند و حق دارند که از پرورش و آموزش درست و خوبی برخوردار باشند و مهرورزی را از کودکی تجربه کنند. همه‌ی جامعه و همه‌ی ما مسئولیم که بستری مناسب و شایسته برای کودکان خویش و همه‌ی کودکان جامعه ایجاد کنیم. در حالیکه گل‌های لطیف بنفشه در حال پژمردنند، کودکان طلاق نیز چون بار گران و غم‌انگیزی بر شانه‌های انسان و جامعه همچنان سنگینی می‌کند، اما باشد که واژه‌هایی چون کودکان کار، کودکان کارتن خواب، کودکان بازمانده از تحصیل و...... و یتیم اینترانتی با تلاش پیگیرانه‌ی کنشگران اجتماعی، در هر جامعه‌ای نابود شود


  ساسان دانش 

 هفتم نوامبر 2017  برابر با 16 مرداد 1396

********




انیمیشن پدر و دختر در بستر طبیعت، ابر و آسمان و راه، با دختر و پدری با نمای نزدیک چرخ دوچرخه در زمینه‌ای سفید آغاز و با چرخ دوچرخه در زمینه‌ای سیاه پایان می‌پذیرد. حرکت‌ها و روابط پدر و دختر، فریاد "عشق" در همهمه‌ی روزمرگی زندگی است، غوغایی است که در هیاهوی دلخراش نظم موجود، دلگرمی و آرامش و امید می‌بخشد!
گردش پره‌های دوچرخه در پی یکدیگر، نمادی از زندگی است، اما حرکت دارد، حرکتی که گویا اراده و هدف را در هم تنیده است تا " انسان"، رو به سوی آن تلاش کند. لحظه به لحظه‌ی این انیمیشن، عشق را آنچنان ترجمه می‌کند که تجسم لطافت را در ذهن آدمی می‌گسترد. عشق، پایان ناپذیر است!  عشق، نه به زمان اعتنا دارد و نه بر خمیدگی و موی سپید، نه به خورشید و ماه مربوط است و نه فصل‌ها اثری بر آن می‌گذارند!  رنج‌ها و برف و باد و بوران نیز فوران عشق را شاعرانه‌تر و دوران عشق را دلپذیرتر می‌کند، آب دریا حتا اگر خشکیده شود، زلالی عشق از دوردست‌ها پیداست! طراوت جوانی اگر در لابلای چروک‌های دست و رخ و پیشانی گم شوند، عشق تازگی خویش را بر رخ زمین و زمان می‌کشد!  عشق ماندگار است و در درازای تاریخ، به ژرفای خویش‌افزوده است. انیمیشن "پدر و دختر" در پایان به "مرگ" می‌پردازد و مرگ واقعیتی است که هر موجود زنده‌ای دچار آن خواهد شد، اما این انیمیشن چقدر خوب نشان می‌دهد که "مرگ" در برابر عشق، ذره‌ای بس کوچک است!. افزون بر همه‌ی پیام‌های خوب و لطیف و زیبای این انیمیشن، دامن زدن به "عشق" پیامی است که نویسنده و کارگردان این انیمیشن موفق بوده است تا با آن مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. عشق، نه مقوله است و نه مفهوم، نه علم است و نه یاد دادنی یا یاد گرفتنی! عشق را نه در دالان‌های "حس" می‌توان توضیح داد، نه در هزارتوی درک، چونکه از مرزهای حس و درک و فهم گذر کرده است! عشق، واقعیتی است که با عاشق شدن به تکاپو می‌پردازد و در پویش خویش به آفرینش می‌رسد؛ آفرینشی که گاهی حس است و گاهی درک و حتا گاهی فهم که مفاهیم بی‌پیرایگی و شجاعت را درنوردیده است تا همبستگی نهادینه شده را در اندرون انسان و جامعه بیدار و بیدارتر ‌کند. در نتیجه هر پدیده‌ای، چه محصول فرهنگی و یا کنش اجتماعی به گفتگو درباره‌ی عشق بیانجامد، تحسین برانگیز و ارزشمند است، چرا که "نظم موجود"، لحظه به لحظه بر پلشتی‌های این جهان افزوده است

ساسان دانش

بیستم اکتبر 2017
برابر با 27 مهر 1396


*******


                                                               رنگ‌های پاییز


از وقتی خودم را دریافتم و تفاوت لحظه‌ها و زمان را فرا گرفتم، فصل‌ها و رنگ‌هایش برایم جالب شد و نمی‌دانم چرا پاییز را بیش از دیگر فصل‌ها دوست می‌داشتم و آنگاه که جسارت سخن گفتن یافتم، از هم نسل‌های خویش می‌پرسیدم کدام فصل را بیشتر دوست می‌دارید؟ مثل یک پژوهش میدانی بود، ولی به یک بازی بیشتر شباهت داشت، شاید از پشت میله‌ها پاییز زیباتر است و ترکیب رنگ‌های پاییزی با زنگ‌های آهن‌های فرسوده‌ی موازی، تضادی زیبا می‌‌آفریند!به هر روی، نتیجه‌ی پژوهش نشان می‌داد که نزدیک به صد در صد، بیان می‌کردند که پاییز بهتر از دیگر فصل‌هاست! من هرگز شگفت‌زده نشدم، فقط برایم جالب‌تر شد و در هزار توی شیارهای مغزم، در پی علت و یا علت‌ها می‌گشتم و در کوچه پس کوچه‌های کودکی، این سوی و آن سو می‌دویدم و در زنگ تفریح مدرسه، دفترهای چهل برگ و شصت برگ را ورق می‌زدم و درمی‌یافتم که مشق و مداد، چه همبستگی‌هایی باهم داشتند و گم شدن مدادتراش و پاک‌کن، مثل معمایی بود که جامعه را آرام آرام می‌شناختم؛ آموزگاران خستگی ناپذیر، نخستین خدایگان بودند که دانش را برایم معنا می‌کردند.جدایی برگ‌ها از خانواده‌ی خویش غم‌انگیز بود! درختان، شاخه خم می‌کردند تا برگ‌ریزان خویش را نظاره‌گر باشند و ناله‌های برگ‌های پاییزی زیر پای رهگذران، ترنمی به فضای مه‌آلود می‌بخشید؛ اما آغاز دوستی‌ها در مدرسه، پیام‌آور خانواده‌ای بزرگ‌تر و هیاهوی حیاط مدرسه، شوق و ذوقی را در اندرونمان بیدار می‌کرد. کشف آلبالوخشک‌ها و گاهی نخودچی کشمش‌هایی که مادرم در کیف مدرسه جاسازی کرده بود، همه‌ی دلخوشی‌ها بود و مزمزه‌ی طولانی هسته‌ی آلبالو، چه نشاط‌آور بود! اما فراگرفتن و گنجایش بی‌دریغ مغز را تجربه‌کردن و به کار بستن واژه‌ها و اعداد در زندگی روزمره، حسی غرورآمیز می‌آفرید؛ رقص برگ‌ها و رنگ‌ها در میان زمین و آسمان، شعرهای کودکانه را در یادها حک می‌کرد، تعریف جیب را در پاییز دریافتم که دست‌ها را از سرما نجات می‌داد، وگرنه پیش از آن، دست‌ها فقط برای بازی و بازیگوشی بود و اینک ابزاری برای یک نیاز، نیازی برای نوشتن!"یادگرفتن"، اما جلوه‌ی دیگری داشت و بی‌آنکه بدانیم وارد زندگی شده بود، هر سال که می‌گذشت، پاییز آغازگر لحظه‌های سراسیمگی و انگیزه بود تا عشق و اندیشه را به چالش بکشیم و وارستگی را در چشم‌اندازی نه چندان دور تصویر کنیم! آنگاه که یارانم را فراخواندند تا در خیال خام خویش، اندیشه‌ی آنان را در گور دست‌جمعی خاک کنند، دلهره‌های آغشته به آزادی را با بغض خویش فروبستم و فرارویاندم! و من در پاییز، آدم بودن خویش را مرور می‌کنم؛ به همین دلیل پاییز را دوست می‌دارم و پلک‌هایم را نه بی‌اختیار، بلکه چون کرکره‌ای اراده‌مند، بالا و پایین می‌کشم تا لحظه‌های پاییز را با همه‌ی وجودم ببلعم!آری، پاییز را به خاطر تنیدگی خاطرات با یارانم دوست می‌دارم، پاییز را به خاطر رنگ‌‌های بی‌همتای زیبا و پریده‌اش دوست می‌دارم، پاییز را به خاطر مدرسه و سرآغاز آموختن دوست می‌دارم، پاییز را به خاطر بارش باران آسمان و اشک‌های زلال بی‌پروای چشم‌ها دوست می‌دارم، پاییز را به دلایل بی‌شماری که قلم در نوشتن آن ناتوان است دوست می‌دارم و پاییز را هنوزدوست  می‌دارم 


ساسان دانش 

بیست وششم سپتامبر 2017
 چهارم مهرماه 1396 



*******
یاد داشتی از ساسان دانش
درمورد داستان کوتاه "حلزون و ماهیخوار" ترجمه ی
  احمد شاملو

حلزون و ماهیخوار، داستانی کوتاه از احمد شاملوست که چقدر با واکنش‌ها و زندگی امروزین ما شباهت دارد! طبیعی است که ما در پی یک روابط انسانی و درست، حتا همپالکی‌های خویش را سرزنش می‌کنیم! غافل از اینکه سرزنش شوندگان واقعی حاکمان و قدرتمداران هستند که همه‌ی ما را پیشاپیش به مطبخ برده‌اند!!! شاید داستان ژرف شاملو، ما را بر آن دارد که به جای نشانه‌گرفتن فرهنگ ناهمگون موجود در جامعه، اندکی نیز به ریشه‌ها بپردازیم و به ساختار این مشکلات، گوشه چشمی بیاندازیم و به روابط پنهان جامعه پی ببریم! اگر تفاوت رفتارها در درازای تاریخ، فرهنگ و دانش نام گرفته است، و اگر "دروغ"، کثیف‌ترین فعل انسانی است، چرا بی درنگ سخن از مردم کشورهای فقیر می‌کنیم که دچار فقر فرهنگی شده‌اند؟! اگر به "انسان" ارزش قائلیم و اگر زندگی انسانی را حق کودکانمان و نسلی که نویدبخش رشد و آزادی است می‌دانیم، بی‌شک در پی دروغ‌پردازهای واقعی باید بگردیم و اگر حاکمان، همه‌ی ما را به جان هم انداخته‌اند تا منافع خویش را پاسداری کنند، بیاییم به آشکارشدن روابط جامعه یاری رسانیم تا رهایی انسان، معنا یابد و کودکانمان را با توهم، فریب ندهیم! سخن کوتاه که دروغ‌پردازان این قرن، نه عناصری است که در جامعه، دچار دست‌اندازهای اجتماعی شده‌اند و نه مربوط به فرهنگی است که روبناهای مناسبات جامعه را شکل می‌دهند، بلکه حاکمانی است که برای رسیدن به منافع خویش، تله‌های بسیاری را در جامعه، پهن کرده‌اند و همه‌ی ما انسان‌ها، حلزون‌وار و ماهیخواروار قربانی این روابط ناهمگون اجتماعی هستیم! مگر آنکه، نیمه‌ی پنهان مناسبات اجتماعی را به شفافی ببینیم و کاستی‌‌ها را پیش از آنکه در فرهنگ جستجو کنیم که بسی مهم است، در روابط تو در توی حاکمان جستجو کنیم.
ساسان دانش
10 اوت 2017
برابر با 19 مرداد 1396

داستانی کوتاه از احمد شاملو:
حلزون و ماهیخوار؛
حلزون بزرگی در ساحل دریا، صدف خویش گشوده و تن به آفتاب نیم‌گرم سپرده بود. در همین حین، مرغ ماهیخواری بر او گذشت و به محض دیدنش، به قصد خوردن او، منقار به درون صدف برد. لیکن، حلزون خطر را دریافت و پیش از آنکه طعمه‌ی ماهیخوار شود، صدف خویش محکم فرو بست! منقار ماهیخوار در صدف بماند و تلاش رهایی‌اش، همه بیهوده ماند. حلزون نیز با صدفش به منقار پرنده آویخته ماند و راه رهایی نداشت.
مرغک درازپای ماهیخوار با خود می گفت: "اگر امروز و فردا باران نبارد، بی‌شک حلزون خواهد مرد و یا سست خواهد شد و من او را به کام خواهم کشید"!
حلزون گرفتار مانده در منقار ماهیخوار نیز در دل می‌اندیشید: "اگر یک امروز و فردا دوام آورم و منقارِ ماهیخوار را رها نکنم، بی گمان پرنده هلاک خواهد شد و من نیز نجات خواهم یافت!"
در این گیرودار و در همان هنگام، مرد ماهیگیر که از کناره‌ی ساحل می‌گذشت، چشمش بر آن دو بی‌خبر افتاد و بی‌چمر(بی‌سروصدا) و آرام، ماهیخوار و صدف را به چنگ آورد و شادمانه به مطبخ برد!!!







@@@@@@@@
@@@@@
@@@

@@@@@@@@@@


@@@@@
@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@@@@



نهمین سالروز




ناظم حکمت شاعر مبارز و آزدیخواه ترکیه است که در بسیاری از سروده های خود از عشق، صلح، انقلاب، امید و اندوه و هر آنچه که بایسته ی انسان است سخن گفته است. بی شک، سال های زندان تأثیر فراوانی در بیشتر اشعار وی داشته است، "نهمین سالروز" سرگذشت اندوهبار انسانی است که با وجود تمام رنج ها و مشاهده ی تلخی های روا شده بر انسان در دنیای ممنوع و خوشه های خشمی که تا ابد در او شعله ور است در راه آرمان و آزادی خود همچنان آکنده از جوانه های 
امید و بی هراس به پیش می رود

نهمین سالروز،  زبان گویا و ناگویای همه ی زندانیانی است که برای آزادی و 
رهایی انسان، زندگی و مبارزه را در هم تنیدند


@@@@@@@@@@@@@@@





این برگردان، سروده ای از ناظم حکمت شاعر مبارز و آزدیخواه ترکیه می باشد که در بسیاری از سروده های خود از عشق، صلح، انقلاب، امید و اندوه وهر آنچه که بایسته ی انسان است سخن گفته است. بی شک، سالهایی که در زندان به سر برده در اشعار او به ویژه این شعر تاثیر فراوان داشته " نهمین سالروز" سرگذشت اندوهبار انسانی ست که با وجود تمام رنج ها و مشاهده ی تلخی های روا شده بر انسان در دنیای ممنوع  و خوشه های خشمی که تا ابد در او شعله ور است در راه آرمان و آزادی خود همچنان آکنده از جوانه های امید و بی هراس به پیش می رود.
  برگردان این شعر را پیشکش می کنم به تمام  دلاور زنان و دلاور مردان میهنم که با وجود شکنجه ها و درد های وصف ناشدنی سالیان بی رحم در زندانها استوار و پر امید در راه آزادی تا آخرین نفس مبارزه می کنند و نیز گلهایی که در این راه بی پروا و سربلند پرواز کردند و جاودانه شدند.
پرتو یاران، تابستان 1394  

@@@@ً 

نهمین سالروز

سرگذشت من در
شبی که برف تا زانو بود
آغاز شد
از میز شام مرا کشیدند
در ماشین  پلیس پرتم کردند
و آنگاه در قطاری مرا چپاندند
درون اتاقی حبسم کردند
سه روز پبش، نه سال از آن روز گذشت.

در راهرو مردی روی برانکار
با دهانی  باز
و اندوه سالهای  طولانی بی رحم در رخسارش
جان می دهد.

به  انزوای تنفر انگیز و مطلق خود
همچون دیوانه و مرده ای می اندیشم
نخست، هفتاد وشش روز
در جدل با سکوت حاکم بر در بسته
وهفت هفته در انبار کشتی بوده ام
با این وجود، همچنان  شکست ناپذیرم
تنها من بودم و افکارم.


اکثر چهره هایشان را از یاد برده بودم
و تنها بینی بسیار درازی در خاطرم بود
با اینکه بارها در کنارم صف کشیدند
حکم مرا که خواندند
تنها یک نگرانی داشتند و این بود:
که با  بهت مرا ننگرند
که نتوانستند.
شبیه هر چیزی بودند جز آدمی:
احمق و متکبر چون ساعت دیواری
و سوزناک و رقت بار چون دستبند، زنجیر...
شهری عاری از خانه و خیابان
با خروارها امید و خروارها اندوه
بی هیج جنبنده ای جز گربه ها.

من در دنیای ممنوع  زندگی می کنم!
که در این دنیا بوییدن گونه های محبوبم ممنوع ست
با فرزندان خود دور یک میز غذا خوردن ممنوع
گفتگو با مادر و برادر، بی نگهبان و حفاظ سیمی ممنوع
ارسال و دریافت هر نامه ای ممنوع
خاموشی به وقت خواب ممنوع
بازی تخته نرد ممنوع
با این همه
چیزهایی هست که  می توانی در  قلبت پنهان کنی و در دستانت داشته باشی
مانند عشق، اندیشه و درک.

در راهرو،  مرد روی برانکار مرده
بیرونش می برند
امید و اندوهی نیست
نان وآبی نیست
آزادی و زندان  نیست
تمنای زنان، نگهبان و حتا ساس هم نیست
و نه گربه ای که بشیند و به او خیره گردد
همه چیز تمام شد.

اما سرگذشت من ناتمام
هنوز عشق می ورزم، می اندیشم و درک می کنم
خشم بی اثرم همچنان وجودم را می خورد

و از صبح هنوز کبدم درد می کند.


@@@@@@@@@@@

@@@@@

سروده ای از ناظم حکمت : برگردان از پرتو یاران

آنان دشمنان امیدند، عشق من

آنان دشمنان امیدند، عشق من
دشمنان آب روان
دشمنان درختان پربار
دشمنان زندگی و شکفتن.
زیرا مرگ برایشان رقم زده:
 دندانهایی فاسد و تنی پوسیده
به زودی برای همیشه نابود می گردند
ویقین داشته باش، عشق من،  یقین داشته باش  
که آزادی آغوش  می گشاید
در فاخرترین جامه اش:  لباس  کارگر
....درکشور زیبایمان

******

@@@@@@@@@@@@@@@

سروده ای از لئوپولد سدار سنگور
Léopold Sédar Senghor


اين  و یدئو کلیپ بر اساس شعری از "‌لئوپولد سدار سنگور"‌ شاعر سنگالی است . این ویدئو کلیپ با توجه به اهمیت محتوای شعر که هنوز کهنه نشده است و با اشاره به وقایع اخیر آمریکا،‌ با همفکری وهمکاری دوستان تهیه شده است



وقتی به دنیا می آیم، سیاهم،
وقتی بزرگ می شوم، سیاهم،
وقتی زیر آفتاب می روم، سیاهم،
وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض می شوم، سیاهم،
وقتی می میرم، هنوز سیاهم...
و اما تو که سفید پوستی:
وقتی به دنیا می آیی، صورتی هستی،
وقتی بزرگ می شوی، سفیدی،
وقتی زیر آفتاب می روی، قرمزی،
وقتی سردت می شود، آبی می شوی،
وقتی می ترسی، زردی،
وقتی مریض می شوی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری می شوی.
و تو به من می گویی: "رنگین پوست" !!!..

 @@@@@@@@@@@@@@
 @@@@@@@@@@
 @@@@@@@


when I was born, I was black, 
when I grew up, I was black,
 
When I'm the sun, I'm black,
 
When I'm sick, I'm black,
 
when I die, I will be black.
 
While you, white man
 
when you were born, you were pink,
 
when you grew up, you were white,
 
when you are out in the sun, you're red
 
when you're cold, you are blue
 
when you're scared, you become green,
 
when you're sick, you're yellow,
 
when you die, you will be gray.
 
So of the two of us,
 
Who is the man of color?

@@@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@

Quand je suis né, j'étais noir
Quand j'ai grandi, j'étais noir
Quand je suis au soleil, je suis noir
Quand je suis malade, je suis noir
Quand je mourrai, je serai noir...
Tandis que toi homme blanc,
Quand tu es né, tu étais rose;
Quand tu as grandi, tu étais blanc;
Quand tu es au soleil, tu es rouge;
Quand tu as froid, tu es bleu;
Quand tu as peur, tu es vert;
Quand tu es malade, tu es jaune;
Quand tu mourras tu seras gris...
Alors, de nous deux,
Qui est l'homme de couleur?
@@@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@






Cuando yo nací, era negro,
Cuando crecí, era negro,
Cuando estoy al sol, soy negro,
Cuando estoy enfermo, soy negro,
Cuando muera, seré negro.
En tanto que tú, hombre blanco
Cuando tú naciste, eras rosa,
Cuando creciste, eras blanco,
Cuando te pones al sol, eres rojo
Cuando tienes frío, eres azul
Cuando tienes miedo, te pones verde,
Cuando estás enfermo, eres amarillo,
Cuando mueras, serás gris.
Así pues, de nosotros dos,
Quién es el hombre de color?


@@@@@@@@@@@@@


@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@@@@@@@



___________________________________________________________

هشت مارس، فرياد دوباره فرياد زنان جهان، گرامی باد  


_________________________________

اندرون های توانا

سروده ای از ساسان دانش

تقدیم به یارانی که سرافراز رفتند تا انسان را معنا کنند و تقدیم به یارانی که رنج 
زندان را شکیبایی می کنند تا معنای انسان را ژرفا بخشند



اندرون های توانا


قلبی از نسل سرود
نسل شور و شورش
پشت آن تله ی خاک
با هزاران امید
نعره ی فرهاد را فریاد کشید

سینه چون گستره ی دشت زمان
کوبشی محنت بار
تپشی چون غمبار
واپسین پژواکی
با پیامی ساده
گل وگلشن را رنگین کرد

گیاهان دمن سر برون آوردند
تا که گل های نه چندان با طراوت را
در بهاری سنگین
به نمناکی یک شبنم پاک
به آغوش کشند


و زمان صاعقه ای نو زایید
همهمه ی میکده ها با تب وهم و خیال
به فرودی ناساز سرازیر شدند
سهم دنیا ز جهان از شادی
کاستی خامی بود
درد و غم، جلبکی شد سیراب
در پذیرایی نور، بازی پدیده ها کم رنگ بود
و چه ها شد که به گویش نتوان

اندرون های توانا اما
با نگاهی دلپذیر
از عشق، سخن ها گفتند
در کنار انسان، در فضایی بسته
با دلی پیراسته، اما شکسته
با تن و اندام خسته
رهایی را ستودند
و با کوشش خویش
به پنداره ی یک پندار نیک
با شکیبایی راز
دلنشین بارقه ای
آذرخشی سوزان
سازه ها شالودند

عاشقان دیده ی دل تابیدند
و سپس مردمک، چشمانشان
آینه شد
آینه ها شفاف شد
چهره ها بر چهره ها روانه شد
عشق بی پایان انسان چیده شد
ذره ها و موج ها، چون نور عشق
ساقی مستانه شد
ورق های زبان بر لب و آتش لب
ترانه شد

روزگاران می گذشت بی راوی
از پس پرده ی عشق
به فرخندگی روزنه های سوسو
گذر عمر زمان
بر من و یارانم
زندگی باران شد
کوبش قلب من از زندان ت
آلایش اندیشه شد
وز درونم هیجانی زاده شد
وز لبانم بوسه ها چون غنچه شد

هم اینک اما
تکیه بر حضور رازآلودگان
ساقی میکده ی عشق و زمان
خواهم شد
بوسه های عشق را
در فراگاه، زپیوندی خوش
قلب پژمرده ی این نسلم را
تپشی آهنگین خواهم ساخت
و در منظومه ی خویش
رقص پا خواهم کرد
واژه ها را به مفاهیم عمیق
عریان خواهم ساخت
و ز مرگ، افسانه ها خواهم خواند
زندگی را با سوز عشق خواهم نوشت
و صدایم را با صدای امروز نبودگان
در چکاد قله ها، فریاد خواهم کرد
نگاهم را با نگاهشان آغشته خواهم کرد
و انسان را، عشق را
دوباره معنا خواهم کرد

ساسان دانش


*****************************

به یاد ارغوان ها

"به یاد ارغوان ها"، اثری از ساسان دانش


نيازی به باز نویسی نیست که زندان و زندانیان، تاریخ معاصر ایران را تحول انگیز کرده و پافشاری حکومت ها بر حفظ قدرت، خشونت را بازتولید و روزافزون کرده است. "به یاد ارغوان ها"، نگاه دیگری را بیان می کند که در جستجوی اندیشه ها و هویت جان باختگان و جان به دربردگان، نگرش انسان را به ژرفا کوچ می دهد تا به علت ها بیشتر تفکر کنیم و کنش گران و دخالت گران اجتماعی، سیاسی را از منظر دیگری بنگریم.




@@@@@@@@@@@@@@@
@@@@@@@@@@



برگردان از ساسان دانش

ویکتور خارا شیلیایی بود
کوتاه، اما شهاب گونه، چه  زیبا زندگی را پیمود
برای مردم شیلی چنگ بر گیتار کشید
و مبارزه را با آوازهایش فریاد کشید
دستانش مهربان بود
دستانش توانا بود

ویکتور خارا روستازاده بود
کار را که آغازید، هنوز کوچک بود
آنگاه که پشت گاوآهن پدرش می نشست
چگونگی تغییر جهان را خیره می گشت
دستانش سخاوتمند بود
دستانش پر توان بود

در میان جشنی، کودکی در همسایگی
چشم از جهان فرو بست
مادر، همه ی شب را تا به سحر مویه می کرد
و ویکتور، ناله های مادر غمزده را با آواز همراه می کرد
دستانش لطیف بود
دستانش پر طنین بود

و آنگاه که جوانی را جوانه زد
مبارزه با ظلم و ستم را ترانه کرد
شادی و اندوه مردم را آویزه ی گوش کرد
و سپس شور و رنج را با زبان آوازه کرد
دستانش رفیق بود
دستانش قوی بود

او برای معدنچیان مس، می خواند و می سرود
و برای کسانی که روی زمین کار می کردند، نغمه سرمی داد
او برای کارگران کارخانه آواز می خواند و لب می گشود
کارگران نیز می دانستند که قلب ویکتور برای آنها می تپد
دستانش پر سرور بود
دستانش پر خروش بود

او برای پیروزی آلنده، روز و شب
لحظه به لحظه، جا به جا در همه جا، مبارزه کرد
و اینگونه ترانه خواند:
"دست در دست یکدیگر فشارید"
"که آینده از امروز آغاز می شود"
دستانش گل باران بود
دستانش ستاره باران بود

سرهنگ های پست جنایتکار، شیلی را اشغال کردند
و سپس ویکتور را نیز دستگیر کردند
و همراه با پنج هزار معترض سراسیمه
در زندانی به بزرگی استادیوم، محبوس کردند
دستانش شفیق بود
دستانش قدرتمند بود

ویکتور، سرفرازانه ایستاد و با سینه ای فراخ
در گستره ی استادیوم
برای هم بندی هایش، پی در پی خواند و آواز سرداد
تا اینکه گاردها صدایش را بریدند و گسستند
دستانش با صفا بود
دستانش با وقار بود

استخوان های دستان پر صلابتش را شکستند
سر و روی پرنفوذ و جذابش را مجروح کردند
با شوک الکتریکی، تن رنجورش را پاره پاره کردند
شکنجه، باز هم شکنجه، و پس از دو روز تیربارانش کردند
دستانش شایسته بود
دستانش وارسته بود

سرانجام، قدرت سیاسی را سرهنگ ها تصاحب کردند
انگلیسی ها نیز خوشحال بودند، چون سرهنگ ها
با هواپیماهای جنگنده ی "هاکر هونتر" به شیلی حکومت کردند
با تانک های "چیفتانک" انگلیسی به شیلی حکومت کردند
دستانش پربار بود
دستانش سرشار بود

ویکتور خارا شیلیایی بود
کوتاه، اما شهاب گونه، چه  زیبا زندگی را پیمود
برای مردم شیلی چنگ بر گیتار کشید
و مبارزه را با آوازهایش فریاد کشید
دستانش وه چه زیبا بود
دستانش چه بی پروا بود





**************
************************



متن سخنرانی ساسان دانش  در شورای همبستگی کارگری فرانکفورت 

پیشاپیش از اینکه در آستانه ی اول ماه می امسال در کنار شما هستم، بسیار خوشحالم و صمیمانه از دست اندرکاران شورای همبستگی کارگری فرانکفورت، سپاسگزاری می کنم که با دعوت از من سبب ساز شرایطی شدند که هم اینک بتوانم با شما اندکی گفتگو کنم. گفتنی است که این جلسه، کنفرانس و سمینار نیست که یک موضوع مشخص نظری را مورد بحث و بررسی قرار دهیم و پیرامون آن به تبادل نظر بپردازیم، به همین خاطر، فرازی از واقعیت مبارزه ی طبقاتی را با نگاهی دیگر بیان می کنم و بدون اینکه همه ی مسایل را بشکافم، به طور گذرا به برخی مفاهیم می پردازم و امید که بتوانم به میزانی چالش ذهنی ایجاد کنم که نگاهی را که بیان می کنم، مورد نقد قرار بگیرد و در آینده، منجر به گفت و شنودهای جدی در جهت یافتن راه حل های نظری و عملی برای مبارزاتمان باشد. ابتکار برگزاری چنین جلسه هایی صمیمی و دوستانه در شب اول ماه می، بسیار جالب است، افزون بر اینکه دارای برنامه های زیبایی ازجمله ترانه و ساز و آواز و رقص و شعرخوانی است.


متن سخنرانی ساسان دانش در شورای همبستگی کارگری فرانکفورت
30 آوریل 2014، برابر با 10 اردیبهشت 1393

روزنه های نگاه و فرارویش دوباره ی کمونیسم
در شرایطی که بحران ساختاری نظام سرمایه داری، تار و پود دهکده ی جهانی را در حال گسستن است، روز بین المللی کارگران جهان فرا می رسد، اگر بخواهیم واقع بینانه و به دور از شعارها و آرزوهای قلبی به این موضوع بنگریم؛ همبستگی و دلبستگی کارگران، هنوز نقش کمرنگی در مناسبات اجتماعی و سیاسی دارد. کارگران جهان زیر بار شدت استثمار، فقر و فلاکت دوچندان را تجربه می کنند، کارگران کشورهای توسعه یافته، خواست ها و اعتراض خویش را در بسته بندی های سندیکاها و اتحادیه های همگام با نظام، در چارچوب منطق سرمایه به حراج گذاشته اند؛ کارگران کشورهای پیرامونی بپاخاسته اند و هرچند از نبود تشکل های کارگری خودشان، رنج می برند، اما مبارزه ی کارگران هنوز برپایه ی منافع طبقاتی با هویت خویش استوار نیست.
کارگران جهان از آفریقای جنوبی تا بنگلادش، از مکزیک تا ویتنام، از افغانستان تا آمریکای جنوبی و از کارگران ایران تا برمه، تحرک هایی ایجاد کرده اند که رسانه های گروهی نظم جهانی را ناچار به بازتاب آن کرده است، جنگی آشکار میان نیروی کار و سرمایه که نظریه پردازان حافظ نظام به پنهان کردن آن مشغولند تا راه حلی برای برون رفت از بحران را بیابند، نیروی کار نیز با اینکه هزینه ی سنگینی را به طور روزمره برای این مبارزه، پرداخت می کند اما هنوز با هویت طبقاتی خویش با سرمایه رودررو نشده است. هرچند نئولیبرال های مدعی در عرصه ی سیاسی، دست و پا می زنند، اما ابزارهای آکادمیک و رسانه ای خود را در قالب محقق و سیاستمدار فعال تر کرده اند تا خروش نیروی کار را در برابر سرمایه به عقب برانند، از سویی برای فریب کارگران، بحران موجود را بدیهی جلوه می دهند و از سوی دیگر به قیمت نیروی کار به طور وحشیانه یورش آورده اند تا به سود بیشتر دست یابند؛ قدرت خرید را اگر شاخصی برای رشد منحنی زندگی بدانیم، هم اینک قدرت خرید کارگران با چهل سال پیش قابل مقایسه است! سالیانی که نظام سرمایه داری برای سود بیشتر به نیروی کار کالا شده هجوم آورد و دستمزد را به افسانه ی تورم وابسته کرد و افزایش دستمزد را به ایجاد تورم تعبیر کرد، توانست کارگران نیمه متشکل را در چرخه ی بی نتیجه ی خواست هایی برای رفاه و بهبود شرایط کار و زندگی، کنترل کند و امروزش را به امید فردایی موکول کند که بتواند نابرابری های موجود را دوباره و چند باره توجیه کند.
اگرچه فریاد کمونیست ها مبنی بر "کارگران جهان متحد شوید" متحقق نشده است، اما پیچیدگی ها و تحول تکنولوژی و انفجار اطلاعات، در سایه ی مبارزات اجتماعی سبب شده است که کارگران بدانند که با فریاد و شعار، حرکتی در جهت منافع کارگران انجام نخواهد شد؛ در نتیجه برای به بار نشستن اتحاد کارگران، از یک مؤسسه ی تولیدی گرفته تا یک کارخانه، از یک مجتمع صنعتی گرفته تا کارگران فصلی و از به معرض فروش گذارندگان نیروی کار یک کشور گرفته تا یک قاره و سرانجام همه ی کارگران کشورهای پیرامونی تا کشورهای توسعه یافته، همه و همه اگر هر حرکت و مبارزه و اعتراض را با شاخصی یگانه و مشخص، پایه ریزی کنند، امید و آرزوی مبارزه ی طبقاتی متحد نیز تحقق خواهد یافت، تجربه و هزینه ی طبقه ی کارگر در این مسیر، بی آنکه بی شماری آن را در جای جای این جهان بشماریم، راهنمایی است تا آن شاخص و میزان را شناسایی کنیم و با تکیه بر آن مبارزه ی طبقاتی کارگران جهان را پی بگیریم و آن میزان، "سرمایه ستیزی" است که نه تنها مبارزات کارگران را از انحراف هایی همچون چانه زنی در قالب تشکل های درون سیستمی، نجات می دهد، بلکه طبقه ی کارگر جهان را در عرصه ی سیاسی و اجتماعی، از حاشیه به متن می رساند و تولیدکنندگان ثروت جهانی را در جهت تکامل تاریخ بشری با چپاولگران صاحبان ابزار تولید به طور واقعی رودر رو می کند و به زبانی دیگر، آغاز این نبرد، به معنای پیروزی تلقی می شود، چرا که کافی است، کارگران با هویت طبقاتی خودشان به کارزار مبارزاتی بپردازند و اگر تولید و مناسبات تولید، یک رابطه ی اجتماعی است، اگر نظام سرمایه داری، یک رابطه ی اجتماعی است، با تعبیرهای مختلفی که از سوسیالیسم هست، اما سوسیالیسم هم یک رابطه ی اجتماعی است، اگر بپذیریم که مفهوم مبارزه نیز یک رابطه ی اجتماعی است، به این نتیجه می رسیم که نخبه گرایی در مبارزه یا مبارزه ی حرفه ای، پاسخگوی پیشبرد مبارزات کارگران در دوران جهانی شدن سرمایه نیست و تجربه ی دستکم نیم قرن گذشته حاکی از آن است که کارگران، چه در محیط کار و چه در محل زندگی، نسبت به منافع خودشان هر اقدامی کرده اند، به مراتب مؤثرتر و واقع بینانه تر بوده است و حتا اگر بخواهیم به فاکت ها نیز بسنده کنیم، مگر جز این است که رهایی انسان در گرو مبارزات طبقاتی است و طبقه ی کارگر به خاطر خاستگاه طبقاتی خویش توانایی تغییرهای کیفی را در مناسبات اجتماعی داراست.
در نتیجه، این نگاه از روزنه ای دیگر، بر پایه ی این واقعیت استوار است که مبارزه از زندگی جدا نیست و این درهم تنیدگی مبارزه با زندگی، فرآیند بستر دگرگونی و تغییر را شدنی تر می کند، در نتیجه همانطور که زندگی در حال تغییر و تحول است، مبارزه نیز اگر همساز زندگی است و حتا از منظر تاریخی همزاد زندگی است، پس مبارزه نیز در حال تغییر و پویندگی باید باشد؛ برآیند این درک، ما را از داشتن یک برنامه برای همیشه، دور می کند و مقوله ی ایدئولوژی نیز پیش از آنکه کشف راه حل های واقعی و عملی باشد، بیشتر جلوه ی کاریکاتور پیدا می کند؛ به این ترتیب اگر از این زاویه به پدیده ها و پدیدارها بنگریم، آنچه که در جامعه و زندگی روزمره ی آغشته به اعتراضگری برجسته می شود، پیشاپیش، روابط میان فردی انسان هاست و برای پیشبرد هم زندگی و هم مبارزه، در جستجوی راه حل بودن، طبیعت این مسیر نیاز به تبادل نظر و گفتگو را نمایان می سازد که به آفرینش مشورت منجر می شود و خودرهایی با تکیه بر این مدل شوراگرایی معنایی ملموس می یابد، اینجاست که حتا شکل های مختلف سازمانی، نسبت به محتوای درونی خودشان، در جامعه، در تولید و همه ی عرصه ها نقش ایفا می کنند و بدیهی است که به طور مثال، شوراهای کارگری را اگر از این روزنه بنگریم و بشناسیم و تعریف های سیاسی از پیش تعیین شده را به کناری نهیم، آنگاه مفاهیمی همچون خودانگیختگی و خودرهایی و خوداتکایی فهمیده می شود، چرا که کیفیت ارتباطات اجتماعی با لحظه های زندگی روزمره ارتباط تنگاتنگ و عینی برقرار می کند، تعریف های تجریدی و انتزاعی همه ی این نوع مفاهیم نیز واگذار می شود به همان رشته های تخصصی فلسفه و انسان شناسی که کارکرد خودشان را در حیطه ی آکادمیک دارند.
کارآ بودن نگاه از این روزنه، منجر به فهم تفاوت شیوه ی تولید در بسترهای مختلف اجتماعی، سیاسی می شود و در پی آن اتخاذ شیوه های متفاوت مبارزاتی است که همواره توانایی پویا بودن و زنده بودن را درون خودش بازیافت و یا مبارزه را با مبارزه ی مرحله ی بعد بازتولید می کند.
وقتی کارگران از این روزنه به بررسی پدیده ها می پردازند، در واقع روابط میان فردی نوینی را در کنش های خویش ایجاد می کنند و این روابط، خود به خود منجر به ایجاد تشکل می شود، تشکلی که با تشکل های شناخته شده ی پیشین در قالب احزاب یا سازمان ها، سندیکاها یا اتحادیه ها متفاوت است، تشکلی که سرچشمه ی آفرینش آن برپایه ی ضرورت و نیازهای روزمره ی کارگران استوار است، تشکلی که ماهیت آن برانگیختن توانایی ها و دستیابی به نیازهاست.
به این ترتیب، اگر تا کنون هر نوع تشکل، از جمله سازمان ها و احزاب، ابزار مبارزاتی تلقی می شدند، اما با این نگاه، تشکل های کارگری، نه تنها ابزار نیستند، بلکه هویت های نوین اجتماعی هستند و اگر همه ی مقوله های نظری و عملی در پروسه ی اجتماعی شدن، نقش تاریخی خود را ایفا می کنند، تشکل ها نیز با هر نامی که دارند با اجتماعی شدن به مثابه هویتی اجتماعی نوین برای خودرهایی، کارکردی اثرگذار خواهند داشت.
کارگران، در پروسه ی اجتماعی شدن، خوداتکایی را تجربه می کنند و پیرو آن یرای یافتن راه حل در جهت پشت سر گذاردن مشکلات خویش، مدیریت را می آموزند و اگر سوسیالیسم مدیریت تولید و جامعه توسط کارگران است، در نتیجه این نوع تشکل با چشم اندازهای آینده ی جامعه، خوانایی دارد. هرچند از یک سو، حتا همین امروز، کارگران را به خاطر نداشتن دانش مدیریت به سخره می کشند و خودرهایی کارگران را دست نیافتنی ارزیابی می کنند، از سوی دیگر روش های حزبی موچود برای تغییر نظم موجود، از کارگران به عنوان ابزار استقاده می کنند و ناممکن بودن روش های حزبی بر بخشی از مبارزان آشکار شده است، چرا که این روش کارگران را در کنترل تولید و جامعه، ناتوان ارزیابی می کند، در نتیجه، نخبه ها و مبارزان حرفه ای ایده ها را ارایه می دهند و کارگران همچون ابزاری، در خدمت حزب و اهداف حزب عمل می کنند.
زنجیرواره ای محرک، برای گسترش و پیشروی این نوع تشکل، به ویژه برای رسیدن به هدف برجسته می شود و آن زنجیرواره مقوله ی آگاهی، آگاهی طبقاتی و آگاهی انقلابی است که بیان آن با این نگاه، ضرورت تجربه ی عملی کارگران در مبارزات روزمره است و این مدل دستیابی به آگاهی طبقاتی بستری رشدیابنده برای حلقه ی بعدی یا مرحله ی بعدی را ایجاد می کند و در یک ارتباط متقابل و ملموس با زندگی و مبارزه ی کارگران مراحل شکوفایی خود را می پیماید تا با نظام سرمایه داری، به طور مستقیم و با محتوای سرمایه ستیزی، رودررو شود؛ در حالیکه سازمان ها و احزاب موجود، مقوله ی آگاهی را بسته های کادوپیچی شده ارزیابی می کنند و پس از پردازش آن در اتاق های فکر، از خارج طبقه به کارگران هدیه می کنند و سپس انقلاب را در تخیل خویش، تصورپردازی می کنند.
می توان اینگونه بیان کرد که حاصل یا برآیند فعالیت و مبارزه ی کارگران همان آگاهی درونی شده یا آگاهی انقلابی است، خلاصه اینکه، کارگران حس می کنند که ثروت جهان را تولید می کنند، استثمار می شوند و برای تغییر وضع موجود، حتا اگر آگاهی طبقاتی نداشته باشند، خیز برمی دارند، تا اعتراض کنند، اما برای خیز برداشتن، نیاز به تشکل های خودساخته ی خودشان را دارند و در مسیر هر روز اعتراضگری و مبارزه به آگاهی های طبقاتی و سرانجام به آگاهی های انقلابی دست می یابند و این بار با هویت طبقاتی خویش به نبرد طبقاتی تداوم می بخشد.
توانایی برای اجتماعی کردن حتا آگاهی، مقوله ی رهبری را به کتاب های درسی تاریخ می سپارد و در این نگاه رهبری جایگاهی ندارد و امتیاز برتر بی معناست، مفهوم برابری در تشکل های خودساخته ی کارگری از همین امروز تمرین می شود تا در جامعه ی نوین اجرا شود. ارایه ی طرح مبارزاتی، سابقه و تجربه ی مبارزاتی کانونی می شود که بسترهای مبارزاتی ایجاد کند، چرا که همه ی تصمیم ها یا طرح ها، پس از پردازش شورایی در شوراهای کارگری حل می شود و در مراحل نخستین با هویت شورایی و در مراحل رشد و تکوین خود با هویت طبقاتی، به کنشگری می پردازد.
مفهوم قدرت در همه ی عرصه ها حتا در شوراها از منظر این نگاه آفتی بازدارنده محسوب می شود و اگر ماهیت همه ی حرکت ها و مبارزات کارگران "سرمایه ستیزی" است، اما "قدرت ستیزی" پشتوانه ای است که همچون میزان سنجی، تشکل های کارگری را از باقی ماندن در مسیر درست، پشتیبانی و توانایی ها را شکوفا می کند.
اما سرچشمه ی این توانایی ها، با توجه به جایگاه اجتماعی اینک کارگران چیست؟ آنچه که سبب می شود تا کارگران را اتکا به نفس و باورمند به میدان مبارزه بکشد چیست؟ اینجاست که اگر با تعریف نظم موجود، گام برداریم، درها بر همان پاشنه خواهد چرخید، در نتیجه اگر جایگاه خودمان را نسبت به تکامل انسان و تاریخ بازخوانی یا بازبینی کنیم، متوجه خواهیم شد که در این جهان بودن را به شکل تقلبی بر ما تحمیل کرده اند، گرچه ارایه ی این بحث اندکی دشوار به نظر می رسد و گاهی این بحث را به فلسفه و انسان شناسی مربوط می دانند، اما درک تفاوت "در جهان بودن" و "با جهان هستیدن" بسیار مهم جلوه می کند و نقش و جایگاه ما را تعیین می کند. "در جهان بودن" ما را به سمتی سوق می دهد که تحت سلطه ی قانونمندی های موجود، جزئی از نظم موجود می شویم، اما "با جهان هستیدن" نقش ما را به عنوان عنصری اثرگذار در این گیتی پررنگ می کند و آنگاه هویت می یابیم و سپس خیز برمی داریم تا نخستین ارتباطات اجتماعی رشد یابنده را در جامعه و در میان کارگران ایجاد کنیم.  
با اشاره به سرعت تحولات موجود که خود تحولات نیز در حال تحول است و به پیچیدگی های نظام افزوده است، در می یابیم که سرمایه داری هرگز خودش فرو نمی پاشد. جنبش های اجتماعی در قالب مبارزه ی طبقاتی و فراتر از چارچوب نظام سرمایه داری، توانایی می یابد که یک طبقه را به عنوان یک کل با مختصاتی که برشمردیم، در برابر سرمایه، لایه های اجتماعی این نظم را در نبردی رو در رو دگرکون می کند.
و سرانجام، مبارزاتی برای لقمه نانی افزون تر یا چانه زنی برای افزایش قیمت نیروی کار با کارگزاران سرمایه، از این روزنه معنایی ندارد و مبارزات طبقه ی کارگر را به سطح نازل مشاوران پنهان و رایگان سرمایه داری می کشاند. از منظر تشکیلاتی اما با دامن زدن به ساختارهای افقی، مناسبات شورایی را در هر تشکلی نهادینه می کند و با شکیبایی و یقین، مبارزات خودجوش و خروش کارگران را شعله ور می سازد
بستر سازی و امکان یابی کارگران برای بررسی مسایل نظری و عملی، در این مدل تشکل ها قابل دسترسی است و در وادی شوراگرایی، نظرهای مختلف قابل دسترس می شود تا کارگران نسبت به منافع طبقاتی خودشان در زندگی روزمره در عرصه ی مبارزاتی، نظریه ها را ارزش گذاری کنند و با چشم انداز نفی سلطه گرایی و نفی قدرت، به "سرمایه ستیزی" بپردازند.
اعتصاب برپایه ی نیازهای اعتراض برنامه ریزی می شود و اینگونه است که اعتصاب، فقط مبارزه با نظم سرمایه نیست، بلکه مبارزه با سازمان ها، احزاب و اتحادیه های کارگری درون سیستم نیز هست که مشغول تخفیف دادن مبارزات در جهت توازن هستند.
تاریخ بشری را انسان با امواج به هم پیوسته ی نبردها شالوده است، مدیریت مبارزه ی شورایی، از درون می جوشد و برمی خیزد و سرانجام منجر به مدیریت تولید و کنترل جامعه به شکل کمونی جلوه می یابد تا فرارویش دوباره ی کمونیسم را بشکفد. اگر امروزه روز، اول ماه می، عصیان طبقه ی کارگر برای هویت یابی طبقاتی است، مبارزات روشمند این نگاه در اول ماه می فرداها، عصیان طبقه ی کارگر برای رهایی انسان خواهد بود.
 ماه مه 2014

________________________________________

مبارزان، مردگان غایب نیستند
بلکه، حاضران ناپیدایند
سه سال گذشت، سومین سالی که بهزاد کاظمی در کنارمان نیست.
به بهزاد و بهزادها و یارانی که زندگی دیروز و امروز جامعه را با مبارزاتشان آذین بستند و مبارزه را با زندگی درهم تنیدند تا انسانی زیستن را برای فردا و فرداها شایستگی بخشند. یادشان گرامی باد.

در فراروی زمان
در فراسوی زبان
در فراشد
در فراداشت
در فرآورده ی پیوند نهان
در میان سنگلاخ و صخره ها
در میان سبزه زار و باغ ها
در میان آب و آتش
در میان خاک و باد و این کشاکش
در میان یک نبرد نابرابر
در میان یک زبان، با نوع دیگر
در میان جستجوهای نشانگر
در میان سایه روشن های رازآلود ماه
در میان خشم های سرکش سکوت راه
در میان سردی بی زایش رابطه ها
در میان واژه ها، مفهوم ها
در میان تندر و صاعقه ها
در میان کژی امواج ها
در میان لحظه های بی درنگ
در میان نقطه های عشق، تنگاتنگ

تکیه بر ژرفا نگاه عاشقان
در فروتن سفری بی پایان
زیر چتر خاطرات راهیان
با رنج وغم، یا شادی مسروریان
با لرزش تنهایی جانانه ها
یادمان پرخروش ناله ها

چه توان کرد
در این وادی عصر
چه توان گفت
در این دوری و رنج
چه توان بنوشت
بر چهره ی بیداد زمان
و به اندیشه ی یک لحظه نگاه
و صدایی که فضا را پیمود
کهکشانی که مسیرش جان بود
و در آن بستر لرز
تبی شوم به همراهش بود
که به آزردگی روح و روان ها پیوست
و زبان ها بر دهان ها بگسست
به سیلی خوردن کودکی مهد و زمان می مانست
مانده و رانده به جا
نتوانست سخن گوید از بغض نهان
و به گهواره ی خویش اندیشید
و به انسان رها اندیشید
و به عشقی که به صحرا بذر فندق پاشید
در سکوتی پر خشم
در خروشی پر غم
که در آن سوی جهان
خواب این گیتی بی رونق را
آلایش داد
نظم این کرانه های بی رمق را
پالایش داد
و سپس تکیه بر شورش عشق
و به تنهایی تاری که به پودی پیوست
و به شیرینی شهد گل سرخ
و به امید فرآورده ی خورشید
که تابش به درخشش خیزد

رفت و اما هست هنوز
فلسفه ی هستن و بودن را
با شدن درآمیخت
با جهان، گام کشید
با جهان، گاه گریست
با جهان، اندرون را خندید
با جهان، چهره ها را برچید
با جهان، زندگی را خوب شنید
با جهان، شایستگی را زیبندگی بخشید
با جهان، در کنار انسان درنبردید
با جهان، توفان رنج را درنوردید
با جهان، فریاد کشید
اما در نظم این جهان، همساز نشد
در فراز و در فرود این جهان، پیر نشد
ساز و آوازی دگر که در جهان، کوک نشد

توأمان یک تلاش، به درازای زمان
"بی دریغی" را اگر آفتاب آغازید

توأمان شادی و غم در نبردی بی امان
تکیه بر"عشق" و "رهایی"، اندیشه کنان
تاریخ را اما انسان آغازید

و سرانجام
"بی دریغی" را "انسان" به پایانش خواهد رساند

ساسان دانش
آوریل 2014
پاریس



سه سال گذشت، سومین سالی که بهزاد کاظمی در کنارمان نیست

در فراداشت بهزاد کاظمی

یادش را گرامی می داریم و خاطراتش را مرور می کنیم. زندگی پربارش را ارج می نهیم و از مبارزه ی خستگی ناپذیرش، "انسان" را بار دیگر معنا می کنیم.
بهزاد زندگی را با مبارزه مفهوم بخشید و مبارزه را بدون زندگی بیهوده انگاشت. دریغ و هزاران بار افسوس که دیگر در کنار ما نیست تا معنای ژرف" انسان" را با رفتارش مزمزه کنیم و طراوت "رهایی انسان" را با صدای او بشنویم.
سوگوار و غمگنانه روزگار می گذرانیم، چرا که نابهنگامی را دریافتیم و از دست رفتن او تنشی برای کمونیست ها و مبارزان راه آزادی، به ویژه یاران "سامان نو" شد. استواری بهزاد در باورهایش، فراخی بهزاد در دانسته هایش و جاری بودن بهزاد در مبارزات روزمره اش، سبب ساز بستری شد تا اندیشه ورزی دامن گسترد و روزنه های نوینی در مفهوم سوسیالیسم آفریده شود.
هرگز در سوگ او گریه نمی کنم، اما چشمانم اشک می بارد، هرگز در سوگ او اندوهناک نمی شوم، اما اندرونم از رنج و محنت سرشار است. هرگز مرگ او را باور ندارم برای اینکه همواره حضور دارد، پیش از این اگر مبارزان راه سوسیالیسم ستاره هایی بودند که چلچراغ مسیر رهایی انسان را روشنایی می بخشیدند، اما بهزاد در لابلای هزارتوی جامعه، درخشانی را در اندرون مبارزان برجسته کرد تا مسیر ناهموار مبارزه و رهایی انسان را با کوشش چهل سال شبانه روزش، روی زمین هموارتر کند.
تراژدی زندگی این نیست که عزیزی را از دست می دهیم، بلکه بزرگ ترین تراژدی زندگی آنگاه پدید می آید که مفهوم دوست داشتن کم رنگ شود. بهزاد، انسان ها را دوست می داشت و به آنها عشق می ورزید و بی مدعا با منش و رفتار سنجیده اش عشق ورزیدن به انسان را آموزش می داد، بی هیاهو با روش مبارزاتش مفهوم آزادی را به ارمغان می آورد. نه فقط زندگی، نه فقط مبارزه، حتا مرگ بهزاد را نمی توان با واژه ها بیان کرد، اثرگذاری بهزاد در دراز مدت و در عمل اجتماعی در اندرون مبارزان و جامعه جلوه گر خواهد شد و بسترسازی بهزاد، جهان نابرابر امروز را به فردای تاریخ پیوند خواهد زد و برابری انسان ها، هلهله ی شادی برخواهد انگیخت.
سراسیمگی این جنبش، لحظه به لحظه، شب و روز، عصر و غروب، شباهنگام و سحرگاهان در حال سامان یافتگی است و از سوی دیگر تولید کنندگان ثروت جهان، در حال رشدیابندگی است. بی شک، شکوفایی جنبش اجتماعی و شکفتن جوانان امروز با مفاهیم سوسیالیسم با تلاش بی دریغ و رازآلود بهزاد و بهزادها گره خورده است.
بی پیرایه و بی آلایش راه بهزاد را خواهیم جست و در ژرفای تاریخ، در فراروی زمان، در فراسوی زبان، در فراشد، در فراداشت، در فرآورده ی پیوند نهان، آزادی را تا رهایی انسان، فریاد خواهیم کشید.
ساسان دانش
آوریل 2011
پاریس


****************



نگاهی بر فیلم"برای یک لحظه آزادی "

ساسان دانش


پيش از آغاز

فیلم "برای یک لحظه آزادی"، سندی است که می تواند برای حافظه ی تاریخی ضعیف ما ایرانیان اثرگذار باشد و از سوی دیگر می تواند برای سازمان های حقوق بشر! که جنایت های نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی ایران را همواره بر پایه ی آمارها و نوشته ها تهیه و تنظیم کرده اند، جالب و مفید باشد. آرش ریاحی، کارگردان تیزبین این فیلم گویا خاطرات تبعید خود و خانواده ی خویش را بازبینی می کند و لحظه های پرمخاطره و دلهره انگیز تبعیدی ها را به تصویر می کشد و در مجموع به یک فیلم مستند داستانی موفق، دست می یابد.
در جهانی که روابط و ساختارهای اجتماعی با شتابی دوچندان در حال تغییر است، موضوع مهاجرت به ویژه مقوله ی تبعید، مورد توجه جامعه شناسان معاصر قرار گرفته است. سرکوب عریان نظام های کشورهای سرمایه داری از جمله ایران و بالا رفتن نرخ استثمار در جهان منجر به تحولاتی شده که مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشورها و همچنین روابط میان فردی انسان ها را تحت تأثیر قرار داده است. در نتیجه در چنین شرایطی ارایه ی یک کار پژوهشی، به عنوان پژواکی از رنج انسان ها و سرنوشت تبعیدی ها و ناهنجاری های مهاجرت، برای جهانیان به ویژه برای مردم کشورهای میزبان، بسی ارزشمند و قابل بررسی است. با اشاره به اثرگذاری فیلم و سینما بر افکار عمومی و جامعه ی انسانی که همه ی هنرهای هفت گانه را در خود جای داده است، فیلم "برای یک لحظه آزادی" نقش این کار پژوهشی را به خوبی ایفا کرده است.
پیامدهای این فیلم را نسبت به تماشاگران این فیلم که به دو گروه کلی تقسیم می شوند، می توان مورد بررسی قرار داد، گروه یکم همه ی کسانی که طعم تلخ تبعید و مسیر تبعید را با تار و پود وجود خویش تجربه کرده اند و گروه دوم همه ی کسانی که تجربه ی مهاجرت از روی ناچاری را نداشته اند. هرچند دیدن این فیلم برای گروه یکم، بازیافت خاطره های تلخ گذشته است، اما آنچه که به طور کلی برای هر دو گروه اثر می گذارد و برجسته می شود، فرآیند و ناهنجاری های تبعید و نیز ثبت جنایت سالاری بر 
پیشانی حکومت هاست.

فیلمبرداری
فیلم "برای یک لحظه آزادی" با فیلمبرداری بسیار زیبایی آغاز می شود و صحنه ی حقیر اعدام را با افکت صدوهشتاد درجه از بالا به نمایش می گذارد که جلوه ای از پایان فیلم نیز هست و تفاوت این صحنه با پایان فیلم، چرخش زیبای دوربین و نمای نزدیک (کلوزآپ) بر چهره ی یکی از شخصیت های فیلم است که تیرباران می شود و حلقه های پیوند داستان فیلم را به خوبی پایان می بخشد، گفتنی است که فیلمبرداری این فیلم بسیار ساده است، البته شاید کارگردان، به خاطر مستند بودن فیلم، این تصمیم را پیشاپیش گرفته است، اما باید گفت که چند صحنه ی کوتاه همچون پرواز پرهای قو در فضا و صحنه¬های عبور در انبوهی از سفیدی برف کوهستان و گاهی تصاویر ابرها، جلوه های ویژه ای از منظر فیلمبرداری برای این فیلم به ارمغان آورده اند.

موسیقی
شاید به یقین بتوان گفت که موسیقی فیلم "برای یک لحظه آزادی" و انتخاب های شایسته ی موزیک نسبت به شیرازه ی داستان، ارزش این فیلم را دوچندان کرده است. این فیلم به قهرمان پردازی نپرداخته است و داستان، یک روند توأم با واقعیت دارد، بنابراین رنگ و بوی زندگی می دهد و موسیقی همچون صدا و نوای زندگی، احساسات انسان را گاهی رقیق، گاهی غمگین، گاهی شاد، گاهی پرشور و گاهی به تفکر وامی دارد. به هر روی، استفاده ی به جا از انواع مختلف موسیقی در این فیلم، فراز ونشیب تبعید را نمایان می سازد و برای واقعا یک لحظه آزادی مفهومی ژرف بخشیده است. در جای جای این فیلم، موسیقی و حرکت و نیز رابطه ی موسیقی و رقص با بازیگری، نقش بسزایی دارد و تماشاگر را در درک داستان غم انگیز تبعید سرشار و دریافت پیام فیلم را آسان می کند.

دیالوگ
آرش ریاحی، کارگردان این فیلم نویسندهی سناریو نیز هست، در نتیجه گفتگوها با درکی واقعبینانه و دور از الگوسازی های کلیشه ای، رفتارها و دیدگاه های انسان را به تصویر می کشد. به طور مثال خانواده ای که در سایه ای از ترس و وحشت و با هزاران مشکل از چنگال ددمنشانه ی حاکمان مستبد ایران، خود را به ترکیه رسانده اند، گفتگوهای بسیار جالبی میان آنها رد و بدل میشود که همچون آیینه ای است از مفهوم خانواده که از بافت اجتماعی ایران برخاسته است. آنها تلاش می کنند تا برای رسیدن به یکی از کشورهای اروپایی، ویزا بگیرند، اما همواره "زن" در هتل می ماند و "مرد" با پافشاری تمام، هر روز خودش به دفتر سازمان ملل می رود، بدون مشورت با همسر خویش، خودش تصمیم می گیرد که با کارگزاران دفتر سازمان ملل چگونه برخورد کند و تمایل دارد که حتما خودش کار را به پایان برساند و کوشش "زن" برای مشارکت در تقسیم کار و مسئولیت ها به سرانجامی نمیرسد، گرچه این خانواده با گفتگوهایشان نشان می دهند که نسبت به مسایل اجتماعی آگاه هستند و "مرد"، با اینکه خانواده ی خویش را واقعا دوست دارد و همه ی تلاش و زندگی خود را در جهت پیشبرد اهداف خانواده به کار می بندد، ولی"مردسالاری" در رفتارهای او به راحتی هویداست. کارگردان با تیزهوشی بسیار ظریفی نشان میدهد که بار منفی استبداد رسوب شده در روابط اجتماعی جامعه ی ایران تنیده شده و هنوز بر دوش انسان ها سنگینی می کند و مردسالاری حتا در انسانهای آگاه و باورمند به مناسبات اجتماعی بهتر نیز تبلور می یابد.

کودکان
حضور مؤثر کودکان در این فیلم، درک مفهوم تبعید را عمیق تر می کند، واکنش های کودکان در صحنه های جدایی از پدربزرگ و مادربزرگ، رفتارهای آنان در مسیر پر آشوب، احساس آنها نسبت به شرایط بسیار دشواری که ناخواسته در آن قرارگرفته اند، اظهار نظرهای عجیب و جالب آنها در کشور میزبان، ابراز مهربانی و بازی های کودکانه ی آنها، لحظه های شیرین و تفکرانگیزی را برای فیلم آفریده اند و در نهایت تماشاگر را به علت های حضور کودکان در این مسیر پر مخاطره به وادی اندیشه می¬کشاند و فیلم "برای یک لحظه آزادی" با حضور کودکان نشان می دهد که میزان سرکوب و ستم بر انسان در کشور ایران تا حدی است که به نسل کشی انجامیده است. باید گفت که بازی گرفتن از کودکان، یکی از دشوارترین کارهای کارگردانی است و چون کارگردان در مورد نقش آفرینی کودکان موفق بوده است، جا دارد که نگرش کارگردان را نسبت به کودکان و زندگی آنها تحسین کرد و همچنین به هر سه خردسالی که در این فیلم به آفرینش شخصیت¬های داستان پرداختند، باید آفرین گفت.

بازیگری
هرچند نقش آفرینان این فیلم، روند داستان را خوب پیش می برند، اما از منظر سینمایی و استانداردهای تعریف شده ی بازیگری، شخصیت پردازی نسبت به حس های درونی و بیرونی، درسطح باقی می ماند و یکی از کاستی های فیلم به شمار می رود. ناگفته نماند که در برخی صحنه ها، پیام مجلسی و نوید اخوان حس شخصیت داستان را به خوبی ایفا می کنند و پدربزرگ و مادربزرگ بهترین بازیگران این فیلم هستند و رقابت آنها هنگام دویدن پشت مینی بوس، لحظه ی آخرین دیدار با کودکان با دیدگانی اشک آلود بهترین صحنه ی فیلم را آفریده اند.
انتخاب شخصیت های متفاوت تبعیدی، نمودی است که نشان می دهد کارگردان به گوناگونی دیدگاه های متفاوت توجه دارد و به خوبی نشان می دهد که دلایل مهاجرت ایرانیان مربوط به یک قشر خاص نیست، ولی انگیزه¬های سیاسی در دوران دهه ی هشتاد را برجسته می کند، چرا که واقعیت نیز بر همین پایه استوار است.
آموزگاری که بر اثر فشارهای حکومتی، کشور ایران را ترک کرده و در برابر سرنوشتی ناپیدا فقط برای زنده ماندن، راهی ناهموار را انتخاب کرده و پس از ماه ها انتظار در آنکارا هنوز موفق به دریافت ویزا نشده است، اما سرشاری وی از انسانی زیستن و اجتماعی بودن، او را قادر ساخته است که با انسان دیگری که کرد عراقی است و او نیز منتظر ویزاست، رابطه ی دوستی برقرار کند، کرد عراقی نیز سرشار از صداقت روستایی است و رفتاری کاملا انسانی دارد که خانه و کاشانه ی خود را ترک کرده و تن به مهاجرت داده است. دوستی این دو نفر، عواطف، صمیمیت، مهربانی و فداکاری پر جوش و خروش انسان شرقی را به نمایش می گذارد. آنها با تکیه بر یکدیگر بر ناهمواری ها و ناسازگاری های کشور ترکیه غلبه می کنند و زندگی دشوار آلوده به انتظار را سپری می کنند و امروزشان را به فردایی نامعلوم می دوزند. کارگردان با به تصویر کشیدن شوق و ذوق روستاییان در مقابل خانه ی گِلی خانواده ی کرد عراقی در یکی از روستاهای کشور عراق و رفتارهای غرورانگیز و افتخارآمیز پدر و مادر وی، نشان می دهد که درک نامفهوم شرقی ها نسبت به خارج از کشور خود چیست و از سوی دیگر مشکلات و رنج های بی شمار کرد عراقی را در خارج از کشور به تصویر می کشد و این تعارض را برای همیشه در ذهن مخاطب و تماشاگر تثبیت میکند.

جغرافیا و پناهندگی
به طور کلی هر پناهنده ای برای رسیدن به کشور مقصد ناچار است یکی از کشورهای همسایه را برای خروج از کشور انتخاب کند؛ هرچند این فیلم، جهان شمول بودن پناهندگی را به خوبی نشان میدهد، ولی چون پروژکتور داستان فیلم بر پناهندگان ایرانی تابیده شده، در نتیجه کشور ترکیه برای رسیدن به یکی از کشورهای مقصد، بهترین مسیر است. بی شک وقتی پناهندگان ایرانی خود را در خاک ترکیه یا خارج از ایران می یابند، لبخند شادی و پیروزی بر لبانشان جوانه میزند، چرا که توانسته اند از فضای سرکوب و ستم وحشیانه¬ی حاکمان ایران دور شوند، اما طولی نمی کشد که این لبخندها پژمرده می شوند! دشواری¬های خارج از کشور از جمله ترکیه، نبود امنیت، مشکلات روزمره همچون اسکان و تغذیه، رخ می نمایاند. پلیس ترکیه هر روز در شکار پناهندگانی است که هنوز موفق به دریافت برگه ی اقامت موقت و یا ویزا از سازمان ملل نشده¬اند؛ وقتی پلیس آنها را می یابد با برخوردی غیرانسانی¬، گویا نظام سرمایه¬داری سرکوبگر خود را معرفی می کند. در نتیجه پناهندگان، افزون بر دیگر مشکلات، همواره باید هوشیار باشند که در تله¬ی پلیس محصور نشوند. از آن سوی، صف های طولانی در مقابل دفتر سازمان ملل، قابل تأمل و بررسی است. نام سازمان ملل به اندازه ی لازم برای همه ی ساکنان این کره ی خاکی آشناست، اما عملکرد کوچک آن را همگان نمی دانند، در حالیکه بر کسی پوشیده نیست که سازمان ملل می تواند کارکردی بیش از این داشته باشد. سازمان ملل با اتکا به بودجه ی کشورها، رشد بسیاری کرده است و در همه جای جهان حضور دارد و به عنوان واسطه ای نیک اندیش در ناهمگونی¬های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتا فرهنگی نیز دخالت میکند، اما تا چه میزان این دخالت گری در جهت منافع مردم و یا در جهت منافع حکومت هاست، جای علامت سؤالی بس بزرگ دارد. فیلم "برای یک لحظه آزادی"، واقعیت را با شجاعت تمام به تصویر می کشد و تماشاگر را به بازاندیشی دوباره در تعریف هویت و بازشناسی سازمان های بین المللی و سازمان های حقوق بشری سوق می دهد.
به طور مثال نسبت به امکانات گسترده ای که سازمان ملل دارد، آیا نمی تواند با گسیل نیروی انسانی، به پرونده ی مراجعه کنندگان، همان روز بررسی و رسیدگی کند و از ایجاد صف های طولانی که منجر به آسیب های جدی اجتماعی پناهندگان می شود جلوگیری کند؟ کارگزاران سازمان ملل که به شرایط خفقان و استبداد حاکم بر ایران بهتر از هر کسی آگاه هستند، گویا در سیاره ی دیگری پشت میز پر طمطراق خود نشسته اند و کنوانسیون های تصویب شده ی نیم قرن پیش را در مورد متقاضیان پناهندگی، در شرایط متحول شده ی امروز جهان، محاسبه می کنند و در موارد بسیاری بدون یک لحظه تفکر به سرنوشت انسان و انسان ها به تقاضای آنها پاسخ منفی می¬دهند و در بهترین شرایط، اگرچه با تأخیر بسیار پاسخ مثبت می دهند، اما پناهندگان را در فضایی از ترس و دلهره وامی¬گذارند؛ گویا کارگزاران و کارمندان سازمان ملل مقوله¬ی زمان را هنوز نشناخته¬اند! و تنها در مواردی اقدام می کنند که یکی از متقاضیان پناهندگی را دستگیر کنند و در برابر دیدگان دو کودک، او را وحشیانه شکنجه کنند و چنانچه دوستان فرد دستگیر شده، شانس بیاورند و موفق بشوند که به مسئولان سازمان ملل اطلاع دهند، آنان دست به کار شده و فرد دستگیر شده را از چنگال پلیس که دست در دست نیروهای اطلاعاتی و امنیتی وابسته به حکومت ایران فعالیت می کنند، می رهانند. افزون بر این، تبلیغات سازمان ملل به گونه ای آرایش می یابد که از هر مخاطبی انتظار تشویق نیز دارد! در حالیکه همگان میدانند که سازمان ملل با توجه به جایگاهی که دارد به طور جدی می¬تواند اهرمی بازدارنده، پیش از وقوع این همه نابرابری¬ها و ناسازگاری¬ها باشد و از آسیب های اجتماعی آینده¬ی جهان که از تحقیر و شکنجه ی انسان پدید می آید، بکاهد و به شرح وظایف مدعی خود متعهد باشد. از سوی دیگر پلشتی های نیروهای امنیتی ایران در دیگر کشورها مبنی بر شکنجه و ترور آزادیخواهان نیز قابل بررسی است و فیلم "برای یک لحظه آزادی" با به تصویر کشیدن صحنه های زشت شکنجه، شرایط سرکوب عریان در جامعه ی ایران را در برابر افکار عمومی جهانیان به نمایش درمی آورد و شکنجه گاه های زندان های ایران، به ویژه زندان اوین را بازسازی می کند تا تداوم جنایت پیشگی حاکمان ایران را نشان دهد.

سرنوشت متقاضیان پناهندگی در گذرگاه غرب
سرنوشت سمبلیک و مختلف شخصیت¬های داستان این فیلم، هر کدام نمایانگر سرگذشتی است که بر پناهندگان در کشورهای گذرگاه، رواداشته شده است و می توان از سرنوشت آنها به یک درک درست و کلی دست یافت.
علی، به همراه دو کودک موفق می شوند که به کشور اتریش سفر کنند و پدر و مادر کودکان که خودشان نیز در تبعید هستند، پس از سال ها دوری و لحظه¬های دیدار، غرق در اشک شادی، عاشقانه همدیگر را به آغوش می¬کشند و زندگی را با سرنوشتی ناپیدا دوباره می یابند.
کرد عراقی نیز موفق می شود تا به یکی از کشورهای غربی سفر کند و در آرزوی کار و تلاش، در میان ارتش بیکاران کشور میزبان، نگاهی پیروزمندانه به زندگی و سرنوشت خود دارد و با مرور خاطرات خویش با عباس، معنای دوستی را ژرفا می بخشد.
عباس، دستگیر می شود و به ایران بازگردانده می شود و سپس با سینه¬ای همچون سپر اما پر از راز اعدام می شود و لحظه ی تیرباران، فریاد "زنده باد آزادی" او فضای فیلم و ندای درونی هر انسان آزاده ای را به لرزه درمی آورد.
مهرداد، آرزوهای سفر به غرب را با "یاسمن" فراموش می کند، یاسمن دختری است ترکیه ای که در آنکارا با مهرداد رابطه ی دوستی برقرار می کند و در رنج¬ها و شادی های مهرداد به کمک او می شتابد، مهرداد نیز لحظه های بسیار زیبایی را با او می گذراند، در این بخش نیز فیلم "برای یک لحظه آزادی"، تابوی روابط عاشقانه را می شکند و با نگرشی واقع بینانه توجه تماشاگر را به بدیهی و طبیعی بودن این روابط جلب می کند و اشاره ای به محرومیت جوانان در ایران می کند و نشان می دهد که چگونه جوانان ایرانی با نخستین رابطه ی دوستی، تا چه میزان صادقانه به رقیق شدن احساسات خویش می پردازند و تا حد چشم پوشی از آرزوهای خویش، مسیر زندگی خود را تغییر می دهند.
حسن، پس از چند بار پاسخ منفی گرفتن، در برابر دفتر سازمان ملل خود را به آتش می کشد و پذیرای مرگی خود خواسته می شود تا اعتراض خود را به نظم جهانی نشان دهد. این کنش وی، خبرساز همه ی مطبوعات و رسانه های گروهی می شود، اگرچه رسانه های گروهی او را تروریست معرفی می کنند، اما با به تصویر کشیده شدن زندگی او در فیلم "برای یک لحظه آزادی"، تماشاگر را به فکری عمیق فرو می برد تا به رسانه های گروهی وابسته به کشورها اعتماد چندانی نکنند.
لیلی نیز تلاشی دوباره می کند تا بتواند ویزا بگیرد و پس از موفق شدن تصمیم می گیرد که ویزایش را به پسر جوانی بدهد و در نتیجه همراه فرزندش به ایران بازمی گردد. همان شخصیتی که آنها را به خاک ترکیه رسانده بود، این بار آنها را به ایران بازمی گرداند و وقتی از او می پرسد که چرا برگشته است، لیلی فقط پاسخ می گوید: "می خواهم راه همسرم را ادامه دهم". به نظر می¬رسد که آگاهی اجتماعی لیلی به عنوان یک زن، با مفهوم استقلال تصمیم گیری تنیده شده است، لیلی با یقین سخن می گوید و با اینکه به شرایط دشوار ایران آگاه است، باورمندانه، ایستاده و سرفراز، اما با سینه ای پر از درد و رنج برمی گردد تا سرنوشت خویش و فرزندش را جستجو کند.

در پایان
تیتراژ این فیلم بسیار زیبا و حرفه ای آغاز و پایان می یابد و با صدای دلنشین و پر طنین "فرهاد" که یکی از خاطره انگیزترین آواز آن دوران بود و هنوز نیز هست، فیلم به پایان می رسد.
فیلم "برای یک لحظه آزادی"، محصول مشترک کشورهای اتریش و فرانسه است و نخستین فیلم بلند 35 میلیمتری آرش ریاحی است که تماشاگر را به دریایی از اندیشه ورزی در مورد رنج انسان های پناهنده به مدت یک ساعت و پنجاه دقیقه در سالن سینما می نشاند.
حمایت کنندگان این فیلم چهار سازمان فرهنگی عفو بین¬الملل1، فدراسیون بین المللی حقوق بشر2، شبکه آموزش بدون مرز3، شبکه تلویزیونی فرهنگی فرانسه و آلمان4 هستند.
بر پایه¬ی برنامه¬ی اعلام شده قرار است فیلم "برای یک لحظه آزادی" از اواخر ژانویه 2009 در بیست و پنج نسخه برای نخستین بار در سینماهای فرانسه به نمایش درآید.
مونتاژ این فیلم توسط " کارینا رسیر5" حرفه¬ای انجام شده است؛ طراحی لباس نیز با داستان و تاریخ داستان خوانایی دارد و قابل تحسین است که توسط "مونیکا بوتینگر6" طراحی شده است.
محسن ناصری با استفاده ی درست از تکنیک صدا و بازی با تن صدا و موزیک به صداگذاری حرفه¬ای این فیلم دست یافته است.
الیکا بزرگی(آذی)، کامران راد(کیان)، سینا سبا(آرمان) نقش آفرینان خردسال این فیلم و سوسن آذرین(مادربزرگ)، بهی جنتی عطائی(لیلا)، توفان منوچهری(مادر کودکان)، ازگی اثراوقلو(یاسمن)، سعید اویسی(عباس)، پیام مجلسی(حسن)، نوید اخوان(علی)، پوریا مهیاری(مهرداد)، فارس فارس(کرد عراقی)، میشل نیاورانی(پدر کودکان) دیگر نقش آفرینان این فیلم هستند.
آرش ریاحی داستان این فیلم را در سال 2000 به رشته ی تحریر درآورده است و تا مارس 2007 که کلید تهیه¬ی آن به عنوان فیلم سینمایی خورده است، بارها مورد بازبینی و بازنگری وی قرار گرفته است تا بتواند پر بار و واقع¬بینانه باشد.
فیلم "برای یک لحظه آزادی" در یکی از سالن های سینما در منطقه ی مونپارناس شهر پاریس در روز سیزدهم ژانویه 2009، ساعت 9 شب نمایش داده شد. حمایت کنندگان این فیلم که در بالا به آنها اشاره شد از علاقمندان، هنرمندان، منتقدان و دست اندرکاران فیلم وسینما دعوت کرده بودند که فیلم "برای یک لحظه آزادی"را پیش از اکران عمومی تماشا کنند و سپس به بحث و بررسی و گفتگوی آن بپردازند.
حدود 200 نفر که 70 درصد آنها را فرانسویان تشکیل می دادند، این فیلم را دیدند و حاضران در سینما پس از پایان فیلم با آرش ریاحی، کارگردان و همچنین با هنرپیشه های فیلم به گفتگو و پرسش و پاسخ پرداختند که تماشاگران را به درک بهتری از پیام فیلم رهنمون ساخت.
آرش ریاحی با تسلط بسیار، همچون مدیری با هوش توانست، پاسخ های شایسته ای به همه ی پرسش ها که بیشتر آنها از طرف فرانسوی ها مطرح شد، بدهد.
باید گفت که پیام مجلسی، یکی از هنرپیشه های فیلم نیز در مورد پناهندگان و دشواری های زندگی آنان و شرایط غم انگیز آنها در کشورهای پیشرفته ی غربی، حتا در سال جاری، سخنانی ایراد کرد که بسیار شایسته، جالب و درست بود و با سخنان خویش احساسات حاضران در سینما را برانگیخت.
آرش ریاحی با کارگردانی این فیلم نشان داد که از توانایی و قابلیت خوبی برخوردار است و می تواند از سینما به عنوان یکی از ابزارهای رسانه ای استفاده کند و پیام خویش را در اختیار افکار عمومی جهان قرار دهد. گفتنی است که آرش ریاحی از رعایت هنری پارامترهای استانداردهای سینمایی نیز غافل نبوده است و هنر سینما را در فیلم "برای یک لحظه آزادی" متبلور ساخته است. ضمن اینکه آرش ریاحی پیش از این، چندین فیلم کوتاه و ویدئو کلیپ موفق نیز ساخته است که مورد توجه دس ¬اندرکاران و منتقدان سینما قرار گرفته است.
با توجه به تغییر و تحولات گسترده ی جهان، دیدن این فیلم برای هر انسانی که در دهکده ی جهانی زندگی می کند، می تواند اثرگذار باشد و آگاه شدن نسبت به شرایط پر فراز و نشیب زندگی پناهندگان که روز به روز آمار آنها رو به افزایش است، می تواند به رشدیابندگی جامعه¬ی انسانی منجر شود و به پویایی روابط اجتماعی جهان یاری رساند.

*این نقد در نشریه سامان نو نیز چاپ شده است.




************************


No comments:

Post a Comment