Monday, June 9, 2014

شهريار دادور


شهريار دادور

********
خیلی دلم می خواست من هم مثل خیلی ها که در این روزهای سخت و جانکاه ونفس گیر در دنیای مجازی به شهرکوبانی سفر کردند و همراه با زنان ومردان کُرد آنجا ، اسلحه بردوش گرفتند و درسنگرها نشستند و سرود پیروزی سردادند ، چیزی بنویسم ، با آن ها به آنجا سفر کنم و همراهشان تفنگ بردوش بگیرم و خودم را درشادی پیروزی خیالی با آن ها شریک ببینم ، اما نه دلم رضایت می داد که اینگونه به یاری دیگران بشتابم و نه دستم می رفت تا چیزی بنویسم . خودم را سرزنش می کردم و از اینکه با این همه آدم نمی توانم راه بیفتم و به کوبانی بروم از خود شرمنده می شدم . اما  می گفتم  به خود : منی که نمی توانم از دنیای واقع و جا پای " رخداد " که برایم حقیقت به جا مانده از یک واقعه است بگریزم ، چگونه می توانم خودم را قانع کنم که در خیال کسی باشم تفنگ بردوش و نشسته در سنگر و سرودخوان پیروزی ! 
برای من کوبانی فقط یک اسم است .اسم یک محل ، یک جا ، با مردمش و داستان های زندگی شان . چیزی نه بیشتر و نه کمتر . کوبانی بخشی از یک جغرافیا ست با مردمی که از تبار ملت کُرد اند . تاریخ این مردم را دیگران در بحبوحۀ تقسیم امپریالیستی مناطق تحت نفوذ کشورهای ذینفع رقم زده اند . همانگونه که سرنوشت دیگر ملت ها و کشورهای منطقه رقم خورد.  ملت کُرد از جغرافیای خود جدا شد تا در جغرافیاهای مناطق تحت نفوذ امپریالست ها تقسیم شود  در جغرافیاهای تازه آن ها بودند اما نبودند ، هستند اما نیستند ، زندگی می کنند اما نام و نشان و تاریخ ندارند. داستانی از ان ها توسط خودشان نوشته نمی شود . بی نشان و هویت و بی بودگی ، فقط هستند !
جنگ اول خلیج که آمد ، فکر و طرح " نظم نوین " هم همزادش بود . با این جنگ و این نظم ، قرار براین شد و هست تا از خاورمیانه و کشورهایش و تا بخش هایی از غرب آسیا شمولیتی برگرفته از این طرح به اجرا درآید که همه چیز کون فیکون شود که هیچ جغرافیایی در وضع پیشین نباشد . که هیچ ملتی به مثابه ملت و تاریخ وجود نداشته باشد و هیچ حاکمیتی در اسقلال سپری نکند و همه چیز آن چنان باشد که : تو گویی که بهرام هرگز نبود !
اما چرا نه دلم رضایت می داد چیزی بگویم و نه دستم به نوشتن می رفت ؟  با خود فکر می کنم : اگر کوبانی برای من فقط یک اسم است ، اسم یک محل و یک جا و مردمی از آن خود ، مگرهر ملتی و هر قومی در همۀ کشورهای منطقه و در نگاهی عمومی تر در همۀ جهان ، کمتر از کوبانی در حال سقوط اند ؟     می دانم احساسات آدمی گاهی غیرقابل کنترل است و گاهی ما بیش از حد احساسات از خود بروز می دهیم ، بی آنکه چند روز بعد از واقعه و یا سالی بعدتر اصلاً به یاد بیاوریم که برچه گریستیم و برکه دل بستیم !
داعش پدیدۀ خطرناکی است . اما کجای جهان و در کدام زبان و منطق و نگاه ، هستی یک پیده ، آن هم پدیده ای انسانی مثل داعش ، خلق الساعه ، بی مقدمه و بی تاریخ و ریشه در حکم آمده است ، که حالا لب به دندان بگزیم و حیرت زده از توحش عنان گسیختۀ داعش دچار سرگیجه بشویم . می پرسم : چه کسی به یاد می آورد وقایع فقط بعد از جنگ اول خلیج به این سو را در تمام منطقه ؟ در عراق . در افغانستان . در فلسطین و لبنان و نیز سرکوبگری های رژیم جمهوری اسلامی  را برمردم ایران و کشتار و قتل عام ملت های عرب ، ترکمن ، بلوچ و کرد را و مضاعف بر همه کشتارهای سال 60و 67 را ؟                     چه کسی بربریت و توحش حاکمان عربستان سعودی را بر زنان و مردان آن کشور به یاد می آورد ؟  چه کسی نسل کُشی و          بُن جا کَندَن فلسطینیان و توحش بربرمنشانۀ اسرائیلیان را در یاد می آورد ؟
داعش پدیده ای خطرناک و قّتال است ، اما اگر داعش انضمامیت کلی است که در رابطه با سیطرۀ سرمایه و کارتل های نفتی و در رأس همه شان امریکائیان و پیشبرد منافع اسرائیل در منطقه و غارتگری های حاکمیت های به اصطلاح ملی منطقه است ، پس من در تمام این مدت محاصرۀ کوبانی و قهرمانی های مردمش ، کوبانی های بی شماری را در منطقه دیده ام که بنا بر مصالحی آرام آرام روبه نابودی و سقوط ومحوشدن دارند که ما بی تفاوت از کنارشان گذشتیم و می گذریم همچنان !
کوبانی فقط یک اسم است . یک محل . یک جا برای مردمی که قرار است : بی جا شوند !  کوبانی و مردمش حالا می توانند برای من نمونه ی مردمی باشند که بر خود خویش به پایند !
هیچ لازم نیست به اشاره ی دست
و یا با گردش چشمانت
به من بفهمانی که :  فاجعه را دریابم .
آن چه اتفاق افتاده است
در هوا شناور است  و من
حضور مرگ را
در لرزش بی قرار برگ
و در هراس ِ رمنده ی آهو
و در گریز ِ چابک خرگوش می بینم
وحس می کنم که آن چه اتفاق می افتد
نه در شکل انتزاعی یک فاجعه
که در انضمامیت کلی ِ هر آنچه هایی ست  که رخ می دهد . . . !

شهریار دادور آستکهلم
5 اکتبر 2014
14 مهر 1393

******************

می خواستم بگویم : کمی وقت اگر داری بیا با هم بازی کنیم که دیدم کارداری . خیلی زیاد . وهیچ انگار فرصت اینت نیست که وقتی برای من داشته باشی .  برای من ؟   تو برای خودت هم وقت نداری . اصلاً حرفش را نباید می زدم وقتی که می بینم تو هم از درون به تو مشغولی و هم از بیرون به تو مشغولی تو .
راستش نمی خواستم به زحمتت بیندازم ، اما می بینم که بی آنکه من تو را به زحمت بیندازم ،  تو خودت را به زحمت بسته ای !  که از گرسنگی نمیری ؟  که پولدار باشی ؟  که این شده است عادتت ؟ و یا ازدردش به لذت می رسی ؟  خوب که نگاه می کنم می بینم : هر چهارمورد ، مورد توهست ! 
یکم اینکه  :  " هنرِ کسب ، دافع فقر است . همان طور که طبابت دافع بیماری است . "  این ازآنروست که تو به کسبی روی می آوری که از قِبَلش دفع فقر بکنی . یعنی [ پولدار باشی  ] . از هرکس که بپرسی چرا کار می کنی ؟ به تو می گوید : برای اینکه پول در بیاورم . این عامیانه ترین شکل تعریف از کار است .  اما خودِ کار هنوز در این تعریف ، از تعریف غایب است .       با تعریف افلاتون اگر پیش برویم غایت کار ، ساختن است . ازکاربرروی چوب می توان میزی ساخت برای نوشتن ویا غذاخوردن ویا تختی برای خوابیدن واستراحت و احیاناً تقسیم آن با کسی دیگر به مثابۀ بستری مشترک .  اما همین غایتمندی آیا بعدها و با شکل گیری مسیحیت تبدیل نمی شود به اینکه غایت وجود آدمی پروسۀ تکمیلی موجود انسانی به درگاه [ باری تعالی ] است ؟    پس یک تعریف از کار غایتمندی ِ " ایده ی ساختن " است . چیزی باید پرداخته شود . ایده باید به شکل در آید . شکل یافتگی ایده غایت ساختن است . کار در این نگاه کمال خود را در ساختن می بیند . در مسحیت و هرمذهب دیگر لابد همین نگرش سوبژکتیو است که از انسان می خواهد خود را آنچنان بسازد ، شکل دهد که غایت  او است . غایت ، موجودی مقبول درگاه خداوند است !
درشکل دوم از کار ، از تو خواسته می شود : " تا ازساختاری داده شده به صورت ساختاری دیگر که برتراست " عبور کنی . به چه معنا است این ؟  شکلی سامان یافته است . چیزی در دست است و پرداخته تا درمقصودی و منظوری به استفاده در آید . اما ضرورت های پیش رو ، سامان یافتگی و پرداختگی های پیشین را کفاف نمی بیند . لاجرم به برگذشتن از ساختار داده شده نظر دارد . اینجا ایجاب سلبیت از وضع پیشین به ضرورت تیدیل می شود . ضرورت در تقابل با آزادی است . کار پروسه ساختن و به شکل درآوردن است [ طبق تعریف پیشین ] و چیزی را در عینیت مصرف و به ارزش در آوردن است . از ماده ای که بر روی آن " زحمت " به مثابۀ [ رنج انسانیِ مصرف ِنیرو و فرسودگی ِروح  ] به کار رفته است . از اینرو هر برگذشتن از ساختاری پرورده به کار گیری مضاعف رنج ِزحمت و فرسودگی روح انسان است به "ساختار برتر ِ" فراآمده از ساختار پیشین . نتیجه ، زحمت مضاعف و فرسودگی روح ، به نسبت ساختار پیشین است . این مرحله از کار هیچ نیست اِلا اینکه : محصول کار به آسایش ولذت و خوشایندی نزدیک تر می شود !
در شکل سوم از کار " لذت " است که در تعریف است .  " زحمت در جامعۀ زحمتکشان ، لذت خالص است " یا  " می توان آن را به اندازۀ فعالیت های اوقات فراغت ، رضایت بخش کرد . "   لذت از رنج و درد ، در اینجا به دریافتی اپیکوری از کار اتلاق می شود که برکناری از پی آمدهای آن ، محروم شدن از لذت رنج و درد است !  این نظر امرزه تا آنجا به اجماعی از یک شکل از رابطه نظر دارد که به صرافت می گوید : " ایالات متحد امریکا آن جامعه ای از جنس جامعۀ مردان وزنانی است که خواستار زحمت کشیدنند ! "  یعنی اینکه : لذت " رنج زحمت واقعیتی روانی است ونه بیولوژیک ." و اینکه انسان درد و رنج را نمی خواهد اِلا به قیمت لذتی که از آن برمی آید !  تو گویی زخمی در تو هست و تو با چاقو به خارش آن می پردازی . لذت درد با نیش تیزچاقو بر شیارهای زخم وتوأمان رنج و خوشی آن ، همگونی لذت از [ بودن ] ی است که جز با درد و لذت های آن به تعریف در نمی آید !  در این نگاه کار آن دستمایۀ لذتی است که تو باید از طریق آن به درد برسی . زندگی هیچ نیست اِلا پذیرش همان زحمتی که از قبَل آن لذت درد به دست می آید . اینجا درد آن بودگی ای است که [ تویی ] .  تو با لذت بردن از درد و رنج است که هستی !
شکل چهارم از کار این است : " زحمت ، آری گویی آدمی به خویشتن و عرض وجود اوست در برابرطبیعت که از طریق زحمت تحت سلطۀ او در می آید "  می دانیم که تسلط بر طبیعت و کنترل نیروهای آن به منظور استفاده از منابع درونش تلاش همیشۀ بشر بوده است . ما در اینجا از این درمی گذریم که انسان برای تحقق این امر چه دوران هایی را سپری کرده است . این را همه می دانیم ونیز این را هم که [ ما چه مسیری را طی کرده ایم ] و اینکه انسان هنوز علیرغم همۀ دستاوردهای علمی و تکنولوژیکش برای مهار طبیعت با مشکلات اساسی روبرو است . اما اینکه چرا امرتسلط او برطبیعت هنوز به مثابۀ آرزوی دست یافتن به خویش او وعرض وجودش پروژۀ ناتمام هستی او ست ،سئوالی است که پاسخ دادن به آن هنوز در جای خود باقی است . چه چیز تفاوت انسان را با سایر انواع ، نشان می دهد ؟  سخن گفتن ، کار کردن ، اندیشیدن ، ساختن از روی ایده و بسیاری چیزهای دیگر که برشمرده اند ، وجه تفارق و تمایز انسان است از سایر انواع .  آیا همۀ این تفاوت ها و تمایزات درخدمت این نبوده اند تا آدمی به خویشتن نزدیک تر باشد ؟  پس هنوز چه وجهی یا وجوهی از وجود او براو مکشوف نیست که حالا قراراست با کار و زحمت و رنج ناشی از آن ها براو آشکاره شود و او در برابر وجود خویش قادربه عرض وجود باشد !
شکل پنجم ؟  آیا ما با تصویر چهارم از تعریف کار نمی رسیم به تعریفی از [تغییر موقعیت کار ]و به تبع آن [تغییر موقعیت انسان ] از وضعیتی که در آن به سر می برد ؟  آری گویی آدمی به خویشتن و عرض وجود او در برابر طبیعت که از طریق زحمت، سلطه برآن را درذهن می پرورد آیا توجه داشتن به وجوه مغفول ماندۀ وجود آدمی نسبت به خود نیست ؟                                    شکل پنجمی از تعریف از کار آیا وجود ندارد که به حل مسئلۀ " ضرورت و آزادی " یا [ اختیار ] پاسخ گوید ؟  شکل تازه آیا رسیدن به نوعی از ذهنیت " کار ـ بازی " نیست که در صورت حل مسئلۀ ضرورت و آزادی ، کار تبدیل به چیزی شود که به راحتی قابل تعویض با چیزی دیگر باشد ؟ 
هانا آرنت می گوید :  " این مقولۀ  زحمت ـ بازی اگر چه در بادی نظر به حدی کلی است که بی معنا می نماید ، از جهتی دیگر گویا و سرشت نما ست . تضاد واقعی نهفته در پسِ آن ، تضاد میان ضرورت و آزادی یا [ اختیار ] است و در واقع جالب است که بدانیم تلقی بازیگوشی ، به عنوان سرچشمۀ آزادی چقدر برای تفکر مدرن پذیرفتنی است . "
اگر این گونه باشد آیا فهمیدنی نخواهد بود که  :  "  در جامعه کمونیستی یا سوسیالیستی ، همه مشاغل ، به عبارتی ، سرگرمی می شوند ، نقاشانی در کار نخواهند بود ، بلکه فقط افرادی وجود دارند که وقتشان را از جمله به نقاشی نیز می گذرانند . یعنی افرادی که [ امروز چنین می کنند و فردا چنان ، قبل از ظهر به ماهیگیری می روند ، شب هنگام گاوپروری می کنند و بعد از شام سرگرم نقد می شوند ، آن طور که صلاح می بینند، بدون اینکه در حقیقت هرگز شکارچی ، ماهیگیر ، شبان یا متقد شوند ]
می خواستم بگویم : کمی وقت اگر داری بیا باهم بازی کنیم که دیدم کار داری . خیلی زیاد . می خواستم زحمتت ندهم . اما می بینم تو خودت را به زحمت بسته ای .  می خواستم چیزی نگویم . اما دیدم با تو به جای بازی کردن کمی راجع به [ کار و زحمت ] حرف بزنم .  می بخشی از اینکه وقتت را گرفتم . اما اگر از کار فارغ شدی و فکر کردی که می توانی کمی برای خودت باشی و با من بازی کنی من منتظرت می مانم .  فکر می کنم [وضعیت ] ی باید وجود داشته باشد تا [ موقعیت ] ات را تغییر بدهی .
دوباره از " هاناآرنت " می گویم که می گوید : " جامعۀ بی طبقه و بی دولت مارکس خیال پردازانه نیست . جدا از این واقعیت که تحولات مدرن گرایشی مسلم دارند به اینکه تمایزات طبقاتی را در جامعه نادیده بگیرند و به جای حکومت " ادارۀ امور " را بشانند که طبق نظر انگلس قرار بود نشانۀ جامعۀ سوسیالیستی باشد. خود مارکس این آرمان ها را به وضوح مظابق دموکراسی آتنی در سرمی پخت . جز این که قرار بود در جامعۀ کمونیستی امتیازات شهروندان آزاد شامل حال همگان شود . "
می خواهم بگویم :  کمی وقت اگر داری بیا با هم [ کار ـ بازی [ کنیم !

شهریار دادور ـ استکهلم
4 اکتبر2014
12 مهر 1393
همه ی نقل قول های در گیومه "  . . . " ها از : هانا آرنت است .  

***********



با شروع هر جنگ چیزی به پایان می رسد ، چیزی که پنداشته می شد که هست !
همه چیز به یکباره رو به انحطاط می گذارد ، و منحطی گری آن ارزش اخلاقی ای می شود که پیش از شروع جنگ با انحطاط فقط معنا می شد  ؛ یعنی که جنگ تنها بیان نیستی است !     
 تصور عمومی بر این بوده است که آخرین جنگ در 1948 آخرین مرحلۀ توحش عمومی انسان بوده است
اما جنگ " خلیج " در آغازه ی  سال های 1990 تا به امروز  که بقایای تمدنی انسانی را در عراق در آتش می سوزاند
و خاکستر می کند ، نوید آغاز بربریتی ست که جهانی شدن " سرمایه " یکی از تبعات آن بوده است تا " سدوم " متمدنانه ی انسانی جلوه ای زیبا به خود بگیرد .  " توسعه ی دموکراسی  ! "
این چیست اگر انحطاط نیست که " خلیج " را می سوزاند تا " کارتل " های نفتی و ـصنعت اسلحه سازی آسیاب رونق بازارش ، با خون مردمانی بگردد که نفت قدرت بلعنده ی هست و نیست شان شده است !
برآمد هر شکل از توحش ، معلول  علت همذات خود است .   چگونه ممکن است  سبب ساز به نفی سبب ِ خود برآید بی آنکه برنفی خود انکار شود ؟
 جنگ و توسعۀ آن به بهانۀ " مبارزه با تروریسم و ایجاد امنیت " محملی شده است تا تجاوز و دست اندازی به سرزمین دیگران و اشغال تمام و کمال تمام عرصه های زندگی مردمی و کشوری و منطقه ای ، توجیه پذیر باشد .!
آنچه امروز در هرکجای جهان می گذرد و به خصوص در منطقۀ خلیج فارس ، در [ عراق ، سوریه و فلسطین  ]می گذرد مصداق  عینی همین ذهنیت  اشغال و تجاوز و توسعه گری است
و شاعر در این میانه چه می تواند بگوید اگر نگوید :چه از جنگ نصیب مغلوبان است ؟
غالبان از غارت سر خوش اند ، مغلوبان اما خاکستر در باد اند .
سرزمین باختگان از دیاری به دیاری مأوا می جویند و فاتحان اما ،در سرزمین های به چنگ آمده نقب می زنند تا گنجینه های مدفون را فرا چنگ آورند
فاتحان سر خوش اند . مغلوبان اما  درخود و خموده وحقیروناچار برگم شده های وجود خویش دراشک است .
از جنگ نفرت زاده می شود ، نفرت اما انسان را زیبا نمی کند !
زیبائیم را به من باز گردانید ؛ من نفرت را دوست نمی دارم .
اما شما اگر بگذارید ، ما با هم شاید که زیبا تر باشیم  !
از جنگ نفرت زاده می شود ؛ نمی خواهم از شما متنفر باشم .

شهریار دادور ـ    استکهلم
سپتامبر 2014 

*************
 مسلمان اید و داعش از شما هست 
خداشان چون شما بی جُفت و تا هست 

به باور هر دو رو برقبله دارید 
خدای هر دوتان را کعبه  جا هست 

به قرآن  استناد از آیه دارند 
شما را نیز با قرآن صفا هست 

رسول اکرم از غار حرا شد 
پیمبر بر شما ، این ادعا هست ـ 
به نزد داعش و نزد شما نیز 
که آنجا وحی را صد جای پا هست !

به نزد هر دوتان قرآن کتابی ست 
که در آن رحمت از سوی خدا هست 

ادای راستگویی چون بخواهید 
به الله و به قرآن التجا هست 

نشان کُفر اگر در کس بجوئید 
در اثباتش شما را آیه ها هست 

شما و داعش از یک ریشه دارید 
به گوهر بهره ، گرشکل جدا هست 
به ظاهر درتفاوت گونه گون اید 
به باطن او هم از جنس شما هست !

در اول مرتبه توحید اعلا 
به نزد هر دُوان ذات خدا هست 

نبوت برمحمد شرط دین است 
به اسلام این شما را مدعا هست !

قیامت روز موعود حساب است 
به نزد هردوتان ، روز جزا هست 

جهاد آن وجه پیوند شما شد 
به داعش ، چونکه در راه ِ خدا هست 

به قرآن هست این آیه که :  با زن 
چنان آمیز  ک او کِشت شما هست ـ 
به هرگونه که خواهی بار از او گیر 
چو او آن سوژه از بهر لقا هست 
چو سر پیچید از فرمان شوهر 
وُرا با ترکه ای رفع جفا هست !

بگویم باز ازاین وجه تشابه 
که بین داعش و ذهن شما هست ؟ 

جنایت پیشه اید هر دو به یکسان 
به یک اندازه در ذات شما هست 
تجاوز ـ مرگ و انفاس تباهی 
شما را  هدیه از سوی خدا هست !

کم از داعش نه اید ای حُقه بازان 
شما را بیش از این روی سیا ه هست 
که با عنوان ِ وحشت از چو داعش 
بشوئید آنچه بر دست شما هست 
ز خون ما و آن هر کس که می خواست 
نباشد با شما و بر شما هست !

به سال شصت و شصت و هفت آیا 
نبودید همچو داعش ؟  جای پا هست 
نشان ما ز سیل مرگباران 
به خاک خاوران آنجا زما هست 
هزاری چند از شاخ صنوبر 
که بر خاک اوفتاد ، آیا روا هست 
که با عنوان داعش از شما پاک 
شود ، آن خون که بر دست شما هست ؟ 

شما خود داعش اید و داعش از پیش 
به بود آمد ، به کردار شما هست . 

نگاه نقد اگر دارید بر خویش 
ببینید آنچه بر ره جای پا هست 

شما را  مدعای غیرِ داعش 
به اندیشه ، یکی باد هوا هست 

به ذات و گوهر از یک ریشه دارید 
بر و باری که از دین خدا هست 

مسلمان اید هردو  هردو از بهر  خداتان 
به مرگ غیر  تشنه ،  آیه ها هست 

بگویم باز از این وجه تشابه 
که بین داعش و خوی شما هست ؟

شهریار دادور ـ استکهلم 

 آگوست 2014 

 مرداد 1393


*********************************



نقاشی از سودابه اردوان
زندانی سابق سیاسی



اینکه اینجا پایيز است به وقت من
و تابستان است به وقت تو
و درجایی دیگر شاید به فصلی دیگر از سال برسیم
در تعریف " کلی " از مرگ چیزی نمی کاهد
و نه در تعریف کلی از سبزی برگ به فصل بهار !

بر ما حادثه ای تحمیل شد . آن حادثه به "رخداد" ی واقعی تبدیل شد وحقیقت آن رخداد ، یعنی جای پایش [ کفش های پنهان شده در چال های گم ] بود ونیز  یادداشت های ناتمام و تجربیات نیمه ـ نصفه و شعرهای در زمزمه و داستان های در ذهن !                                                 که باید : به پا می شدند و به راه می شدند و نوشته می شدند به تمام ، در دفترهای خاطرات روزانه ، و تجربه ها به تعمیم می رسیدند در عمل های پیش رو ، و شعرها از زمزمه به حرف و از حرف به ترانه و از ترانه برلب و از لب ها به گوش ها و آنگاه در کوچه  و بازار و خیابان و هرجا ، به آواز می شدند و یا گاهی به سرودی برای تهییج به رزمی دیگر !
ذهن داستان پرور اما می باید این فرصت را می داشت تا [خَلق] آدم هایش را به عمل های روزانه می بُرد تا آن ها خود را بسازند ، به خود برسند و تبدیل به انسان " نوعی " ای بشوند که قرار بوده است به ثبت برسند در برهه ای از تاریخ این دیار . با مشخصه هایشان ، که خاص آن ها  بوده است .
اینجا پاییز است . چه فرق می کند که در تابستان شما نیستم !  " کلی " مرگ وجه مشترک یادهای من و شما ست از یارانی که حالا نیستند . داس مرگ مشترک تعریف آن از بُرنّدگی آن است هم در نزد شما وهم در نزد من . " ما " هردو به شقّه شدیم از آن داس که در مرگ بر ما فرود آمد .
دست بالارونده با داس ، آنگاه که فرود آمد ، شاید گمان نمی بُرد که با شقّه کردن ما ، ما را در [ چیزی ] به هم می رساند و مشترکمان می سازد !  اینکه " یاد" های  آنها که جان باختند، به یکسان در ما به هم می رسند .
این راست است که : [ کلی ها فی نفسه خراب نمی شوند ، بلکه تا جایی خراب می شوند که موجودیت های فردی که آن ها در آن تمایز یافته اند از بین بروند .]  کلی مرگ به مثابه ی یک مقوله هست . هستییت اش وجه مشترک ما در به یاد آوری یادهای کسانی است که " رژیم جمهوری اسلامی " در ایران از ما گرفت . اشتراک کلی مرگ ما را به [ بازتجسم ] زندگی های از دست رفتگان می برَد .  ما [ زنده ] شان می کنیم تا از یاد نبریم شان که : زندگی هایی بوده اند که اگر بودند ، شاید سهم شان از زندگی چیزی بیشتر از مرگی بود که [حق]  زندگی را به شکل طبیعی از آن ها گر فت .
چه فرق می کند که حالا اینجا پاییز است و آنجا تابستان !  یادها که هستند و خاوران هم که هست و جای [ نقش ] کفش هایی که در چال های گم پنهان شده اند هم هست که هنوز هم شتاب پاهای رونده و برجا را درما زنده می کنند که اگر بودند ] حالا لازم نبود تا ما از میان همه فصل های سال ، تابستان را استثنا کنیم !
دست بالارونده داس ، آنگاه که فرود آمد هرگز نمی دانست که با شقّه کردن ما ، ما را درچیزی مشترک می کند که تا تاریخ این دیار درعمل های انسانی پرداخته می شود ، یاد کسانی با ما خواهد بود که : در سر شوری داشتند و در جان به شیدایی ای رسیده بودند و در دل به عشق نفس می زدند .
تابستان که می شود ، تمام [ جان باختگان] به قامت می ایستند و دربازتجسم ما از آن ها ، با ما زندگی می کنند .                                   دست بالارونده داس مرگ ، شرمگین همیشه یادهای مردم ایران خواهد بود . شرم از آن پاک نخواهد شد . حتی اگر دیگر نباشد !
تاریخ اگر چه برگذرنده است ، اما در ثبت زندگی ها وسبک ها و منش ها و کاروکردها ، حافظه ای غریب دارد.                        "جمهوری سلامی " اگر چه به مثابه  " هست " ی زیسته از زندگی مردم ایران است ، اما آن " هست " ی هست که در تاریخ ایران حتماً به گونه ای ثبت خواهد شد ، که از آن با : [ دوره ای سیاه و مرگ آفرین و فرهنگ کُش و هستی برباد ده ] یاد خواهد شد .
دست بالا رونده داس ، آنگاه که " کلی " مرگ را به تفسیرآورد ، هرگز گمان نمی برد که ما را در اشتراک یادهایمان به هم می رساند تا در " تغییر " آن به وفاق برسیم .
اینکه اینجا پاییز است به وقت من
و تابستان است به وقت تو
و درجایی دیگر شاید به فصلی دیگر از سال برسیم
در تعریف کلی از مرگ چیزی نم یکاهد
و نه در تعریف کلی از سبزی برگ به فصل بهار !

شهریار دادور ـ استکهلم
5 سپتامبر 2014
14 شهریور 1393 

****************************

*********************


هرچه از او ، نقد این وحشت سرا ست
نقد این آلوده ، این دنیای ما ست

هرچه از او ، بیش تر رسواگر است
این جهان را کز تباهی بی بها ست

هرچه از او ، روشنی بر تیره گی ست
تیره گی را با چراغی رهنما ست

او نه پیغمبر نه قدیس ست و نه
ناجی ِ.کس
او فقط خود بود با ما همصدا ست
همصدایی ش از سرِ منّت نبود و نیست 
 لیک
این که او :  تعبیرش از ما بس جداست

ما به تفسیر جهان سر می کنیم
از این به آن
او به تغییر جهان از بیخ و بُن تا هر کجاست

ما خرامان می رویم خوش خوش
 از این خانه به آن
او علاج راه را باد و شتاب ِهر دو پا ست

ما تمایز بین کار و کارافزوده نمی دانیم چیست
او تمایز را در این دید اینکه :
کار از ما جدا ست
این به معنی یعنی اینکه کارافزوده
به راه دیگر است
راه ِ آن افزون شدن بر پیکر سرمایه ها ست

نقد او بر این جهان نقد هوا و باد نیست
نقد این خاک است و آنچه سهم ما ست
سهم ما جز فقر و رنج و جنگ و دین
حاصل نبود
نقد او در ربط ِبا این ادعا ست .

این جهان گهواره آرامش مردم نبود
نیست اما
 تا که "دین و دولت "ی فرمانروا ست
نقد او بنیاد این هردو ، به شکل عامل است
دین و دولت جلوه شکل خدا ست
با خدا ، انسان حقیر و خواره ای ست
چون که تقدیر از ازل براو رواست !

نقد این مرد از خدا و دین و دولت
با هم است
چونکه این هرسه ، جهان را اژدها ست
اژدها می بلعد و با شعله می سوزد تو را
این سه اما
همچوطاعون و چو دردی بی دوا ست !

تا رها باشی از این وحشت سرای رنج و بیم
نقد او شاید تو را بال و پرِ مرغ هوا ست

نقد او را پی بگیر و راه خود را برگزین
شاید اینکه باشد  " آن ـ جا " یی که نه
چون جای ما ست !

شهریار دادور ـ استکهلم
3 سپتامبر 2014


12 شهریور 1393 

************************


 سروده ای از شهريار دادور

هرچه از او ، نقد این وحشت سرا ست
نقد این آلوده ، این دنیای ما ست

هرچه از او ، بیش تر رسواگر است
این جهان را کز تباهی بی بها ست

هرچه از او ، روشنی بر تیره گی ست
تیره گی را با چراغی رهنما ست

او نه پیغمبر نه قدیس ست و نه
ناجی ِکس
او فقط خود بود با ما همصدا ست
همصدایی ش از سرِ منّت نبود و نیست 
 لیک
این که او :  تعبیرش از ما بس جداست

ما به تفسیر جهان سر می کنیم
از این به آن
او به تغییر جهان از بیخ و بُن تا هر کجاست

ما خرامان می رویم خوش خوش
 از این خانه به آن
او علاج راه را باد و شتاب ِهر دو پا ست

ما تمایز بین کار و کارافزوده نمی دانیم چیست
او تمایز را در این دید اینکه :
کار از ما جدا ست
این به معنی یعنی اینکه کارافزوده
به راه دیگر است
راه ِ آن افزون شدن بر پیکر سرمایه ها ست

نقد او بر این جهان نقد هوا و باد نیست
نقد این خاک است و آنچه سهم ما ست
سهم ما جز فقر و رنج و جنگ و دین
حاصل نبود
نقد او در ربط ِبا این ادعا ست .

این جهان گهواره آرامش مردم نبود
نیست اما
 تا که "دین و دولت "ی فرمانروا ست
نقد او بنیاد این هردو ، به شکل عامل است
دین و دولت جلوه شکل خدا ست
با خدا ، انسان حقیر و خواره ای ست
چون که تقدیر از ازل براو رواست !

نقد این مرد از خدا و دین و دولت
با هم است
چونکه این هرسه ، جهان را اژدها ست
اژدها می بلعد و با شعله می سوزد تو را
این سه اما
همچوطاعون و چو دردی بی دوا ست !

تا رها باشی از این وحشت سرای رنج و بیم
نقد او شاید تو را بال و پرِ مرغ هوا ست

نقد او را پی بگیر و راه خود را برگزین
شاید اینکه باشد  " آن ـ جا " یی که نه
چون جای ما ست !

شهریار دادور ـ استکهلم
3 سپتامبر 2014
12 شهریور 1393



______

نوشته ای از شهريار دادور

نقاشی از سودابه اردوان
زندانی سابق سیاسی
اینکه اینجا پاييز است به وقت من
و تابستان است به وقت تو
و درجایی دیگر شاید به فصلی دیگر از سال برسیم
در تعریف " کلی " از مرگ چیزی نمی کاهد
و نه در تعریف کلی از سبزی برگ به فصل بهار !
بر ما حادثه ای تحمیل شد . آن حادثه به "رخداد" ی واقعی تبدیل شد وحقیقت آن رخداد ، یعنی جای پایش [ کفش های پنهان شده در چال های گم ] بود ونیز  یادداشت های ناتمام و تجربیات نیمه ـ نصفه و شعرهای در زمزمه و داستان های در ذهن !                                                 که باید : به پا می شدند و به راه می شدند و نوشته می شدند به تمام ، در دفترهای خاطرات روزانه ، و تجربه ها به تعمیم می رسیدند در عمل های پیش رو ، و شعرها از زمزمه به حرف و از حرف به ترانه و از ترانه برلب و از لب ها به گوش ها و آنگاه در کوچه  و بازار و خیابان و هرجا ، به آواز می شدند و یا گاهی به سرودی برای تهییج به رزمی دیگر !
ذهن داستان پرور اما می باید این فرصت را می داشت تا [خَلق] آدم هایش را به عمل های روزانه می بُرد تا آن ها خود را بسازند ، به خود برسند و تبدیل به انسان " نوعی " ای بشوند که قرار بوده است به ثبت برسند در برهه ای از تاریخ این دیار . با مشخصه هایشان ، که خاص آن ها  بوده است .
اینجا پاییز است . چه فرق می کند که در تابستان شما نیستم !  " کلی " مرگ وجه مشترک یادهای من و شما ست از یارانی که حالا نیستند . داس مرگ مشترک تعریف آن از بُرنّدگی آن است هم در نزد شما وهم در نزد من . " ما " هردو به شقّه شدیم از آن داس که در مرگ بر ما فرود آمد .
دست بالارونده با داس ، آنگاه که فرود آمد ، شاید گمان نمی بُرد که با شقّه کردن ما ، ما را در [ چیزی ] به هم می رساند و مشترکمان می سازد !  اینکه " یاد" های  آنها که جان باختند، به یکسان در ما به هم می رسند .
این راست است که : [ کلی ها فی نفسه خراب نمی شوند ، بلکه تا جایی خراب می شوند که موجودیت های فردی که آن ها در آن تمایز یافته اند از بین بروند .]  کلی مرگ به مثابه ی یک مقوله هست . هستییت اش وجه مشترک ما در به یاد آوری یادهای کسانی است که " رژیم جمهوری اسلامی " در ایران از ما گرفت . اشتراک کلی مرگ ما را به [ بازتجسم ] زندگی های از دست رفتگان می برَد .  ما [ زنده ] شان می کنیم تا از یاد نبریم شان که : زندگی هایی بوده اند که اگر بودند ، شاید سهم شان از زندگی چیزی بیشتر از مرگی بود که [حق]  زندگی را به شکل طبیعی از آن ها گر فت .
چه فرق می کند که حالا اینجا پاییز است و آنجا تابستان !  یادها که هستند و خاوران هم که هست و جای [ نقش ] کفش هایی که در چال های گم پنهان شده اند هم هست که هنوز هم شتاب پاهای رونده و برجا را درما زنده می کنند که اگر بودند ] حالا لازم نبود تا ما از میان همه فصل های سال ، تابستان را استثنا کنیم !
دست بالارونده داس ، آنگاه که فرود آمد هرگز نمی دانست که با شقّه کردن ما ، ما را درچیزی مشترک می کند که تا تاریخ این دیار درعمل های انسانی پرداخته می شود ، یاد کسانی با ما خواهد بود که : در سر شوری داشتند و در جان به شیدایی ای رسیده بودند و در دل به عشق نفس می زدند .
تابستان که می شود ، تمام [ جان باختگان] به قامت می ایستند و دربازتجسم ما از آن ها ، با ما زندگی می کنند .                                   دست بالارونده داس مرگ ، شرمگین همیشه یادهای مردم ایران خواهد بود . شرم از آن پاک نخواهد شد . حتی اگر دیگر نباشد !
تاریخ اگر چه برگذرنده است ، اما در ثبت زندگی ها وسبک ها و منش ها و کاروکردها ، حافظه ای غریب دارد.                        "جمهوری سلامی " اگر چه به مثابه  " هست " ی زیسته از زندگی مردم ایران است ، اما آن " هست " ی هست که در تاریخ ایران حتماً به گونه ای ثبت خواهد شد ، که از آن با : [ دوره ای سیاه و مرگ آفرین و فرهنگ کُش و هستی برباد ده ] یاد خواهد شد .
دست بالا رونده داس ، آنگاه که " کلی " مرگ را به تفسیرآورد ، هرگز گمان نمی برد که ما را در اشتراک یادهایمان به هم می رساند تا در " تغییر " آن به وفاق برسیم .
اینکه اینجا پاییز است به وقت من
و تابستان است به وقت تو
و درجایی دیگر شاید به فصلی دیگر از سال برسیم
در تعریف کلی از مرگ چیزی نم یکاهد
و نه در تعریف کلی از سبزی برگ به فصل بهار !

شهریار دادور ـ استکهلم
5 سپتامبر 2014
14 شهریور 1393 

*************

                                 بگو ، نه به جنگ !

وقتی همه در خوابند                                                         
پیغام تو بیداریست                                                      
چشم همه گر بسته ست                                                
گوش تو به هوشیاریست                                                                             
                                                                                             
وقتی که دو گرگ شب                                               
با یک دهن خونین                                                             
                                    بر جان هم افتادند                                               
تدبیر تو هوشیاریست                                                              

گرگان همگی با هم                                                 
درنده و بد خویند                                                  
در جنگ دو گرگ بد                                                
سهم تو به ویرانیست (2)                                        

نه سهم من از این است                                            
نه سهم تو از آن است                                             
ما هر دو به یک نسبت                                            
سهمی که به قربانیست                                            
  
مگذار که دست جنگ                                             
ویران کند این خانه                                              
بر باد شود هستی                                               
با میل دو دیوانه  (2)                                          

باید که بگویی نه                                               
نه جنگ و نه این گرگان                                        
شایسته انسان نیست                                            
خاکستر صد ویران (2)                                        


باید که به هر جنگی                                           
نه گفت و هزاران بار                                         
نه را به زبان آورد                                           
صد بار ، اگر صد بار                                         
باید که شود تکرار                                           

نه جنگ و نه این گرگان                                     
باید که جهان باشد                                          

ماوای من انسان      





Say No To War

A Poem By: Shariyar Dadvar
Composer and Vocalist: Hesam Frayad
Arrangement: Ali Manhoubi

When all are asleep
You talk of awakening
When all eyes are closed,
You advise awareness!!

When the Hawks of War
Look for the spoils of their fight
Your remedy on the ground
Is to be aware and conscious!!

In their fight,
Hawks are wild and callous.
Out of their fight
Our share is nothing, but misery.

None of us benefit from their wars!!
Your share and mine
Is the share of a victim!!

Don’t let the war ruin our homes!
Don’t let the war destroy our lives!
Don’t let these Hawkish men!
Destroy our existence!

Have got to Say no!!
No to the War and No to the Hawks!
Cause no man deserves the indignity of
Living on the ruins of the homes

Say no to all Wars!!
Say no once and
Say it thousands of times.
Denounce the War, Hundreds of times
And repeat it Hundreds of times again!
Even more!

In the World we live,
Let No Hawks run our lives!
In the World we live,
Let No Wars ruin our homes!

*************************


! بيگانه 
(١)
تورا بيگانه میدانم
تورا بيگانه میبينم
تورا بيگانه میخوانم
تو از من نيستی
ای بی خبر از روزگار من
چه می خواهی، چه می جوئی
تو ای نا خوانده مهمان در ديار من.
حضور تو چراغی نه!
نه حتی کورسويی-
در سکوت مطلق شبهای تار من
تو پائيزی به باغ من
توزخم مرگ زايی
بر دل و بر جان زار من.
تو را از کشتن انسان چه باک است
تو را -غارتگری- آئين پاک است.
**********
(٢)
حضور تو
حضور صد بيابان است
حضور تو
حضور سنگ و توفان است
حضور تو
حضور حکم حاکم
در سحرگاهِ سياهِ مرگباران است
چه میخواهی؟
چه میخواهی تو
بر اين سفره که بی نان شد از غارت،
چه میخواهی ؟
هرآن چه بود بردی، يا که خوردی،
يا که از من وا ستاندی،
مرا بگذار با خود!
مرا بگذار با خود، خود خرابی هست ،
تا من
بر خراب آباد اين يک پاره از خاک جهان
دل در هوای گريه بسپارم!
تو را از کشتن انسان چه باک است
تو را -غارتگری- آئين پاک است.
***********
(٣)
چه میخواهی،
چه میجوئی ؟
تو ای نا خوانده مهمان در ديار من؟
مرا بگذار با خود، خود توانم هست ،
تا بنياد فقر و ظلم را از ريشه بر دارم،
مرا بگذار با خود، خود توانم هست.
برای من تو همزادِ خودِ جنگی
دروغی تو سرا پا نفرت و ننگی
به خاک سرزمين من تو بذر شوم نيرنگی
تو را از کشتن انسان چه باک است
تو را -غارتگری- آئين پاک است


******************


THE INTRUDER!


 Part 1

In you, I see an intruder
In you, I see a stranger
I deplore you as an intruder
You are not of MY kind!
Oh, how ignorant you are of my suffering!

What are you after?
What is your quest?
You are a misfit
                    an uninvited guest
                                 at the hospitable feast of MY land.

You are not the shining spark
                                 in the darkest moment of my silent nights
You are not even a flickering shadow of a dying flame!

You come like autumn to my garden
                                 bringing a lethal wound
                                                     to my broken heart and soul!

But genocide has never been a worry to you

And Hey!
                Looting and thuggery,
                                has always been your divine legacy!!  




 Part 2 


You are the sterility of a hundred deserts
You are destruction by stone and storm
You are the Caliph’s deathly decree
                               discharged against the blackness of the dawn.

What do you want?
               What is it you want from this ransacked looted table?  
What the hell do you want?

Whatever there was
               You have already looted
                                           devoured and destroyed.

Leave me alone. 
Let me be!
Let me be!

How devastating it is
                            to mourn
                                     your destruction of my heritage
                                                          in this corner of the world.

But genocide has never been a worry to you

And Hey!
                Looting and thuggery,
                                has always been your divine legacy!!  

***



No comments:

Post a Comment