Sunday, July 27, 2014

سرژ آراكلی

گفتمان سیاسی اجتماعی

*****

سرژ آراکلی

سرژ آراکلی
______________________

 به یاد عبدالله اندوری 


عبدالله اندوری (سحری) بارش را بست و رفت . . .!

 سرژ آراکلی

عبدالله اندوری
این خبر غیر منتظره ای بود که محمد علی معتدل دوست عزیزم و از رفقای همزنجیر و هم جرم[1] در گروه موسوم به "گروه خرم آبادی"[2] چندی پیش برایم فرستاد. او نیز این خبر را از بیژن فرهنگ آزاد همپرونده ی عبدالله دریافت کرده بود.
با دریافت خبر، چهره ی متین و مهربان عبدالله و یاد مانده هایی که از او داشتم اندوه بر پیشانیم نشاند.
علی معتدل نوشته بود:  بهانه  ی این سفر، " سرطان ریه  " بود که  عبدالله  با آن  چند ماهی کش و قوس  داشت  سر انجام اما درماند ودر هفتاد و سه سالکی، آرام و با وقار بارش را بست و رفت.
در فاصله این چند ماهی که از سفر ابدی عبدالله گذشت، در انتظار یادبود، یادنامه و یا دستکم اطلاعیه ای در مورد او از سوی بسیارانی از قافله ی چپ که او را از نزدیک می شناختند و سال ها بهمراه او در غل و زنجیر رژیم سلطنتی سر کرده بودند، نشستم. دریغ اما که هم پرونده های نزدیکش و حتی نزدیک ترین آنها که همراه با او به اعدام محکوم و شش ماه تمام را در سلول انفرادیِ اعدامیان در انتظار بازگشت اعلاحضرت از سفر زمستانی ویلای «سوورتا» در سن موریتس سوئیس[3]، نشسته بود تا حکم اعدامشان به حبس ابد تبدیل شود، نیز همتی هزینه نکرد!

نادر شایگان
عبدالله اندوری[4] از دوستان نزدیک نادر شایگان شام اسبی و بعد تر همراه و همرزم او در" جبهه دموکراتیک خلق"[5] بود. جبهه دموکراتیکی که ملغمه ای بود از بینشی که هم تعلق خاطری به مارکسیسم و سوسیالیسم داشت و هم به میرزاکوچک خانِ مذهبی و بنیانگذار اتحاد اسلام! و از همین رو در آن کسانی جای گرفته بودند مانند بهزاد نبوی مسلمان و صبا بیژن زاده و مرضیه اسکویی و خود نادر شایگان و عبدالله اندوریِ مارکسیست و سوسیالیست!
و این ملغمه بیشتر تحت تاثیر مصطفی شعائیان بوجود آمده بود تا نادر شایگان و عبدالله اندوری و غیره. چرا که مصطفی شعائیان سابقه ی دیرینه ای داشت از تعلق خاطر به میرزا کوچک (پدرش از همرهان میرزا کوچک و حنبش جنگل بود) و خودِ مصطفی در محوری به گستردگی چپ افراطی تروتسکیسم و راست اسلامی میرزا کوچک، سرگردان.
از همین رو، هم با حمید اشرف و حمید مؤمنی و کرامت دانشیان در جدل بود و هم با خلیل ملکی و جلال آل احمد همنشین و همنوا. که شاید بتوان اولی را مبشر نوعی سوسیالیسم ملی! قلمداد کرد که مدتی تبدیل به همکار بقایی و سپس در واقعیت های خشنِ سیاسی زمان ذوب شد و دومی را مروج بازگشت به خودِ ارتجاعی که ثمره اش رژیم کنونی ایران است.

 مصطفی شعائیان   -   جلال آل احمد
      جلال آل احمد  
این ترکیب نامتجانس اما، در واقعیت مادی مبارزه بسرعت مستحیل و خود را اصلاح کرد.  مرضیه اسکویی و صبا بیژن زاده و حتی خودِ مصطفی شعائیان[6] هم، به سازمان چریک های فدایی خلق پیوستند و سرپرستی برادران کوچک نادر شایگان هم  به آنها سپرده شد.

عبدالله، بعد از فتح زندان های اعلاحضرت بوسیله ی مردم در سال 1357و آزادی زندانیان سیاسی، ازدواج کرد و به همراه همسر نازنینش گلی، آپارتمانی از املاک خانواده ی سرهنگ نظمی انصاری که سرپرستی اش به بهروز نظمی انصاری[7] سپرده شده بود، اجاره و در آن ساکن شد. من نیز چندی بعد، ازدواج وآپارتمانی از همان مجموعه را اجاره و همسایه عبدالله شدم. در غروبی موهوم و تشویش برانگیز گلی همسر عبدالله با وحشت و نگرانی در آپارتمان ما را زد و با باز کردن در با گریه خودش را در اغوش من انداخت و خبر داد که عبدالله را در فیروزکوه دستگیر کرده اند. خبر واقعاً تشویش بر انگیز و نگران کننده بود. همین یکی دو ماه پیش بود که خبر کشته شدن محسن نهاوندی[8] را شنیده بودم وچند ماه قبل از آن خبر دستگیری محمد علی معتدل[9]. فعالین و زندانیان سیاسی غیر مذهبی که در محل های اقامت و بویژه درشهرهای کوچک سرشناس بودند، با آغاز سرکوب های رژیم شدیداً در خطر شناسایی و دستگیری بوده و بسیاری نیز به همین علت جان خود را از دست دادند. و حالا عبدالله بود که در سفری که به زادگاهش فیروزکوه داشت از سوی پاسداران محلی شناسایی و بازداشت شده بود، چندی بعد اما، به جهت نداشتن مدرکی از هر گونه فعالیتی علیه رژیم اسلامی و شاید هم دخالت و تائید بهزاد نبوی که اکنون در رژیم اسلامی مقامی یافته بود؛ آزاد شد و برایم تعرف کرد که در بازجویی به او گفته اند که فعالیت هایت را بنویس و او گفته بود من اگر فعالیتی داشتم، شماها قادر نبودبد به این آسانی مرا دستگیر کنید.
باری همسایگی ما با عبدالله و گلی علاوه بر رفاقت من وعبدالله، ما رابه دوستان نزدیک خانوادگی هم تبدیل کرد، بویژه بعد از تولد پسرم آماسیا که هم عبدالله و هم گلی عاشقانه دوستش داشتند و مرتب برایش اسباب بازی میاوردند و لوسش می کردند. این روابط زیبا و مهربانانه اما با فرمان تخلیه آپارتمان ها به من و عبدالله و دیگران، دیری نپائید و نگرانی مدام از نیافتن محلی مناسب برای اجاره و گرانی ناگهانی و باور نکردنی اجاره ی خانه ها که بسرعت با ضمانت پول نقد با ارقام نجومی آن زمان نیز همراه شد، به دغدغه روزانه ما تبدیل شد.
این آپارتمانها و مستاجرانش هم داستانی دارد! کوتاه سخن این که در مدتی کمتر از دو سال با قطعی شدن استقرار سیستم سیاسی خمینیسم، بسیاری از صاحبان ملک و املاک و مستقلات، بویژه آنانی که ارث و میراثشان را از طرق وابستگی و خدمات "نامشروع" به رژیم گذشته بدست آورده بودند، با عجله آغاز به فروش ملک واملاک و تبدیل به احسن آنها نمودند.  از آن جمله بود ارث و میراث خانواده ی سرهنگ نظمی انصاری که شنیده ام، در زمان ریاست زندان سیاسی در ساری مازندران از پی کودتای 28 مرداد به جهت شقاوت هایش توده ای ها خانه اش را به آتش کشیده و موجب گریز او به تهران شده بودند. باری فرمان تخلیه از سوی آقای بهروز نظمی انصاری صادر شده و همه یعنی شش همسایه ساکن در مجموعه در تکاپوی یافتن محلی برای سکونت.
چند ماهی بعد عبدالله و گلی بالاخره آپارتمانی که خیلی هم مناسب نبود یافتند و از همسایگی ما رفتند. روابط خانوادگی اما ادامه یافت و هر از  گاه مهمان همدیگر می شدیم. من اما با همه ی تلاش هایم موفق به یافتن محلی مناسب برای تخلیه خانه نمی شدم. و اجاره ها هم با سرعتی سرسام آور در حال صعود بود تا آنجا که امید ما را به یافتن محلی برای اجاره به یاس مطلق بکشاند. این هم گفتنی است که در همین گیرودار، آقای بهروز نظمی انصاری برای زیر فشار بیشتر قرار دادن ما، بدون اطلاع  تلفن آپارتمان را قطع و ارتباط ما را برای تماس با بنگاه های معاملات ملکی دچار مشکلی چند برابر کرد. در این میان روزی که دوست و همپرونده ی مشترک ما علی معتدل مهمان من بود بهروز را صدا کرد و باشیوه ی مخصوص خود از بهروز پرسید: " آقای بهروز این رفیق عزیز ما را که جواب کرده اید، با این اجاره های سرسام آور چکار کند و کجا برود؟" بهروز جواب داد، وراث می خواهند و مرا مسئول کرده اند!" و روزی دیگر همسر جوان یکی دیگر از همسایه ها که آنها نیز همچون ما از وسع یافتن محلی مناسب برای سکونت و تخلیه آپارتمان ناتوان و مستاصل شده بود بمن گفت : دوست عزیزم ، کمونیست خوب باید پولدار باشد، و گر نه مثل ما روسیاه خواهد شد. پایان داستان این مجموعه ی آپارتمان ها و مستاجرانش چنین شد که هر کس توانست از آنجا اسباب کشی کرد و رفت و باقی چون مرا آقای نظمی انصاری با ملک به صاحب ملکی دیگر فروخت.
باری سال ها از آن زمان گذشته است و اندوه خبر درگذشت دوست مهربانی چون عبدالله غبار زمان را از ذهنم سترد و آن یاد های تلخ و شیرین را در برابرم نهاد. من با دریافت خبر چند بارسعی کردم با تلفنی که از عبدالله و گلی در تهران داشتم و همین یک سال پیش با آنها صحبت کرده بودم تماس بگیرم، اما بی نتیجه بود. شاید گلی در نبود عبدالله به خانواده اش پیوسته و با آنها زندگی می کند. علی معتدل اما در همان اوایل توانسته بود با گلی تماس گرفته و صحبت کند و از قول گلی تعریف می کرد که عبدالله با چه متانت و مقاومتی درد تحمل ناپذیر سرطان را با لبحند ملایم همیشگی اش با خود حمل و در سکوت تحمل میکرده است و این اواخر که دیگر حتی توان سخن گفتن نیز نداشته، همچنان با لبخند مهربانانه اش گلی اش را دلداری میداده و نوازشش میکرده است، یاد عبدالله و مهربانی هایش گرامی.         
    
 





[1]  - محمدعلی معتل شاغاجی و چند ده نفر دیگر منجمله من با گروه موسوم به خرم آبادی دستگیر و محکوم شده بودیم.

[2]  - در مورد گروه خرم آبادی که یکی از گروه های مسلح و پر جمعیت دستگیر شده در سال 1352 است، تا حال مطلب و مقاله و تحقیقی
     که روشنگر ابعاد و عملکرد و غیره آن باشد ندیده ام. من اما از آنجا که خود منتسب، محاکمه و زندانی بهمراه این گروه بودم و
     فکر میکنم ثبت آن شاید بتواند مفید فایده ای باشد، در گیر نوشتن آن درحد توان و امکانات هستم.   

[3]  - ویلای خصوصی محمد رضا شاه در سوئیس که تفریحگاه زمستانی و محل اسکی ایشان وخانواده شان بود.

[4]  -  پای خاطرات رفيق مادر (فاطمه سعيدی – شايگان  http://www.siahkal.com/index/right%20col/payam84-Sokhan-raniy_Madar.htm

[5]  -  " جبهه دموکراتیک خلق" از ترکیب دو گروهِ نادر شایگان و مصطفی شعائیان در سال 1351 موجودیت یافته بود.  

[6]  -  با ضربه خرداد 1352 و کشته شدن نادر شایگان، حسن رومینا و نادر عطایی و دستگیری تعدادی دیگر از جمله عبدالله اندوری و بهزاد نبوی، گروه "جبهه دموکراتیک خلق" عملاً از بین رفت و مصطفی شاید از سر ناچاری به سازمان چریک های فدایی خلق پیوست.

[7]  - بهروز نظمی انصاری پسر بزرگ سرهنگ نظمی انصاری و همراه با برادرش بهنام نظمی انصاری بهمراه گروه ما (خرم آبادی) دستگیر شده بودند.  بهنام  با وجود داشتن پرونده ای همتراز با دیگرانی که بین سه تا پنج سال محکوم و زندانی شدند، از همان کمیته ی مشترک بدون کوچکترین شکنجه و آزاری آزاد و بهروزبه حبس ابد محکوم شد.

[8]  - محسن نهاوندی کارگر مبارز و شریفی بود از همپرونده های من که در ارتباط با محمود خرم آبادی و تهیه اسلحه برای گروه لو رفته و در خانه ی رفیق دیگرم علی معتدل در سال 1352 بطور مسلح دستگیر شد. در بازجویی ها اما چنان مقاومتی از خود نشان داد که زبانزد تهرانی و اطرافیانش شده بود. محسن به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم و در سال 57 همراه با دیگر زندانیان آزاد شد. و در کوتاه مدتی به کومله در کردستان پیوست . محسن هر بار که به تهران می آمد به دیدار من هم می آمد. آخرین بار در همان آپارتمان اجاره ای به دیدار من امده و از خانه ی ما به خانه واده اش در لرستان تلفن کرد، و لحظه ای بعد رنگ و رویش سفید شد و گوشی را گذاشت. در پی پرسش من گفت فردا به خرم آباد میروم، پدرم فوت کرده. من هر آنچه سعی در بازداری او از رفتن کردم ثمری نداد و او بعد از روبوسی و بدرود برای همیشه رفت.
چند روز بعد از دوستان خبری دریافت کردم که" محسن در اطاقی که شب خوابیده بوده رگهای دستانش را گشوده و در گذشته است!"

[9]  - محمد علی معتدل شاغاجی نیز یکی از همپرونده ها و دوستان خوب من است که در سفری به سیاهکل (شاغاجی) زادگاهش از طریق پاسداران محلی شناسایی و دستگیر و و چند ماه در بدترین شرایط بسر برد تا عاقبت بعلت نداشتن هیچ ردی از فعالیت علیه رژیم اسلامی آزاد شد.   


[1]  - محمدعلی معتل شاغاجی و چند ده نفر دیگر منجمله من با گروه موسوم به خرم آبادی دستگیر و محکوم شده بودیم.

[1]  - در مورد گروه خرم آبادی که یکی از گروه های مسلح و پر جمعیت دستگیر شده در سال 1352 است، تا حال مطلب و مقاله و تحقیقی
     که روشنگر ابعاد و عملکرد و غیره آن باشد ندیده ام. من اما از آنجا که خود منتسب، محاکمه و زندانی بهمراه این گروه بودم و
     فکر میکنم ثبت آن شاید بتواند مفید فایده ای باشد، در گیر نوشتن آن درحد توان و امکانات هستم.   

[1]  - ویلای خصوصی محمد رضا شاه در سوئیس که تفریحگاه زمستانی و محل اسکی ایشان وخانواده شان بود.

[1]  -  پای خاطرات رفيق مادر (فاطمه سعيدی – شايگان  http://www.siahkal.com/index/right%20col/payam84-Sokhan-raniy_Madar.htm

[1]  -  " جبهه دموکراتیک خلق" از ترکیب دو گروهِ نادر شایگان و مصطفی شعائیان در سال 1351 موجودیت یافته بود.  

[1]  -  با ضربه خرداد 1352 و کشته شدن نادر شایگان، حسن رومینا و نادر عطایی و دستگیری تعدادی دیگر از جمله عبدالله اندوری و بهزاد نبوی، گروه "جبهه دموکراتیک خلق" عملاً از بین رفت و مصطفی شاید از سر ناچاری به سازمان چریک های فدایی خلق پیوست.

[1]  - بهروز نظمی انصاری پسر بزرگ سرهنگ نظمی انصاری و همراه با برادرش بهنام نظمی انصاری بهمراه گروه ما (خرم آبادی) دستگیر شده بودند.  بهنام  با وجود داشتن پرونده ای همتراز با دیگرانی که بین سه تا پنج سال محکوم و زندانی شدند، از همان کمیته ی مشترک بدون کوچکترین شکنجه و آزاری آزاد و بهروزبه حبس ابد محکوم شد.

[1]  - محسن نهاوندی کارگر مبارز و شریفی بود از همپرونده های من که در ارتباط با محمود خرم آبادی و تهیه اسلحه برای گروه لو رفته و در خانه ی رفیق دیگرم علی معتدل در سال 1352 بطور مسلح دستگیر شد. در بازجویی ها اما چنان مقاومتی از خود نشان داد که زبانزد تهرانی و اطرافیانش شده بود. محسن به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم و در سال 57 همراه با دیگر زندانیان آزاد شد. و در کوتاه مدتی به کومله در کردستان پیوست . محسن هر بار که به تهران می آمد به دیدار من هم می آمد. آخرین بار در همان آپارتمان اجاره ای به دیدار من امده و از خانه ی ما به خانه واده اش در لرستان تلفن کرد، و لحظه ای بعد رنگ و رویش سفید شد و گوشی را گذاشت. در پی پرسش من گفت فردا به خرم آباد میروم، پدرم فوت کرده. من هر آنچه سعی در بازداری او از رفتن کردم ثمری نداد و او بعد از روبوسی و بدرود برای همیشه رفت.
چند روز بعد از دوستان خبری دریافت کردم که" محسن در اطاقی که شب خوابیده بوده رگهای دستانش را گشوده و در گذشته است!"

[1]  - محمد علی معتدل شاغاجی نیز یکی از همپرونده ها و دوستان خوب من است که در سفری به سیاهکل (شاغاجی) زادگاهش از طریق پاسداران محلی شناسایی و دستگیر و و چند ماه در بدترین شرایط بسر برد تا عاقبت بعلت نداشتن هیچ ردی از فعالیت علیه رژیم اسلامی آزاد شد.   

___________________

 غروب بامداد




سخنرانى در مورد مسايل طرح شده توسط احمد شاملو در باره شاهنامه

سوم آذرماه 1369 - 24 نوامبر 1990 سيدنى – استراليا



احمد شاملو ، شاعر طراز اول ایران ، شخصيتی برجسته در شعر جهان ، محقق ، نويسنده و مترجمى والا مقام ، ژورناليستی زبردست ، حافظ شناسى بزرگ و مختصر اينکه اسطورهٌ عظيم ادبيات معاصر ايران است . يکی از گرانبارترين خدمات وى به ادبيات فارسى ، كار حِيرت آورىست كه بر روى دِیوان حافظ انجام داده و با مقايسه ، مقابله و تطور در بيش از چهل نسخه متفاوت موجود ، چنان پالاِش و آرايشی به غزليات اين شاعر و متفكر بزرگ داده است كه به درستى ميتوان مدعى شد كه حافظ را احياا نموده و به مقام واقعى اش نشانده است . براى پى بردن به عظمت اين كار ، كافيست به مقدمه حافظ  شاملو مراجعه شود .
كار عظيم ديگرى كه  احمد شاملو متقبلش شده و سى ساليست كه بدان مشغول است ، فراهم كردن فرهنگ لغات و اصطلاحات عاميانه ايست تحت عنوان « كتاب كوچه » كه در نوع خود بي نظِير است و تا كنون فقط پنج ، شش جلد آن منتشر شده و چندين جلد دِيگر آن هنوز اجازه انتشارنيافته است . در حاليكه كار روى آن كماكان ادامه دارد و در انتها شايد به چند ده جلد بالغ شود .
من در اينجا نيازى نمى بينم كه با نام بردن از انبوه ترجمه ها ، كتابهاى شعر ، نقدها و بررسيهاى ادبى ، مقالات  ، نوآوري هاى واژگانى و زبانى و نشريات ارزشمندى كه اين بزرگمرد جاودانه ادبيات ايران تا حال ارايه داده است ، بيش از اين مقام والاى ادبى وى را بنمايانم ، چرا كه همه ما آنرا مى دانيم و اينرا نيز ميدانِم كه اين روزها بازار شاملو كوبى حسابى گرم است ، همانگونه كه چندى پيش بازار سلمان رشدى كشى گرم بود . و در واقع چه فرقى هست ميان اين دو ؟
اگر ناتوان باشيم مى كوبيمش و گر توانمند ميکشيمش ، اگر بر سرير قدرت باشيم لبانش را مى دوزيم وگر در حضيض فترت ، آتش کينه بر مى افروزيم .

همه اين هياهو از پس سخنرانيی آغاز گشت كه احمد شاملو در هفتم آوريل سال 90 در شهر دانشگاهى بركلى نمود و پيرو آن همه آنهايی كه روشنگرى شاملو درباره نه فردوسى، بلكه جمشيد و ضحاك و فريدون را موافق جايگاه و پايگاه و پرچمهاى خود نطافتند، آتش بلوا را برافروختند و شاملو را ماردوشى مجدد قلمداد نمودند كه گويا مقدسات ملى را به سخره گرفته است و قصد نابودى آنها را دارد .
در اين ميان عده اى هم فرصت را مغتنم شمرده و به تصفيه خرده حسابهاى شخصى و سياسى وغيره، به نام فردوسى پرستى پرداختند و بعضى بى خردانه، برخى جاه طلبانه و تعدادى هم فروتنانه به احمد شاملو تاختند. خب به زعم اينان، تنور داغ است و نان را بايد چسباند .
و حتى كار به جايی رسيد كه سازمانى در سيدنى كه خود را ظاهرا، بيطرف و غير سياسى و غير تبعيضی وغيره معرفى مى نمايد، در اين مورد استثنا قايل شد و شب شعرى ترتيب داد كه در آن سخنرانانش به گفته هاى شاملو تاختند و همچنين يکی از رادیوهاى فارسى زبان سيدنى، وى را به اجاره دادن بالاخانه متهم نمود. ( دقیقاً با همين لفظ ) . من از اينان و همه دِکرانى كه  چنين دچار تب تعصب شاهنامه پرستى و فردوسى پرستى شده اند، سئوال مى كنم، آيا صادقانه سخنان شاملو را شنيده وياخوانده ايد ؟
براستى شاملو چه گفته است كه چنين آب به خوابگه مورچگان سرازير گشته است ؟
آيا شاملو جوانيست كه جوياى نام آمده است. كه با در آويختن به فردوسى قصد نام آورى دارد ؟ ويا اينکه محقق و اديبی است مسئول كه دست آورد تحقيقاتش را شجاعانه در برابر همگان نهاده و همه حرفش اين است كه، براى شناخت حقايق، فقط به آنچه كه به خوردمان مى دهند نبايد اكتفا کنيم .
مگر او درباره فردوسى چه گفته است، جز اشاره به اين واقعيت كه فردوسى موجوديست زمينی و طبعاً داراى علايق زمينی، و پذيرفتن دربست سخنى كه  وى هزار سال پيش، عنوان كرده است به صورت يک آيه ی مُنزل، گناه بى دقتى و بت پرستى ماست ونه گناه فردوسى كه منافع طبقاتى و يا معتقدات خويش را در نظر داشته است. آرى، اين چکيده و جوهر سخنان شاملو است .
شاملو در سخنانش به کيش شخصيت مى تازد و مخاطبينش را از شخصيت پرستى و بت پرستى بر حذر مى دارد و چنين مى گويد" انسان به برگزيده گان بشريت احترام مى گذارد و از مشعل انديشه هاى آنان روشنايی مى گيرد، اما درست از آن لحظه كه از برگزيده گان زمينی و اجتماعى خود شروع به ساختن بت آسمانى قابل پرستش مى كند، نه فقط به آن فرد برگزيده توهينروا مى دارد . . . (بلكه خود نيز) به اعماق سياهى و سفاهت و ابتذال و تعصب جاهلانه سرنگون مى شود".
دوستان ارجمند، اصولا تعصب كور است و كر، نه حرف حساب را مى شنود و نه واقعيات زمان را مى بيند و اين را ما بارها در تاريخ  ديده و خود نيز بدترين نوع آنرا شايد، كه بانى آواره گى و دربه دریهايمان در هر سوى جهان  بوده است ، در سالهاى اخِير نيک تجربه كرده ايم و درياافته ايم كه تعصب بیمارى خوف انگیزى است كه حماقت مى كارد و متعصب داسى است در دست فرصت طلبان و جباران جهت قلع و قمع هر نوآورى و آزاد اندیشی، و خلاصه اینکه تعصب ویرانگر است، چه هزار و چهارصدساله ی آسمانى اش و چه هزارساله ی زمینی اش، چه از نوع الهى اش و چه فلسفى و علمى اش .
اساساً فردوسى در شاهنامه داراى دو چهره است. چهره اول از آن ادیبی است توانا كه زبان پارسى را مى پالاید و عجم را زنده مى كند و چهره دوم مورخ اسطوره پردازیست كه تاریخ باستانى ایران را بازگو مى کند.
فردوسى ادیب و اسطوره پردازمورد بحث شاملو نیست، آنچه مورد بحث وى است، فردوسى مورخ است و داستان ضحاك، در واقع خود این هم اساساً مورد بحث شاملو و شاملویان نیست، چرا كه مسئله ی ضحاك و غیره مسئله ایست چند هزار ساله و صحت و سقم روایتش به هر شكل و شیوه اى كه بیان شده باشد، دردى از دردهاى امروز ما را دوا نخواهد كرد، این را شاملویان هم مى دانند و خوب هم مى دانند. لیکن هنگامى كه افسانه هاى تاریخى هزار سال پیش گفته شده، سند حقانیت عده اى در زمان ما قرار می گیرد، این نبش قبر لازم مى آید .
احمد شاملو در سخنرانى اش قبل از پرداختن به فردوسى و ضحاك از كمبوجیه، بردیا و داریوش سخن مى راند و با كند و كاو در آثار مورخین معتبر جهانى، چون هرودوت و دیاكونوف و همچنین با استناد به سنگ نوشته بیستون، كه به فرمان داریوش نقش شده است، به این نتیجه مى رسد كه بر خلاف آنچه كه تا حال در مدارس به ما گفته شده، بردیانه تنها دروغین نبوده، بلكه انسانى آزاده و مردم دوست بوده است كه به محض رسیدن به قدرت، بردگى را ملغى كرده، خدمت نظام اجبارى را حذف نموده، سه سال مالیات را به مالیات دهنده گان بخشیده و خلاصه اینکه به اصلاحات عظیم و بى سابقه اى در مناسبات اجتماعى دست زده است .
و از طرف دیگر با استناد به تحقیقات آقاى حصورى محقق و مورخ معاصر و تطور آثارالباقیه ی ابوریحان بیرونى و همچنین خود شاهنامه ی فردوسى، شباهت هاى فراوانى بین ضحاك اسطوره اى و بردیاى تاریخی مى یابد و آندو را یکی مى انگارد و طبعاً به تطهیر ضحاك و تكذیب جمشید و فریدون و كاوه مى پردازد .
شاملو در آن سخنرانى از عدل انوشیروان هم سخن رانده است، انوشیروانى كه به یک روز یکصد و سى هزار ایرانى را به جرم داشتن عقاید مزدكى، از سر تا كمر در چاله هاى آهك كاشت، و بقولى باغ معلق بوجود آورد. شاملو در بخش دیگرى از سخنانش ضمن ارج نهادن به عملكرد فردوسى در عصر خودش چنین می گوید" شاهنامه فردوسى اگر در زمان خود او، یعنی هزار سال پیش، مبارزه براى ایران عرب زده، خلیفه زده و تركان سلجوقى زده را ترغیب مى كرده است، امروزهِ ی روز باید با آگاهى بدان برخورد شود ونه با چشم بسته ". شاملو شخصیت تاریخی و عملكرد اجتماعى ضحاك را آنگونه كه تصویر شده است، مورد تردید قرار مى دهد. رِندان اما به دفاع از فردوسى مى پردازند .  . . . چرا ؟؟ علت روشن است، از این رو كه تعصب در مورد فردوسى از قبل ساخته و پرداخته شده است و با مظلوم قراردادن فردوسى، براحتى مى توان مطلب را به داس تعصب سپرد و همه گفته هاى شاملو را لوث كرد، و مى بینیم كه كاربرد تعصب چه ساده و آسان است. به همان سادگى كه با یک تحكم مى شود در روزنامه آینده گان را بست، سلمان رشدى را واجب القتل شمرد، آن دیگری را در آن سر دنیا مانند گوسفند سر برید، گالیله و كپرنیک را به استغفار و برونو رابه شعله هاى آتش سپرد و یا هزاران نفر را در زندانها به جرم دگرگونه اندیشیدن ویا دگرگونه معتقد بودن، با یک اشاره به جلاد سپرد و قتل عام كرد .
آرى ، اینها نمونه هاى اندكى است از بركات تعصب و یقیناً هیچ كدام آنها براى عاملینش افتخار آفرین نبوده است، اگر چیزى براى انسان و انسانیت افتخار آفرین و آینده ساز بوده است، همانا باز بینی و شك در ارزشهاى گذشته و حال و تلاش در جهت نو آفرینی و نو آورى بوده است، و نه سر سپردگى و پرستش هر آنچه را كه از قعر قرون به وراثتش رسیده، و هرگز هم به فكر بازبینی و رهایی خود از قید بدیهیاتی كه دستكم در این عصر دیگر بدیهی نیتند، نیفتاده است .
در وافع مى توان درباره این موضوع كه به زعم من یکی از گره گاههاى عمده ی عقب مانده گى و فلاكت فرهنگى و اجتماعى جوامع بشرى، بویژه جوامع در جا زده اى از نوع ایران است، بیش از اینها سخن گفت. این اما از حوصله ی مجلس کنونی بیرون است و من در پایان امیدوارم كه نگذاریم روح سلطان محمودها در ما حلول كند تا بتوانیم احمد شاملو را پیش از وداع با این جهان قدر بداریم .
سرژ آراکلی


سیدنی، 24 نوامبر 1990
                           
_________________







سال 67

بر سر خاکِ عزیزانم آمده ام

در گورستان گل ها


سبدی پر از گُل آورده ام


شاخه ای برای هر یک از آنها


تا که رنگ از خاطرشان نرود


وَز مشامشان بوی عطر باغچه ها


. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سرگردان مانده ام . . . اما
گل هایم کافی نیست . . . .
بر انبوهیِ این همه گورها 

************
به خاطره ی عزیزانی که در حیات و مبارزه گاه همراه و گاه پراکنده ، در سرنوشت 

اما با هم مشترک بودند

سرژ آراکليان


********************************

قتل قتل است . .


قتل قانونى ....قتل غير قانونى

قتل شرعى.... قتل غير شرعى

قتل درجنگ.. .. قتل در صلح

قتل انقلابى.... قتل ضد انقلابى

قتل بيرحمانه..... قتل با شفقت

قتل شرافتمنداته.... قتل بى شرفانه

قتل وحشيانه ....قتل متمدنانه

قتل باوجدان..... قتل بى وجدان

قتل با طناب دار ....قتل با جوخه آتش

قتل با اطاق گاز..... قتل با صندلى الكنريكى

قتل با بمباران هوايى... قتل با مواد شيمىايى

قتل ناخواسته ، قتل منطقى ، قتل عادلانه ، قتل اجبارى

قتل اتفاقى ، قتل اشتباهى


قتل سهل انگارانه روى ميز جراحى 


و همه قتلهاى ديگر 


قتل است

آرى . . . قتل قتل است


**************





در آستانِه ی قرن بيست ويک
. . .
به مناسبت تهاجم ناتو به صربستان

عصر جنگهاى بى قهرمان
عصر ژنرالهاى بى افتخار و فَربه
عصر لاتهاى بين المللى
و پرزيد نتهاى هرزه
عصرباجگيران رسمى
عصر نظم نوين جهانى
عصرسرورى سوداگرانِ بمب و باروت
عصرى كه جنايت در زر ورق انساندوستى
و دروغ در جعبه ىِ صداقت عرضه مى شود
عصر يأس خرد و هجرت شعر
و گلها ودرختهاى مصنوعى
عصر موشكهاى با هوش و ژنرالهاى كودن

عصر مسموم

عصر آزمايشهاى نظامى در خون

عصر دروغ و ددمنشى

عصر قلدرى و قتل وقفل

و سكوت و نظاره ی فضاحت.

عصر اطاعت بى چون و چرا از اوباش كاخ نشين

و نگرانى هاى بيهوده و تسليم

عصر انهدام وجدان بشريت

عصر گردن نهادن بر رسواترين دروغها

و سكوت . . .

عصر سياستمدارانى با كله هاى كوچك

و تهیگاه هاى بزرگ

عصر مسلح

عصر تفرقه

عصرى كه سرنوشت انسان بازيچه اىست

ازبراى يك رسواى جنسى

كه محكوم تاريخ است

و محبوب ملتى

ملتى كه كودكانش مسلح به مدرسه مى روند.

و مشكلات خود را

با رگبار مسلسل حل مى كنند

عصر دموكراسىِ بمب

و انساندوستى دروغين

عصر تحميل دموكراسى با راكت

و ديكتاتورى با لبخن 

عصر سكوت و سازش با ابليس

عصرى كه خدا و شيطان

به يكسان

انسان را به سخره گرفته اند



عصرآغاز قرن بيست ويك


گفتمان سیاسی اجتماعی

No comments:

Post a Comment