Tuesday, March 22, 2016

با جابر کلیبی، به مناسبت ۸۰ امین سال تولدشان

گفتمان سیاسی اجتماعی

*************
شنبه 23 آوریل

به مناسبت ۸۰ امین سال تولدشان  



فایل های یوتیوب/صوتی



با بیش از نیم قرن ( ۵۶ سال) فعالیت مستمر و متشکل سیاسی : از شرکت فعال در بنیانگذاری کنفدراسیون جهانی دانشجویان و محصلین ایرانی ) کنفدراسیون(در سالهای ۶۰ تا مبارزه در سازمان های سیاسی دهه ۷۰ میلادی، فعال اینترناسیونالیست، جابر کلیبی به مناسبت ۸۰ امین سال تولدش با ما از تجربه های تاریخی خود سخن خواهد گفت. او به سهم خود حامل بخش مهمی از تاریخ جنبش سیاسی ایران در نیم قرن اخیر است.
جابر در این برنامه به تفصیل در مورد گذشته ی جنبش، زیر و بم ها، نکات مثبت و منفی در تشکل های سیاسی و سرانجام دلایل شکست جنبش دموکراتیک توده های مردم در سال ۵۷ سخن خواهد گفت و به وضعیت کنونی اپوزیسیون خارج نیز اشاره خواهد کرد. 


******************
**********
******

گفتمان سیاسی اجتماعی

################################

Friday, March 18, 2016

هر روزتان نوروز

گفتمان سیاسی اجتماعی

*******************************
******************
**********
******
***

هر روزتان نوروز

نوروز 1395

*******************************
کارت نوروزی به زندان اوین


مجید نفیسی
۴ مارس ۲۰۰۹
کتاب تازه:

***
******
**********
****************
********************


گفتمان سیاسی اجتماعی

 

Wednesday, March 9, 2016

سرود خاوران- با صدای گلرخ جهانگیری

گفتمان سیاسی اجتماعی

برنامه های بحث و گفتگو روزهای شنبه در تاریخ و زمانهای نوشته شده در زیر در پلتاک انجام میگیرد 

زمان:  8 شب اروپای مرکزی، 10:30 شب تهران، 2 بعد از ظهر نیویورک 

Paltak à View all  à All Languagesà Iran

Iran Goftemaan Siasi Ejtemaaee
*************************************
نحوه ی شرکت در جلسات 
*********************

برنامه های آینده
____________

سرود خاوران


چندین سال پیش از منصوره عزیز (بهکیش) شنیدم که ترانه‌ای به اسم خاوران وجود دارد که آنها در مراسم ها اجرا می‌کنند. از او خواستم که شعر خاوران را برایم بفرستد او محبت کرد و فرستاد. او نوشت سراینده ترانه زنده یا پروانه میلانی ست. از او خواستم از پروانه جان اجازه بگیرد که تا این ترانه را در دستگاه دیگری اجرا کنیم. پروانه در ابتدا می خواست که ترانه در همان ملودی دو باره خوانی شود که با توضیح من و منصوره جان ایشان نیز قبول کرد که ترانه را آنجوری که می‌خواهیم اجرا کنیم. متاسفانه تا وقتی که ایشان در قید حیات بود، موفق نشدیم کار را ضبط کنیم و برای او بفرستیم. ما نمی‌خواستیم در ترانه فقط از درد، رنج و فقدان عزیزانمان بگویم.  دوست داشتیم رشادت و ایستادگی آنها نیز در آهنگ نمایان باشد. اما قابل درک است کسانی که این ترانه را همیشه در ملودی دیگری شنیده اند، احساس غریبی کنند. دوباره خوانی سرود خاوران علیه فراموشی ست تا یاد عزیزانمان در یادها بماند. حماسی‌ست تا یادی باشد از مبارزات آنها برای دست یابی به عدالت و آزادی 

*******************************
******************
**********
******

گفتمان سیاسی اجتماعی

################################

سـیروس بینــا - 2


گفتمان سیاسی اجتماعی

پروفسـور سـیروس بینـا




دکتر سیروس بینا استاد ممتاز اقتصاد در دانشگاه مینه سوتا است. در رده ی آکادمیک، وی در دو سفر در سال های دهه ی 2000 استاد مهمان مرکز پژوهش های اجتماعی و تاریخ تطبیقی در دانشگاه "یو سی ال ا"؛ و در نیمه ی نخست دهه ی 1990، استاد مهمان و پژوهشگر اقتصاد سیاسی و بحران های منطقه ای مرکز تحقیقات خاور میانه در دانشگاه هاروارد، به پژوهش و نگارش اشتغال داشته است. بسیاری از دانشمندان اقتصاد سیاسی در جهان، پروفسور بینا را در ردیف تئوریسین های برجسته ی عصر ما به حساب آورده و از کارهای چهل و چند ساله ی او در رشته های گوناگون سیاست و اقتصاد، به ویژه بخش نفت، بهره گرفته اند. 
"در رده ى مبارزات سياسى و اجتماعى، دکتر بينا سال ها از فعالين كنفدراسيون جهانى دانشجويان ايرانى در آمريكا و نيز، مقارن قيام بهمن ٥٧، عهده دار سمت دبيرى سازمان سراسرى دانشجويان ١٩ بهمن در آمريكا بوده است.
." پروفسور بینا واضع چند تئوری در اقتصاد سیاسی و روابط بین المللی می باشد: در بخش نفت – تئوری های ارزش و قیمت گذاری، جهانی شدن، اجاره ی تفاضلی، و نقش فروپاشی کارتل در قطع بند ناف سیاست خارجی آمریکا از نفت کارتلی؛ در حیطه ی دوران گلوبالیزاسیون – جهانی شدن سرمایه، فروپاشی پاکس امریکانا (1979 – 1945)، تغییر بی بازگشت در موازنه ی قدرت بین المللی، و منطقه ی خاورمیانه؛ در بخش تکنولوژی – تئوری سرعت تغییر تکنولوژیک و رابطه ی آن با مهارت و مهارت زدائی پی در پی نیروی کار در فرایند جهانی شده ی تولید؛ در مورد ایران – مصدق و چگونگی ملی شدن نفت، جنبش مشروطه و مفهوم "ملت"، علت اصلی کودتای آمریکائی/انگلیسی 28 مرداد 1332، چگونگی فرود شاه و فراز جمهوری اسلامی، نقش تحریم ها و دگردیسی جمهوری اسلامی. کارهای نوشتاری (از جمله ویرایش) دکتر بینا در چهار دهه ی گذشته شامل 8 کتاب (و بیش از 250 مقاله علمی در ژورنال های شناخته شده ی بین المللی) می باشد. کتاب ها شامل اقتصاد بحران نفت (1985)، سرمایه داری مدرن و ایدئولوژی اسلامی (1991 با دکتر حمید زنگنه)، کار مزدوری در پایان سده ی بیستم (1996)، نفت: ماشین زمان (چاپ دوم 2012)، تئوری های بدیل رقابت در سرمایه داری: چالشی در مقابل ارتدوکسی (2013)، پیش در آمدی بر شالوده ی اقتصاد سیاسی: نفت، جنگ، و جامعه ی جهانی (2013). از کارهای ادبی بینا می توان کتاب شعر خورشید و خاک (1998) را نام برد. پروفسور بینا، همچنین، عضو شورای عالی اقتصاد دانان پشتیبان صلح و امنیت و ویراستار ژورنال انتقادی پژوهش های بازرگانی و جامعه می باشد

************************
برای بازدید از لیست کتاب ها، مقالات وسخنرانی ها و غیره
در گوگل اسکالر اینجا کلیک کنید 
****


*************
دوستان و رفقای گرامی،

"پدر کشتی و تخم کین کاشتی/پدر کشته را کِی بوَد آشتی" 
فردوسی 

در بزنگاه های پر آشوب تاریخ، علیرغم جنبش های خودجوش مردمی و تلاش های انقلابی، وقایعی ممکن است بوقوع بپیوندد که گهگاه گاه شمار را از کار می اندازد و صحنه هائی را از فجیع ترین جنایات بشری به نمایش می گذارد. در منتهای نکبت و اِدبار، هیولای نازمان خمینی، که از بدو ورود به ایران پیشاپیش دست به خون یازید، کشتار های دهه 60 ( سال های 1360 و 1367) در ایران را باید دقیقأ از همین دست به حساب آورد. در چنین عقب گردهای کم شنیده تاریخی، اشباح سرگردان و زخم خورده ی دوران های پیشین موقع را مغتنم شمرده و از کِرم-حُفره های تاریخ به صحنه می آیند و در فرصتی مناسب حال و آینده را به دندان می گیرند و زمان و زمین را فرو می بلعند.

درین سیاه بازار و "سیاهچاله" نه نوری است که چشمی به چشم بیفتد، نه نگاهی که با نگاهی تلاقی کند، و نه معیاری مناسب تا بتوان ابعاد این جراحات و جنایات تاریخی را بدرستی گمانه زد. چنین است داستان تلخ عاشقان پاکباز در خاک پشت "خاوران،" و چنین بود ظهور شبحی مضطرب از شیخ فضل اله (مشروطه ستیز) که ناگهان به هیأت منحوس خمینی در آمد تا کارگزاران ضد انقلاب وی، با چراغ سبز آمریکا، بتوانند صحنه را برای سواری بر موج قیام مردمی 57 آماده کنند. اما سواری بر موجی چنین مردمی کاری آسان نمی نمود. پس بزودی شکنجه آغاز شد و شمشیر های بی غلاف در امتداد شاهرگها قرار گرفت، و از هر سو هزاران هزار جویبار سرخ خون به دریا پیوست.

در معیت "امام امّت" و با فتوای این شیخ ماردوش، سربازان گمنام ضد انقلاب به خیابان ها و خانه ها ریختند و به صغیر و کبیر در این سرزمین رنجدیده رحم نکردند. اوباش شبحِ شیخ فضل اله با شقاوتی کم نظیر همه را، از زن و مرد، با این فتوا از دم تیغ گذراندند. سربازان بی همه چیز "امام" با اجرای همین فتوا، طابق النعل بالنعل، از تجاوز و اعدام دخترکان دوازده، سیزده ساله نیز فرو گذار نکردند. سر انجام با فتوای این شیخ ماردوش، این آدمخواران دین مدار، پیکر بی جان این همه عاشق را دور از چشمان مادران، پدران، برادران، خواهران، فرزندان، و دوستان داغدارشان شبانه در گورهای دسته جمعی بی نام و نشان دفن کردند. ای دادِ بی داد!  

امسال، بار دیگر، به حکم یادبودِ حافظه ی جمعی و به منظور افشاء و دادخواهی در رابطه با کشتار های دسته جمعی دهه ی 1360 خورشیدی توسط رژیم خونخوارِ جمهوری اسلامی - با تآکید، تآیید، و بالاخره فتوای امامِ (برژینسکی پسند) خمینی، همایشی از پیشتازان این جنبش در شهر گوتنبرگ (یوتوبری) سوئد برگزار می شود. برای آگاهی علاقمندان شرکت در این سالگشت اطلاعیه ی زیر را ارسال و در صورت امکان باز پخش این اطلاعیه را از شما تمنا می کنم. 

در این سالگشت، شعری را که چند سال پیش با عنوانِ "نرا ببر به خاوران" سروده ام به بانیان و شرکت کننگان این جمع، که نه می بخشد و نه فراموش می کند، پیشکش می کنم. متن شعر (انتشارات "پروسه") و نیز کلیپ این سروده با خوانش خودم در کانال یوتیوب جوف این یادداشت است.   

سیروس بینا، "مرا ببر به خاوران،" سپتامبر 2015 (مینه سوتا - آمریکا) - انتشارات "پروسه":

کلیپ خوانش شعر (مرا ببر به خاوران)، کانال یوتیوب - دوم اوت 2016:

بریده ای از سروده ی "مرا ببر به خاوران":
"...
ای راه بـان، ای رهـنمــا، ای راه بَـر! کجـاسـت اسـب راهـوار؟ کیسـت سـوار و سـوارکـار؟ کجـاست رخـش و رفیـق کـارزار؟ رحمـت بـر او که آب پاکـی ایمـان را بـر پنـجه هـای مُـرّدد مـرگ ریخـت تا در سـالگشـت قیـام گل سـرخ با یـاد متبّـرک مـا گلبـوته هـای خـار شـکـفتنـد در چشـم دشـمن بدکـار. ای شـیخ مـاردوش! یـاد مـرا، تـرا فـرامـوش 
..." 

        
خسته نباشید،

سیروس بینا
مرداد 1398
مینه سوتا (آمریکا)


هشتمین گردهمایی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی در ایران
گوتنبرگ، سوئد ( سیزده تا پانزده سپتامبر ۲۰۱۹)
در آستانه سالگشت کشتار سراسری زندانیان سیاسی ایران در دهۀ شصت و برگزاری هشتمین گردهمائی سراسری در شهر گوتنبرگ سوئد (۱۳تا ۱۵ سپتامبر۲۰۱۹)، به اطلاع عموم علاقه مندان می رسانیم. کمیته برگزار کننده همچون سالهای پیشین امیدوار است که گردهمائی هشتم و روند پیشبرد کارها، قدم مهم دیگری برای نزدیکی و هم فکری فعالین و کوشندگان راه آزادی و سوسیالیسم باشد. کوشندگانی که همواره مدافع پیگیر جهت محو زندان و آزادی تمامی زندانیان سیاسی و خواهان سرنگونی کلیت نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی بوده اند. پیرو اطلاعیه های قبلی، کمیته برگزار کننده هشتمین گردهمایی سراسری، لیست سخنگویان مطبوعاتی در شهرها و کشورهای مختلف و اطلاعات در مورد ثبت نام و رزرو جا در شهر گوتنبرگ، سوئد را به اطلاع شما عزیزان می رسد.
سخنگویان مطبوعاتی:
برای اطلاع رسانی مناسب و دقیق، امسال نیز سخنگویان مطبوعاتی خواهند کوشید تا از طریق مصاحبه ها، گفتگو با علاقمندان در جمع های مختلف، روند پیشرفت کارها را به اطلاع عموم برسانند. امسال، برای پوشش وسیع تر خبری، دوستان و رفقای شهرها و کشورهای مختلف وظیفه خبررسانی را برعهده گرفته اند. سخنگویان مطبوعاتی برای هشتمین گردهمایی سراسری عبارتند از:
سوئد :    سودابه اردوان : 0046704914488           فرخ قهرمانی : 0046735065657
آلمان :    مهرنوش اشترانی: 004917656761952   میلا مسافر: 00491792368157
آمریکا :   علی دروازه غاری تلفن : 0012069630017
انگلیس: شهاب شکوهی تلفن : 00447738754424
هلند:     سیروس کفایی تلفن : 0031644171459


*********



 روز پدر بر شما مبارک باد!
 به بهانه ی لحظه ای که با پدرم در فرودگاه مهرآباد خداحافظی کردم و برای آخرین باز خاک ایران را ترک کردم 

مسافر من - "به پدرم" - سروده ای از سیروس بینا 

دوستان گرامی،
نزدیک پنجاه سال از آن بدرودِ بی بازگشت میگذرد؛ اما هر بار که باز می گردم انگار زمان هنوز جوان است. مسافری آواره ی سیاست و سیاستی شایسته ی آوارگی؛ قدم در راهی بایسته با ارمغان هائی ماندگار. این گونه بود که ما در آن زمان غم زده به تجربه برخاستیم و با حماسه های "کاشفانِ فروتن شوکران" این ناکجا را به تربیتِ سیاسی مزّین کردیم. ای کاش می توانستم همین حکم را در مورد این درندشتِ چپ-اندر-قیچیِ اکنون مان  در خارج کشور جاری کنم - ای کاش. امروزه این حقیر نه تنها برای بسیاری از سیاستی شایسته ی آوارگی در این بیغوله ی تبعید نمی بیند بل بسیارند میان ما که (سربسته بگویم) از مختصر تربیت سیاسی نیز بی بهره اند، و بدین ترتیب تمام خط کشی ها، از جمله خّط میان چپ گرایان و چپ نمایان، به کّلی مخدوش. و به راستی تفاوتی عظیم میان این دو محیط - محیط سیاسی زمان کنونی و محیط سیاسی پیش از انقلاب (در خارج کشور) - به مثابه رنجی مضاعف است بر گرده ی بسیاری از ما که از آن زمان سیاستی شایسته ی آوارگی به جان خریده ایم. 

با پوزش از این درد دل رفیقانه، سروده ای را (شعر و ویدئو) با عنوان " مسافر من" ضمیمه کردم تا در آستانه روز پدر شاید زبان حال شما عزیزان نیز باشد.  

روز پدر بر شما مبارک باد
سیروس بینا

16 جون 2019
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)



 مسافر من!
My Departing Traveler
Copyright ©Cyrus Bina 2003, 2017

"به پدرم"
پدرم در فوریه 2005 در مشهد درگذشت بی آنکه پس از 35 سال جدائی بتوانم دوباره او را ببینم.


با چهره ای پاک و کودکانه
که کم ترین عناد را
به آسانی عیان می کند
– بی آن صدای نازنین ات –
در امتدادِ بی دفاع میان وداع و بدرقه
ایستادی
و تا مدّتی مدید
مرا ناباورانه نگریستی
آنگاه،
در پیشاپیش چشمان همگان
بسانِ ابر بهاران،
اما،
پائیزوار و پیر و پدرانه گریسنی
– تا سال ها بعد
غرامتِ بی بازگشتِ این مشایعت
عبارت "دیدار به قیامت" را
برایم معنی کند.

♠ ♠ ♠
با جُرأتی کودکانه
اما با قامتی پیر و پدرانه
– تک و تار و تنها –
ایستادی و خیره خیره نظاره کردی و حیران گریستی
آنگاه،
بر خلاف گواهی دل امیدوارت،
دستِ مرا گرفتی و به دستِ سفر دادی
– بی آن صدای گرم و نازنین ات –
و بستی تو در سکوت
عقد مرا در آسمانِ بی نهایتِ غُربت
و نشستی دلیر و داغدار
در انتظارِ دوباره ی دیدار
– (این گونه تو
مرا به خاکِ راه سپردی) –
تا سال ها ی سال
از صمیم قلب تو
من در به در شدم،
و تا سال ها بَعد
بُعد بعیدِ  بدرقه و سیم خاردار
دیدار را به صبحِ قیامت حواله کرد!

  
در حیرتم هنوز من
که آن نگاهِ آخرین تو
آخر چه خوانده بود
بر خِشت خُرد و خامِ حماسه ی بدرود
و آن دیدگانِ تیزبین تو
آخر چه دیده بود
تَرکِ جبینِ این مسافرِ مسکین
– تا سال ها بعد
دیدار را به قیامت،
چون مُهر تعّهد و تصدیق،
بر برگ برگِ گُذرنامه اش
رقَم زدند؟

 ♦ ♦ ♦
امروز
که پیر می نگرم در جوانه ها
همواره و هر آینه در حیرتم
که من کنون مسافرِ تو
یا که تو مسافرِ من بودی؟

و به راستی،
و به رسم شفاعت و تشییع
کدام یک از ما
که را به راه خاک و
کدام
که را به خاک راه سپرد؟
اما هنوز
– در این زمان غم زده –
رمز سکوت نازنین تو
آواز می دهدم باز
– امروز
از پشت صد هزار لعنت و ملامتِ دیروز.

  
یادت به خیر
ای مسافر بی بازگشت من!
یادت به خیر!!

اکتبر 2003
مینه سوتا- آمریکا


نشریه "بررسی کتاب" شماره 16 (سال شانزدهم - دوره جدید)، زمستان 1385 (2006-2007).       


  

*************
محکِ دگرگونیِ موازنه ی قدرت در بررسیِ تنش در مناسبات جمهوری اسلامی و آمریکا


دوستان و رفقای گرامی،  
متعاقب مصاحبه ای که با رادیو صدای نو (در دو بخش) در هفته ی گذشته انجام داده بودم - و پس از ارسالِ لینک ها به شما - به شماری از نظرات عناصر و تشکل های متعدد و پراکنده ی خارج کشور در خصوص تنش های اخیر میان جمهوری اسلامی و دولت ترامپ گوش فرا دادم تا بدین ترتیب از بنیان اندیشه ی و فهم تئوریک آنان سر در بیاورم. در این میان ابراز نظری است راجع به همین تنش از مبارزینِ به حقِ گذشته (مبارزه ی مسلحانه)، که هنوز به لحاظ تئوریک به "نظام وابستگی" اعتقاد داشته و بر همین منوال  نظام جمهوری اسلامی را نیز (مانند رژیم شاه) وابسته به امپریالیسم (آمریکا) ارزیابی می کنند. این نظر به علت اعتقاد به "وابستگی" رژیم (به گونه ی تئوری های معمولِ وابستگی) هر گونه برخورد "الک-دولکی" (یعنی امپریالیسم/ضد امپریالیسم) را مردود می داند، به همین جهت ( و از دید بنده به درستی) رژیم جمهوری اسلامی را ضد امپریالیست نمی داند. امّا، این موضع متّرقی را با تعبیری نادرست از دوران کنونی ارائه داده، فارغ از توضیحات جنبی و حواشی غیرسیستماتیک هواداران این نظر، و تضاد میان جمهوری اسلامی و دولت آمریکا را (آگاهانه یا ناآگاهانه) در هاله ای از تئوری توطئه محصور می کند. 

در مقابل، بسیاری از مواضع سیاسی کار، با گرایش های گوناگون در خارج کشور، به قول خودشان به اتخاذ "راه سوم" (موضع گیری زبانی) همت گماشته اند، و با زبان حال می گویند: "نه قم خوبه، نه کاشان/لعنت به هر دوتاشان." این که اینان در عمل چه می کنند - ضمن این که هیچ نیروی انقلابیِ و سازمان داده شده ای نیز در حال حاضر در ایران موجود نیست تا در مقابل این رژیم قد عَلَم کند (!) - خدا می داند. از لحاظ تئوریک البته این گونه مواضع اتخاذ شده از پراگماتیسم  و اذعان به بی عملی (به معنای انقلابی آن) نشأت می گیرد، و "پای چوبین"ی است که، به قول مولانا، "سخت بی تمکین بوَد." 

در میان این همه، رفیقی (بدون بردن اسم) هم با اعتراض به خیل سیاسی کاران خارج کشور توضیح میدهد که شعار "نه جنگ و نه جمهوری اسلامی" به "شمشیر چوبی" شباهت دارد، و درست این است که باید به جای اینها به تعویض شعارها همت گمارده شود؛ تأکید این رفیق بر شعارهائی نظیر: "نه به سلاح های بالیستیک،" "نه به حضور نظامی در بیرون از مرزها،" و غیره، می باشد، زیرا وی فکر می کند مردم را بدین گونه باید در ایران برای یک "جنبش توده ای" آماده کرد - جنبشی که شاید شباهتی به قیام 57 داشته و با اندکی خوش خیالی، بی هیچ سازماندهی، قرار است بر جمهوری اسلامی فائق آید. 

در میان این بازار مکاره رفیقی هم با ارائه ی مقاله ای در "اشتباه در جنگ و صلح،" با تعبیری جهان سومی ("مرکز-حاشیه ای") از جهان گلوبالیزه ی امروز، ضمن اظهار نکاتی بدیهی در مورد جنگ، با اصرار توضیح می دهد که گویا هیچ "اشتباه"ی نمی تواند نقطه ی آغازین باشد. به این رفیق خواندن وقایع و گزارش های ترخیص شده از سازمان امنیت ملی آمریکا را در رابطه با "بحران موشکی در کوبا" (Cuban Missile Crisis, 1962) توصیه می کنم. تاریج تشان می دهد که در شروع جنگ، هم عملیات عمدی (با قصد دانسته) و هم اتفاقات سهوی (بی آن که برنامه ای در کار باشد) می تواند به انجام برسد!
با توجه به نکات بالا، فکر کردم  مقاله ای را، که در رابطه با جمهوری اسلامی و دولت آمریکا (پیش از برجام)، در مارس 2014 (نگاه کنید به لینک زیر و ضمیمه) انتشار یافته، به عنوان پیش زمینه، همراه با لینک های مصاحبه ی اخیر(با صدای نو)، برای ملاحظه (و مقایسه) دوباره ارسال می کنم. کلید مطلب البته در این کمدی-تراژدی مشخص، تحّول کیفی دوران کنونی (دوران پسا-امپریالیسم: فروپاشی پاکس امریکانا و آغاز گلوبالیزاسیون سرمایه) و در نتیجه دگرگونی موازنه قدرت در تمامی جهان، بویژه در منطقه ی خاورمیانه، می باشد، که این خود در بنیان مادر این تنش و دیگرِ تنش های منطقه ای و جهانی باید به حساب آید. بنابراین، این گونه تنش ها را (1) باید جدی گرفت و (2) باید در چارچوب و با محکِ دگرگونی موازنه ی قدرت (و نه لزومأ طابق النعل بر اساس خواست این دولت یا آن دولت) ارزیابی کرد. 

خسته نباشید،

سیروس بینا

28 ماه می 2019
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)        

لینک: نگاه - دفتر شماره 28 (مارس 2014)

لینک های مصاحبه با رادیو صدای نو با دکتر سیروس بینا در باره تنش میان دولت ترامپ و جمهوری اسلامی
بخش نخست - پیشینه اختلافات و نقش برجام (ماه مه 2019):

بخش دوم، احتمال بروز جنگ و پیامدهای آن (ماه مه 2019):


گفت­ و گوی «نگاه» با سیروس بینا

دگرگونی دورانی جهان، مناسبات و مذاکرات جمهوری اسلامی و آمریکا و چشم­ انداز آینده
مارس 2014

جهان کجا بود و اکنون به کجا می­رود؟ چرا آمریکا نظریه­ ی معروف «کلاسوویچ» که گفت: "جنگ همانا ادامه ­ی سیاست است، اما با طریق دیگر" را به "سیاست همان جنگ است و طریق دیگری ندارد" تبدیل کرده است؟ چرا با وجود فروپاشی شوروی، تغییر موازنه­ ی قدرت در جهان به سود آمریکا نیست؟ چرا و از چه زمان، نهادهای هژمونیک جهان آمریکا ناکارساز شده­اند؟ چرا خطر قدرت رو به نزول از خطر قدرت در حال صعود برای صلح جهانی بیش­تر است؟ چرا آمریکا مساله­ ی اتمی جمهوری اسلامی را بهانه ساخته است؟ و آیا با روی کار آمدن دولت حسن روحانی، جمهوری اسلامی پوست انداخته است؟
* * *

«نگاه»: نخست، بگذارید بپرسیم آیا شما هم، آن طور که برخی گرایشات سیاسی ادعا می­کنند، پوست اندازی­یی در ویژگی دولت جدید در کار می­بینید یا این که رژیم جمهوری اسلامی لباس رزم را از تن در آورده و اکنون لباس بزم پوشیده است؟
بینا: در یک جمله، این رژیم با نگاه­داری اصول و استخوان­بندی گذشته، به ویژه میراث خمینی، در برزخی این چنین بنیان­کن و بحرانی همه جانبه اگر چه لباس روی خود را عوض کرده، اما با همان زیرپیراهن قدیمی و اندام بویناک و ناشسته به میدان آمده است. سوای روابط ارتباط و مذاکرات اخیر با آمریکا، برای مثال، فقط کافی است که به فقره­ای از برخوردهای این دولت به کانون نویسندگان در ایران نگاه کنید و به عمق فاجعه پی ببرید. اصلاح طلبی را زمانی می­توان به عنوان گزینه­ای منطقی و با اعتبار قلمداد کرد، که ما با یک پدیده­ی مردمی و منطقی روبرو باشیم. گنداب جهل ضد مردمی، به ویژه ضد کارگری، را که نمی­توان مثلا اصلاح کرد. این «اصلاح­گران» عمل­کردی جز به عنوان دنده­ی کمک برای «اصول گرایان» ندارند ـ اصولی که هنوز خود بر حول شبح و شمایل هول­ناک شیخ فضل الله نوری، یعنی خمینی بی شرمِ و بی شعور مشروطه ستیز، می­گردد. این «اصلاح­گران»، اگر چنان چه آنان را المامور و معذور نشماریم، یا خود تُهی مغزند، یا این که دیگران را تُهی اندیشه می­انگارند. مگر ندیدیم فجیع­ترین قتل­ها (قتل­های زنجیره­ای و تعرض خون­بار به آزادگان، منجمله کانون نویسندگان) در زمان ریاست جمهوری (اصلاح طلب) محمد خاتمی اتفاق افتاد؟ مگر حمله به دانش­گاه و ضرب و شتم و قتل و اسارت دانش­جویان مبارز و آزادی­خواه مقارن با دولت همین سیّد ظاهرالصلاح، اصلاح طلب، و به قول حافظ، خوی کرده و خندان نبود؟ چند بار تمسک به خودفریبی مطلق؟ چند مرتبه توسل به توهم لجوجانه؟ چند بار غوطه در جهل مرکب؟ چند بار پشتک و وارو؟ پس، در تحلیل نهایی، سگ زرد برادر شغال است.   

«نگاه»: آیا بدون ارزیابی دقیق در فرآیند تحول تاریخی بیش از سه دهه در مناسبات سیاسی ایران و آمریکا می­توان در حد روزمره نیز به چرایی مذاکرات اخیر بین این دو دولت پاسخ­گویی کرد؟ 
بینا: چرایی انجام مذاکره میان دولت آمریکا و ایران، به ویژه چرایی اکنون این مذاکرات، را نمی­توان بدون شناخت کامل از دو فروپاشی تنگاتنگ تاریخی ـ یعنی افول رژیم  شاه (و چگونگی روی کار آمدن جمهوری اسلامی) و فروپاشی نظام بین­المللی پاکس آمریکانا (نظام پس از جنگ جهانی دوم)­ـ به نحوی علمی و عینی بررسی کرد. چه، هر گونه گفت­وگو در مورد نحوه­ی این گونه نشست­ها در چگونگی مطالبات تاکتیکی و استراتژیک و این که، که چه گفت و که چه می­خواست، نمی­تواند ما را به علل ریشه­ای این گفت ­و گوها هدایت کند. برای همین هم هست که من تا کنون از شرکت در این گونه گفت­ و گوها سر باز زده­ ام.

«نگاه»: اگر چنین است، پس بررسی مذاکرات اخیر دولت روحانی با آمریکا محتاج به چه و چگونه پیش­درآمدی است که زمینه را جهت بررسی مساله­ ی روز بین این دو کشور برای خوانندگان علاقه­ مند آماده کند؟
بینا: هم­زمانی افول رژیم شاه و فروپاشی دوران پاکس امریکانا (یعنی نظام بین­المللی پس از جنگ جهانی دوم در لوای هژمونی آمریکا) از رویدادهای یگانه­ ی تاریخ جهان  است، که بندرت برای کشوری اتفاق می­افتد؛ گو این که در این مورد نیکاراگوئه نیز با ما  ایران هم­داستان است. باید توجه داشت، که فروپاشی پاکس آمریکانا از فروریختن یک کُل در جهان آن روز حکایت می­کرد، که رژیم شاه خود جزیی از آن به شمار می­رفت. بنابراین، با توجه به مناسبات ارگانیک اجزای این نظام بین­المللی، افول رژیم شاه لزوما از شکستن ستون فقرات تمامی رژیم­هایی خبر می­دهد که خود پاره­ای عظیم (کشورهایی که تحت هژمونی آمریکا بودند و تعلق به «جهان سوم» داشتند) از پیکر فرسوده­ی پاکس آمریکانا به شمار می­آمدند. فرسودگی پاکس آمریکانا البته از زمانی شروع شد، که این ظرف دورانی مظروف (یعنی سرمایه­ی فراملی و مرز ناشناس) را در حیطه و بطن خود به کمال رشد رساند، اما در مسیر پُر پیچ و خم این تضاد خودشکن و خودبرانداز (میان فرم و محتوا، که خود بیان­گر دگرگونی کیفیتی از یک جهان به جهانی دیگر است)، نخست با بن بست و فروپاشی «برتون وودز» (نظام پولی بین­المللی، 1971-1944)، دوپس با پسامدهای نوسانات و ارزش ناهماهنگ دلار در رابطه با تراز پرداخت­های ارزی آمریکا، و سپس با بحران فراگیر نفت در دهه­ی 1970، و در نتیجه گلوبالیزاسیون بخش نفت (و نهایتا قطع بندناف سیاست خارجی آمریکا از اهرم انحصار نفت) روبرو شد. به جاست، که از جنگ طولانی ویتنام و شکست مفتضحانه­ی آمریکا نیز در این ره­گذر، به عنوان چاشنی قابل لمس افول سیاسی، یاد کرد.

«نگاه»: اشاره به مقوله­ ی «جهان سوم» کردید. آیا وقتی ما از گلوبالیزاسیون صحبت می­کنیم، این هیچ تناقضی با تقسیم جهان بدین گونه، به ویژه در کاربرد عبارت جهان سوم، ندارد؟ 
بینا: این سئوال یکی از موضوعات کلیدی است و در این جا محتاج شرحی مختصر. من در رابطه با نظام پس از جنگ جهانی پاکس آمریکانا به عبارت «جهان سوم» اشاره کردم، و این اشاره حاکی از آن است، که در حیطه­ی بین­المللی، جهان در آن دوران هنوز کاملا گلوبالیزه نشده بود. به عبارت دیگر، «مظروف» و محتوای جهانی شدن مناسبات تنگاتنگ و ارگانیک فرا ملی در سرمایه داری هنوز در گرو این «ظرف»، یعنی سلسله مراتب پاکس آمریکانا، قرار داشت. وانگهی، این تقسیم بندی سه گانه، اگر چه قدری ملموس می­نماید، اما عُمق چندانی ندارد. من در این جا این عبارت را تحت الفظی به کار بردم و مقصودم توجه دادن به اقمار تحت هژمونی آمریکا بود، که خود در عرصه­ی حرکت بین­المللی (نه فراملی) سرمایه (به معنای رابطه­ای ارگانیک و اقتصادی ـ سیاسی ـ اجتماعی در کُل) هنوز مراحل ابتدایی را طی می­کردند. بسیاری از چپ­گرایان به نام مانند گوندر فرانک، دوس سانتوس، کاردوسو، پتراس، امین، نیز از این نمد، کلاهی به اصطلاح تئوریک برای خود دوختند و از این کاه، کوهی که تا همین اکنون در مواجهه با جهان گلوبالیزه هنوز سرگردانند. کاربرد نابه­جای این عبارت را در جهان امروز شاید بتوان به درشکه سواری در دنیای فراگیر و فراوانی اتوموبیل تشبیه کرد. چرا که «جهان دوم» مدت­هاست به رحمت ایزدی پیوسته و نواحی بسیاری شبیه به جهان سابق «سوم» نیز در عرصه­ی «جهان اول» (برای مثال، به جامعه­ی آمریکا به دقت نگاه کنید!) و در فرآیند پولاریزاسیون عمیق و گسترده­ی طبقاتی چند دهه­ی گذشته در تار و پود این جوامع ریشه دوانیده و دوباره سازی شده است؛ و بدین ترتیب، ما اکنون با چهره­ی واقعی نظام سرمایه داری و روشن­ترین وجه آن، یعنی قانون رشد ناموزون انباشت، روبرو هستیم. جوامع «جهان سوم» نیز به واسطه­ ی همین انباشت فراملی (جهانی) به گونه­ای در آمده، که در عرصه­ی آن رگه­ هایی از «جهان اول» را می­توان به خوبی مشاهده کرد. در نتیجه، امروزه حتا رادیکال­های منسوب به «تئوری وابستگی» نیز از استعمال این عبارت خودداری می­کنند. اینان اما هم­چنان به این تقسیم بندی نیم بند ـ تقسیم بندی­یی که یا اصلا نقشی جهت عمل­کرد تئوری ارزش مارکس قائل نیست و یا اگر پشیزی برای آن قائل است، آن را به غلط در محدوده و با اولویت نظری این تقسیم بندی چندگانه و خودهمان­گویانه ارائه می­دهدـ وفادارند. برای مثال، به کارهای اخیر سمیر امین (از پیش­کسوتان «تئوری وابستگی» و «سرمایه داری انحصاری») نگاه کنید و با اندکی دقت دوگانگی تئوریک وی را در برداشت از انباشت یک­پارچه و سراسری در فرآیند ناموزون، اما فراملی گلوبالیزاسیون ببینید. به عبارت دیگر، در آثار نسبتا جدید سمیر امین، رد پای دیرین تئوری وابستگی را می­توان در تقسیم نابه­جای جهان کنونی به «جهان شمالی» و «جهان جنوبی»، هم­راه با تعبیر غیر مارکسی و خودهمان­گویانه­ از انحصار و ترکیب «سرمایه داری انحصاری»، به وضوح مشاهده کرد.
متاسفانه، در ایران (و در خارج کشور) بسیاری از روشن­فکران چپ، با خوانش­های غیر انتقادی و الگوبرداری­هایی از این تعبیرهای ناشیانه، هنوز درک درستی از تغییر کیفی جهان امروز و اهمیت تئوری ارزش مارکس (که برای این زمان از رشد و تحول سرمایه داری، نه قرن نوزدهم، نگاشته شده) به دست نمی­دهند. اینان اغلب، مستقیم و یا تلویحی، دوران گلوبالیزاسیون را به غلط معادل سیاست­های نئولیبرالی، و این گونه سیاست­ها را نیز از نشانه­ های آمریکایی شدن جهان (و وابستگی به آمریکا) به شمار می­آورند. و نیز جای بسی شگفت است، که بعضی از اینان، که در گذشته انقلابی هم بوده­اند، به زعم مارکس سخن از تغییر جهان می­رانند، بی آن که خود از جهانی که در آن زندگی می­کنند، و احتمالا سوژه­ی تغییر آنان باید باشد - سوای مشتی کُلی گویی و سوای چنته­ای از خُرده کاری­هاـ چندان شناختی داشته باشند.    

«نگاه»: شکست­ سیاست­های آمریکا در عراق و افغانستان و در کُل خاورمیانه، بحران اقتصادی، و بحران بودجه­ی اخیر در آمریکا، چه نقشی در موقعیت آمریکا، به طور کُلی، و مذاکره بین دو دولت آمریکا و ایران، به طور اخص، دارد؟
بینا: برای این که بتوانیم به طور انضمامی و قابل لمس درباره­ی این مذاکرات و چرایی زمانی آن نظری بدهیم، باید برگردیم به نحوه­ی فروپاشی جهان آمریکا و در نتیجه، افول هژمونی این کشور در پهنه­ ی بین­المللی. فروپاشی پاکس آمریکانا (و افول هژمونی آمریکا) را باید در گستردگی تمام عیار مناسبات سرمایه داری (شامل جهانی شدن کار مزدوری، انباشت کلان سرمایه و ثروت، و بالنتیجه پولاریزاسیون عمیق طبقاتی در کُل جهان) جست­وجو کرد، تا بتوان عوامل علت ـ معلولی ناملموس را از نشانه­ های قابل لمس و قابل مشاهده استخراج و استنتاج کرد؛ وگرنه، حکایت ما چندان بی شباهت به آن شیخ نخواهد بود، که شیره را می­خورد و با بادی در غبغب می­فرمود: شیرین است.  
باید به خاطر داشته باشیم، زمانی شوروی و بلوک به اصطلاح شرق از هم فروپاشید (1989-1917) که پاکس آمریکانا خود (1979-1945) چندین کفن پوسانده بود.
قصد این نیست، که در این جا به دلایل فروپاشی شوروی و یا به وضعیت تحولی چین بپردازیم. همان طوری که شرح دادم، هدف من در این جا نشان دادن این حقیقت است که «جهان آمریکا» (شامل کشورهای صنعتی غرب و وجود یک سلسله نهادهای اقتصادی - سیاسی هژمونیک) به خاطر توسعه­ی شتابان انباشت و رشد نیروهای مولد ودر نتیجه، پولاریزاسیون عمیق طبقاتی و...، که خود زاییده­ی فراملی شدن (فراملی شدن هر سه مدار گردش کالا، پول، و سرمایه­ ی تولیدی در حیطه­ی جهانی) سرمایه است، زودتر از شوروی به روغن سوزی افتاد. منظور من این است، که گلوبالیزاسیون سرمایه، نه به عنوان حرکت انباشت اشیاء، بل به مثابه مناسبات چیره و درهم فشرده­ی اجتماعی میان انسان­ها، توانست مُهری باطل بر این دوران نیرومند و فراگیر بزند. دورانی هژمونیک، که به قول معروف شمر نیز جلودارش نبود. اما از آن جا که هر پدیده­ای در سرمایه داری 1- از درون خود تحول می­یابد؛ و 2- با تاریخ هم آمیخته است؛ نهاد عظیمی نظیر نظام پولی بین­المللی «برتون وودز»، که خود مادر صندوق بین­المللی پول و بانک جهانی به شمار می­رفت را نخست ناکارساز ساخت و سرانجام  به موزه­ی تاریخ گذشته روانه کرد. پس، بی شک، آن چه که در تحلیل نهایی تاریخ مصرف نهادهای سرمایه داری به طرزی فراگیرنده، و نهادهای مربوط به «جهان آمریکا» به طور خاص، تعیین تکلیف نموده است، همانا غلیان پایه­ای انباشت دیوارشکن سرمایه­ای است که دیگر با فرم سلسله مراتبی پس از جنگ جهانی دوم و نهادهای هژمونیک پاکس آمریکانا سازگار نبود.
به عبارت دیگر، سرمایه­ای که فراملی شده، دیگر آقابالاسر (آن هم از نوع  «ملی») نمی­طلبد. جهانی که گلوبالیزه شده، دیگر از نظام پیشاگلوبالیزه تبعیت نمی­کند. سرمایه­ای که به عنوان یک رابطه­ی فراگیر اجتماعی - سیاسی - اقتصادی هژمونی جهانی پیدا کرده، دیگر به هژمونی نیم بند و از مُد افتاده­ی آمریکا احتیاجی ندارد. این است کلید گشایش عصر حاضر و این که ما کجای این جهنم دره ایستاده­ایم. بگذارید چشم­هامان را باز کنیم، تا تضاد آمریکا و آمریکایی شدن گذشته را با این دوران جدید (گلوبالیزاسیون) نیک نظاره کنیم. بگذارید از پس این همه دیوارهای فروریخته سر نکشیم و کماکان و بر سبیل سنت به آمریکای فرونشسته و هژمونی باخته، پر و بال ندهیم. خروش آمریکا، همه و همه، در تلاش جهت بازگرداندن آب رفته به جوی اکنون تاریخ است. ویلیام شکسپیر می­گوید: "کاری را که شده نمی­توان ناشده کرد." و این خود تراژدی اکنون آمریکاست.
سخنان من در این جا حاصل بیش از چهل و پنج سال پژوهش مستمر در تئوری ارزش مارکس و مطالعه در ساختارها و نهادهای اقتصادی - سیاسی مستولی بر قرن نوزدهم تا دو دهه­ی نخستین قرن بیست و یکم است، که سعی در تدقیق و تطبیق این تئوری با سرمایه داری درهم فشرده و جهانی شده­ی امروزی می­باشد. پس، سخنان من در ریشه نباید چیز عجیب و غریبی به نظر آیند. اما من هنوز در تعجبم، چرا بسیاری از چپ­گرایان ما هنوز آمریکا را قدرقدرت دانسته و از دایناسورهای گور گم کرده­ی دوران پیشین، نظیر بانک جهانی و صندوق بین­المللی پول، هنوز به عنوان نهادهای اصیل دوران کنونی (یعنی «گلوبالیزاسیون») یاد می­کنند؛ یا چرا در بررسی­های خود این دوران را به غلط معادل سیاست (نئولیبرالی) می­شناسند. هم­چنین، چرا حرکت سرمایه را در عینیت انباشت و تراکم و تمرکز باید با «سرمایه داری انحصاری» (نظری که پیشاپیش حساب خود را با تئوری ارزش مارکس جدا کرده) تاخت می­زنند؛ یا چرا از مفهوم سنتزوار رقابت در سرمایه داری (به کتاب «فقر فلسفه» رجوع کنید)، که خود اساس تئوری ارزش مارکس و سندی بی همتا در چگونگی مفهوم رقابت در سرمایه داری درهم فشرده است، درک چندانی ندارند؛ و فاجعه بارتر از همه، آن چه را که احتمالا در تقابل انحصارات، در اوایل قرن بیستم، از لنین  خوانده­ اند، نابخردانه به جای رقابت در آثار مارکس در سخنان خود جا می­زنند. باور کنید، من هم­چنان در عجبم.
سخن به درازا کشید، بگذارید خلاصه کنم: به نظر من برای این که به درک نسبی شناخت دورانی جهان امروز دست یابیم، لازم است بدانیم: 1- دوران کنونی گلوبالیزاسیون سرمایه، چیزی سوای دوران پاکس آمریکانا و نظام سپری شده­ی آمریکایی است؛ 2- نظام پاکس آمریکانا نظامی بود هژمونیک و بر پایه­ ی ساختار هرم قدرت (بلاواسطه)، که در راس آن آمریکا قرار داشت؛ 3- فروپاشی پاکس آمریکانا لزوما پایان هژمونی این نظام و آغاز افول این قدرت بلاواسطه است؛ 4- سرمایه­ی (اجتماعی و فراملی) گلوبالیزه در دوران کنونی هژمونی پذیر نیست، زیرا، به قول مارکس، این گونه نحوه­ی اجتماعی تولید (و پولاریزاسیون طبقاتی) اکنون به تسخیر تمامی جهان نائل آمده است؛ 5- نه تنها نابخردانه است که جهان امروز را به کشورهای «متروپل» و «پیرامونی» تقسیم کنیم، بل از لحاظ روش شناختی مارکس، نادرست است که پسوند «وابسته» (مفهومی که غیر طبقاتی، کم عمق و رونمایی است و نخستین بار از جانب رائول پِرِه بیش، سوسیال دموکرات آرژانتینی در سازمان ملل در سال 1949 ارائه شده) را در رابطه با توسعه­ ی سرمایه داری در کشورهای به اصطلاح پیرامونی به کار گیریم؛ هم­چنین، از لحاظ روش شناختی، تکیه بر«توسعه­ی مرکب» (که از ابداعات تروتسکی است) دو سطح متمایز از تجرید واقعی، در ویژگی «توسعه»، را به غلط با یک­دیگر درهم آمیخته و در نهایت موجب خدشه­دارشدن تشخیص مفهوم دورانی امپریالیزم از دوران گلوبالیزاسیون سرمایه می­شود؛ 6- پس از فروپاشی شوروی، آمریکا در برزخ انتقالی پساهژمونیک، خود را یکه تاز دید، اما یکه تازی واقعی به داشتن اسباب یکه تازی محتاج است؛ 7- این همه یکه تازی­های کاذب، دلیل منطقی و عملی بر افول هژمونیک (یعنی بنیاد اِعمال قدرت به معنای استراتژیک و ساختاری) و نزول بی بازگشت و همه جانبه­ی سیاسی - اقتصادی - ایدئولوژیک آمریکا در عرصه­ی جهان امروز است.
از دلایل شکست­ سیاست­های آمریکا در عراق و افغانستان، و در کُل خاورمیانه، بحران اقتصادی، و غیره، پرسیده­اید؛ با برشمردن دلایل این افول (انقراض بی بازگشت قدرت بین­ المللی) اکنون می­توان در این آیینه­ی تمام نما نظر کرد و موقعیت فاجعه­بار آمریکا را بر اساس هر آن چه هست مشاهده کرد. جنگ­های ناشیانه، تجاوزات غیرقانونی و غیر انسانی، به ویژه جنایات عظیم و بی­شرمانه در افغانستان و عراق، به کارگیری مزورانه ی «سیاست خارجی انسان دوستانه» - که خود یادگاری است نخ نما از سیاست مکارانه­ و شارلاتانیزم وودرو ویلسون جهت شرکت مستقیم در جنگ جهانی اول - جنگ ابلهانه با لیبی و تبدیل ناخواسته­ی آن به  سرزمینی (نو مَنز لند) که اکنون متعلق به هیچ احدی نمی­باشد، و بالاخره ندانم کاری­های کودکانه و آتش افروزی­های ناسرانجام در سوریه و دخالت­های مستقیم و غیر مستقیم (با دست خونین گماشتگان مستاصل و اندک، نظیر دولت­های عربستان، قطر و اسراییل)، همه و همه به گونه­ای ملموس از همین افول تاریخی سرچشمه می­گیرند. اکنون نیز باید به دیده­ی دقت به ژست­های توخالی دولت اوباما در رابطه با اوکراین، و پشتیبانی آمریکا از کودتای راست­گرایان و فاشیست­های این کشور، نگاه کرد. سخن در این مورد نیز از محدوده­ ی تقابل عناصر و افراد (مثلا، مصاف اوباما و پوتین) کاملا بیرون است؛ بحث ما چپ­گرایان با اصالت، و شاید هم با رسالت، نباید دست­خوش افاضات فرمایشی مراکز قدرت یا تاسی از تحلیل­های کم عمق نئوکان­های دست اندرکار و یا لیبرال­های بی استخوان قرار بگیرد.
ما روند حرکت و مانورهای سیاسی را باید در رابطه با جهان دگرگون شده، و تازه آن را هم، با چشم بصیرت ببینیم؛ این بار نیز دولت آمریکا از هول حلیم (در ذهن ساخته) در دیگ افتاده است. همین مساله، یعنی گارد گرفتن در مقابل روسیه، معضل مذاکره با ایران را ممکن است بیش­تر به  دست­انداز بیاندازد. پس، چنان که شرح دادم، نشانه­ های فروپاشی قدرت جهانی، و نبود هژمونی آمریکا، بسیارند. به قول مارک تواین "زمانی که تجسم انسان از حالت تمرکز خارج می­شود، چشم سالم هم نمی­بیند."

«نگاه»: با توجه به ملاحظات بالا و پیش از این که به وضع کنونی در رابطه­ ی حاضر آمریکا و ایران برسیم، فروپاشی رژیم شاه و روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی، تا آن جا که به آمریکا مربوط میشود، را چگونه ارزیابی می­کنید؟ 
بینا: اما در چگونگی افول شاه و طلوع خمینی، تا آن جا که به آمریکا مربوط می­شود، برای آن که بتوان اندکی به ماهیت رژیم در ایران پی برد و جو سیاسی امروز را بین دو کشور ارزیابی کرد، نمی­توان فرآیند تحولاتی که در نهایت به سقوط رژیم کودتایی شاه انجامید و پیوند ارگانیک این دو فروپاشی را بدون نمودی سنتزواره برای تمامی رژیم­هایی که در حیطه­ ی این نظام فروکاسته می­زیسته­ اند، و نیز رژیم­هایی (مانند عربستان، کویت، و تا اندازه­ای اسراییل) که هنوز برج و بارویی از آنان به چشم می­خورد، به حساب نیاورد.
بر خلاف تمام اين بازی­های سياسی که مثلا «چه کسی ايران را از دست داد»، هم سازمان «سيا» و هم نهادهای اطلاعاتی مرتبط با آن به خوبی می­دانستند در ايران چه می­گذشته و قبلا هم اپوزيسيون آمريکا-پسند خود را نيز شناسایی کرده بودند. اما در مقابل قيام خودجوش و گسترده­ی مردمی، بعد از شاه، دنبال کسی بودند که بتواند يا اين موج را بشکند و یا هر گونه دگرگونی واقعی را به بي­راهه هدايت نماید. اما وقتی اين گزينه، يعنی تلاش در خاموش کردن مردم، به جایی نرسيد، دولت کارتر ناچار به سوی گزينه­ های دوم و سوم متمايل شد. و پُر واضح است، آن چه که اتفاق افتاد به هيچ وجه خواست اصلی دولت آمريکا نبوده است. اين نکته البته در رابطه با پيش­گيری يک تحول پيش­رفته و مردمی در ايران (در خلال مذاکره­ی جدی و هم­کاری با سردم­داران سابق رژيم کنونی)، به پيچيدگی نقش دولت­مردان آمريکایی (در آماده کردن عناصر رژيم گذشته و سران ارتش شاه و غيره)، به ويژگی فرو نشاندن آتش مبارزات همه گير ضد امپرياليستی در ایران در فرآيند خيزش عظيم مردمی، و تبديل آن به قهر ضد انقلابی و پيروزی ضد انقلاب در لوای متحجر خمينی می­ افزايد.
اکنون پس از گذشت بیش از سی و پنج سال و دست­يابی به اسناد و مدارک بی شمار و گویا، سوار شدن بر موج پُر شور و گسترده­ی مردمی، در فرآیند قیام 57 در ایران، از جانب خمينی را می­توان در سه مولفه بازنگری کرد. 1- بزک کردن خمينی به عنوان رهبری صرفا مذهبی و بی علاقه به سياست و اداره کردن ارتباطات اوليه­ی نمایندگان وی با عوامل مقامات آمریکایی و تسهيل کنندگان دولت آمريکا؛ 2- برقراری ارتباط مستقيم و غير مستقيم با عوامل کليدی رژيم شاه، به ويژه تماس با امیران ارشد و برگزیده­ی ارتش شاهنشاهی؛ 3- دستور اکید خلع سلاح عمومی (از ترس این که انقلاب واقعی رُخ بدهد)، آغاز بگير و ببندها از هر گروه، قلع و قمع مخالفان بازگشت به دیکتاتوری از ملیون تا چپ­گرایان، و اعدام­های دسته جمعی. اين مولفه­ ها البته پيش شرط­ هایی لازم جهت برقراری مقدمات قدرت توسط هواداران برگزیده­ی خمینی بودند. پيش شرط کافی برای برقراری «جمهوری اسلامی»، اما به ایجاد اتفاقات و عواملی بس دگرگون کننده نياز داشت. اتفاقاتی که بتواند از لحاظ  کاربرد سياسی، توده­ها را به حالت سر درگُم تدافعی و تمکين سراسری سیاسی و ایدئولوژیک در آورد. ایجاد شرایطی که بتواند با کمال تردستی، توجه توده­ ها را بر گرفته و آنان را از انديشيدن به سرنوشت سياسی و اجتماعی­شان باز دارد. خمينی ترفندباز و کارگزاران فریب­کار وی، پیشاپیش در فکر پيش شرطی  کارساز و کافی بودند. به همین جهت، خمینی با یک تیر دو نشان زد: وی هم به گروگان گيری در سفارت آمريکا پاسخ مثبت داد و هم تجاوز نظامی صدام حسين به ايران و آغاز جنگ ایران و عراق را به فال نيک گرفت. این نکته البته آزمونی است قابل ملاحظه برای شناخت دقیق از طیف چپ (و چهره­های چپ نمای درون آن) در این بزنگاه سیاسی و در پیش­گاه آزمایش تاریخ ـ و چه روسیاه و سر افکنده! درست در همين فضای آشفته و پُر از رعب و وحشت بود، که کارگزاران سياه­کار، سخيف و سفاک خمينی، اين سياه مستان تازه به دوران رسيده، قدرت سیاسی را قبضه، انقلابیون را دشمن شاد، و جمهوری من­-در-آوردی اسلامی را چهارميخه کردند.
از لحاظ استراتژیک، نتیجه­ی گروگان گیری و جنگ ایران و عراق به منزله­ ی شمشیری دو دَم عمل کرد: 1- ضد انقلاب «جمهوری اسلامی» را با بزک خمینی به جای انقلاب نشاند؛ و 2- آمریکای زخم خورده و فرزند مرده (رژیم شاه را می­گویم) را وارد کارزاری مشخص با تحمیل تحریم اقتصادی ناشی از خفت گروگان گیری و تصمیم در براندازی و ایجاد رژیمی از قماش رژیم سابق نمود. بنابراین، تخاصم دولت آمریکا با ایران (پس از قیام بهمن) ریشه در چگونگی نهادن همان خشت اول را دارد. آمریکایی که با فروافتادن رژیم­های ایران و نیکاراگوئه حس کرده بود، که خبری غیر مترقبه در جهان پاکس آمریکانا اتفاق افتاده، اما هنوز باد تغییر دوران کاملا به زخم­اش نخورده بود. این را خیلی خودمانی بیان کردم، که دیگر جای شک و شُبه ه­ای باقی نماند. در اوج ریاست جمهوری ریگان ـ دهه­ی 1980 را به خاطر بیاورید ـ تقریبا تمامی تاسیسات صنعتی بسیاری از کمپانی­های آمریکایی در فرآیندی بس دردناک، که به «بستن کارخانه­ ها» معروف شد، به خارج از آمریکا منتقل گردید.
برگردیم به ایران؛ دیدیم که در فرآیند جنگ فرسایشی ایران و عراق، از همه لحاظ چقدر فرو نشست و عقب­گرد کرد. نقش آمریکا در پشتیبانی از صدام حسین را نیز باید به یاد آورد. پس از اتمام جنگ، در اواخر دهه­ی 1980 تا اواسط سال­های دهه­ی 1990، تغییر چندانی در روابط سیاسی ایران و آمریکا به وجود نیامد. تا این که در سال 1996 (در زمان ریاست جمهوری کلینتن) دوباره لایحه­ی تحریم­های جدیدی (هم­راه با تحریم لیبی) از کنگره­ی آمریکا گذشت و به لیست تحریم­های قبلی علیه ایران اضافه شد. در اوایل دهه­ ی 2000، پس از فروپاشاندن برج­های دوقلوی نیویورک، واقع در وال ستریت، و حمله به مقر نظامی پنتاگون در واشنگتن، دولت بوش ـ چینی زمینه را برای اشغال افغانستان آماده کرد. من این همه را ذکر کردم، تا به نقش محمدجواد ظریف، که  در آن زمان سفیر ایران در سازمان ملل در نیویورک بود، برسم.
مساله­ی دولت بوش ـ چینی تنها برای انتقام گیری (مثلا گرفتن بن لادن و غیره) نبود. همان طوری که در کتاب اخیرم هم نشان داده­ام، دلیل اشغال عراق و از بین بردن رژیم صدام حسین به خاطر تولید و یا وجود سلاح­های کشتار جمعی نبوده است. من با سندی ترخیص شده از خود کاخ سفید نشان داده ­ام، که این حضرات نقشه­ ی اشغال عراق را نیز باید در ژانویه 2001، یعنی نزدیک به هشت ماه پیش از واقعه­ ی یازدهم سپتامبر همان سال، کشیده باشند. به هر تقدیر، اشغال افغانستان کار ساده­ای نبوده است. آمریکا، پس از تاراندن طالبان از افغانستان، در آن زمان در این کشور یار و یاوری چندان نداشت تا بتواند به آسانی حکومت دست ساخت خود را جانشین کند. در این میان، پارتیزان­های معروف به «جبهه­ ی شمال»، که خود از نیروهای اصلی این سرزمین به شمار می­آمدند، اگر چه با طالبان نیز در ستیز بودند، اما با آمریکا جهت جابه­ جایی قدرت به راحتی سر یک میز نمی­نشستند. به شهادت عناصری از خود آمریکا، که در برخی از جلسات حضور داشته­اند، محمد جواد ظریف، نماینده­ی ایران، با صرف روزها و حتا شب­ها تا نزدیک صبح در مذاکره با «جبهه­ی شمال» حضور داشته و همو سرانجام آنان را قانع کرده است تا همه جانبه با آمریکا در رابطه با اشغال کامل افغانستان هم­کاری کنند. چندی بعد اما دولت بوش ـ چینی، به پاس خدمات ذی­قیمت ظریف، ایران را، هم­راه با سوریه و کره شمالی، در «مثلث شرارت» جای نهاده و به دنبال تبلیغات دامنه دار و تلاش روزافزون نئوکان­ها و لابی اسراییل در واشنگتن، جنگ با ایران را مجاز دانست. به همین سادگی! پس، نمی­توان به خودی خودتحریم­ها راعامل اصلی سوق دادن جمهوری اسلامی به مذاکره دانست.
این داستان و داستان­های دیگری نظیر همین، به ما می­آموزند که سیاست خارجی آمریکا سیاستی است بی ثبات، که اغلب هدف­های آن با یک­دیگر مغایرت دارند. بر همین اساس، اصولا نمی­توان اعتماد چندانی  به سرانجام هیچ گفت­ و گویی در یک فرآیند مشخص با دولت آمریکا داشت؛ زیرا آمریکا در این برزخ افول، اولویت­های خویش را نیز به خوبی نمی­شناسد. بگذارید مثالی بزنم، که خود گویای رابطه­ی سیاسی آمریکا با روسیه می­باشد. مساله­ ی مناقشه­ ی دولت اوباما با لیبی، نقش ارتجاعی برنارد هنری لیوی (نئوکان فاشیست و ضدعرب فرانسوی)، و سرانجام براندازی غیر قانونی حکومت سرهنگ معمر قذافی را به خاطر بیاوریم. چنان که می­دانید، آمریکا پس از اندکی مانور تو خالی، مساله را به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع کرد. در شورای امنیت قرار شد (در تاریخ هفدهم مارس 2011) آسمان لیبی منطقه­ی ممنوع برای پرواز اعلام شود، تا جنگنده­ها و هلی کوپترهای معمر قذافی نتوانند به مواضع اپوزیسیون در شرق لیبی تعرض کنند و بدین گونه بتوان ترتیبی جهت حل سیاسی مساله پیدا کرد. دولت اوباما به نماینده­ی روسیه قول داد، اگر از حق وتوی خود استفاده نکند، مساله­ ی لیبی را از طریق سیاسی حل کند و رژیم قذافی را نیز، که به ثبات منطقه کمک می­کند، ساقط نکند. پس از تصمیم شورای امنیت، که بدون رای روسیه غیر ممکن بود، دولت اوباما از این تصمیم سوء استفاده کرد و همان کاری را کرد که قول داده بود نمی­کند. به عبارت دیگر، آمریکا رژیم قذافی را بیش­تر به خاطر خوش­آمد نئوکان­های فاشیست پشتیبان اسراییل در فرانسه و لابی اسراییل در واشنگتن برانداخت. و بدین ترتیب، امنیت منطقه را در لیبی پساقذافی (که منجر به کشته شدن سفیر خود و هم­راهان محافط وی نیز شد) مختل کرد. حدود یک سال بعد از ماجرای براندازی قذافی، در مصاحبه ای در مورد مساله­ی سوریه، سفیر روسیه (در سازمان ملل) که خدمت­اش در آمریکا در حال اتمام بود، موضوع لیبی را دوباره پیش کشید و به مصاحبه کننده گفت: "چگونه می­خواهید ما به شما در مورد سوریه اعتماد کنیم، در حالی که پرونده­ی شما حکایت از اطمینان نمی­کند."
همین حرکات خودسرانه در روند استراتژیک خود اکنون ضعف سیاسی  آمریکا را در مقابل روسیه، مثلا در ویژگی نیاز مبرم به حل مساله­ی اوکرایین، بیش­تر کرده است. مقامات روسی گفته­اند، چگونه می­توان به تضمین­های دولت آمریکا اعتماد کرد، در حالی که دولت اوباما از مذاکره و توافق اخیر رییس جمهور منتخب اوکرایین، ویتور یانوکوویچ، با اتحادیه­ی اروپا (و آمریکا)، در چگونگی استعفای خود و ترتیب انتخابات آینده، دفاع نکرد و جلوی بلوای شورشیان دست­راستی و کودتای عوامل پشتیبانی شده از جانب آمریکا را نگرفت. این مساله را قدری با تفصیل بیان کردم، تا شاید توانسته باشم اهمیت مناسبات سیاسی آمریکا و روسیه را در رابطه با ویژگی و پیچیدگی مذاکرات میان دو دولت ایران و آمریکا به طریق غیر مستقیم تصویر کنم. 

«نگاه»:پس با این تفاصیل، به نظر می­رسد شما معتقدید مناقشه­ ی آمریکا با جمهوری اسلامی واقعا بر سر فعالیت­های هسته­ ای آن نیست؛ آیا این برداشت درست است؟
بینا: بله، درک شما از سخنان من در این رابطه و ماجرای اتمی شدن ایران درست است. همان گونه که خاطرنشان کردم، تمامی این قیل و قال­ها بر سر تغییر موازنه­ ی قدرت در جهان، به ویژه در منطقه­ی خاورمیانه، دور می­زند. به همین دلیل هم بود، که در پاسخ به پرسش­های پیشین سعی من در به دست دادن تصویری جامع، اما مشخص بود از دگردیسی دوران و غروب هژمونی آمریکا و در نتیجه، بهم خوردن موازنه­ ی قدرت سیاسی در مجموعه­ ی جهان گلوبالیزه­ ی امروزی. این دگردیسی ـ با وجود تمام نابسامانی­های اقتصادی، تحریم­های گوناگون و عدم کفایت زمام­داران جمهوری اسلامی در مدیریت کشور ـ جمهوری اسلامی ایران را نیز به مهم­ترین قدرت منطقه تبدیل کرده است. با استناد به دیگر پاسخ­های من در این گفت­وگو، موازنه­ی قدرت سال­هاست که در منطقه­ ی خاورمیانه تغییر کرده است. و ما باید این دگردیسی دورانی را، که در اساس جهان­شمول است، جدی بگیریم. در مقابل، همین دگردیسی، اسراییل را در منطقه به خاک سیاه نشانده است. اسراییل، به قول سمیر امین، برای آمریکا نقش یک ناو هواپیمابر را بازی می­کند که چهارمیخ است بر زمین خاورمیانه. به عبارت دیگر، اسراییل از لحاظ سوق الجیشی و سیاسی اندکی بیش از انبار مهمات آمریکا بوده است. بنابراین، افول قدرت آمریکا متضمن افول قدرت این انبار مهمات نیز می­باشد. با فروپاشی نظام پاکس آمریکانا، موجودیت سیاسی اسراییل نیز برای آمریکای دگردیسی شده چندان مفید نیست؛ اما آمریکا به علل گوناگون، از جمله فشار نئوکان­ها و لابی اسراییل در کنگره و غیره، این دست شکسته را هنوز به گردن می­بندد.
پس تصویر افول قدرت منطقه­ای اسراییل را نیز باید در آیینه­ی دگردیسی دوران مشاهده کرد. بنابراین، چندان تعجبی ندارد که ما نئوکان­های آمریکایی، فرانسوی، و انگلیسی را همیشه در خط اول جبهه در مواجهه با مساله­ی اتمی ایران ببینیم. و یا دولت اسراییل را، که امروز خود بر کلاهک دویست تا سیصد (این تخمین حداقل است) بمب اتمی نشسته، در این بازار مغشوش، مشوش و مکاره، یکه­تاز بیابیم. عُمق این مضحکه در این است، که اسراییل نه عضو ارگان بین­ المللی «ان پی تی» است، نه اعتنایی به قوانین بین­المللی، و نه پروایی از مصوبات پی در پی سازمان ملل در مورد سرزمین­های اشغال شده­ ی فلسطین دارد.
همین امر تغییر دوران در مورد عربستان سعودی نیز صادق است، بدین معنی که در دوران پاکس آمریکانا، در پاس­داری از منافع آمریکا، عربستان (مانند رژیم شاه) نقش ژاندارمی منطقه را در خلیج فارس به عهده داشت. رژیم شاه و عربستان هر دو به عنوان دو ستون دکترین نیکسون در خلیج فارس عمل می­کردند، در حالی که، به شهادت هنری کیسینجر، این شاه بود که ستون عمده و اصلی این دکترین را به عهده داشت. پس از بحران انحصارزدایی و گلوبالیزاسیون نفت (اوایل دهه­ی 1970)، نقش کارساز عربستان در تبانی با انحصار بین­ المللی نفت (یعنی بندناف سیاست خارجی آن زمان آمریکا) به پایان رسید. در دوران پساپاکس آمریکانا (دوران کنونی)، عربستان قرون وسطایی، چون زائده­ای نازیبا، هنوز بر چهره­ی آمریکا منقش است. این نقش اصلا ربطی به نیاز آمریکا به نفت و از این قبیل لاطائلات چپ نمایانه ندارد (برای درک بیش­تر به دو کتاب اخیر من رجوع کنید*). در دوران کنونی، عربستان برای آمریکا نقشی شبیه به نقش اسراییل ایفا می­کند. از این رو، پدیده­ی عربستان را باید نشانه­ای از پوسیده­ترین قشر از اندام بی جان پاکس آمریکانا به حساب آورد. تغییر موازنه­ ی قدرت در منطقه­ ی خلیج فارس در مورد افول عربستان نیز صادق است.     

«نگاه»: با این وجود، چه مولفه­ هایی امروزه این دو دولت را به سوی مذاکره با یک­دیگر سوق می­دهد؟
بینا: چنان که در پاسخ به پرسش­های پیش سخن رفت، مولفه­ های تمایل به مذاکره را از یک سو در چهارچوب روابط سیاسی منطبق بر دگردیسی دوران، و از سوی دیگر در بازتاب­های برزخ رفتاری سیاست خارجی آمریکا در پهنه­ی جهان باید جست­وجو کرد. گرفتاری­های سیاسی، تضادهای اقتصادی، فرونشستن­ های استراتژیک، و بالاخره شکست­های ناگوار و پی در پی در رابطه با تمامی جنگ­های فرسایشی و ناسرانجام، آمریکا را از نفس انداخته و به همین خاطر، دولت اوباما را مایل به مذاکره نموده است. این یک طرف قضیه برای خود آمریکا است. طرف دیگر قضیه، همانا وحشت شدید، آمیخته با جسارت خودشکن و ابلهانه، در انجام سیاست خارجی آمریکا است که هر گونه مذاکره را ممکن است به بُن­بست منتهی کند. به این تضاد در سیاست خارجی آمریکا ـ سوای این که دولت بوش ـ چینی سر کار است یا دولت اوباما ـ باید توجه داشت. در مورد ایران هم، اگرچه تحریم­های دندان­دار اقتصادی، فشارهای گوناگون سیاسی، انزوای نسبی، محدودیت­های سرمایه گذاری و عدم شکوفایی در روند تحول تکنولوژیک، به ویژه در بخش انرژی، همه و همه کارگر افتاده ­اند، اما این کشور هنوز سر پاست و نیز سری می­جنباند. به همین دلیل، چگونگی در نحوه­ی مذاکرات و نیز سرانجام آن را نمی­توان به درستی از پیش پیش بینی کرد. اما قدر مسلم این است، که ایران به هر حال نرم­تر عمل خواهد کرد.

«نگاه»: از مضمون کلام شما و تحلیل منطبق بر آن چنین بر می­آید، که این همه تحریم­های طولانی اقتصادی علیه ایران در تحلیل نهایی برای براندازی بوده است. آیا این درک درست است؟
بینا: بله، کاملا درست است. این تحریم­ها نه تنها برای براندازی رژیم به کار گرفته شده است، بل خود فاجعه­ ای را در ایران به بار آورده که شاید بتوان آن را با تحمیل غرامت­های سنگین جنگی علیه آلمان در پایان جنگ جهانی اول مقایسه کرد. در آن زمان (1919) جان می­نارد کینز (اقتصاددان معروف انگلیسی) نماینده­ی دولت انگلستان در کنفرانس ورسای بود. وی، بر خلاف موضع دولت مطبوع خود، با تحمیل این گونه غرامت­ها مخالفت ورزید و تقاضای استعفای خود را به خزانه­ داری انگلستان تسلیم کرد. کینز دلایل خود را در کتابی به همین منظور نگاشته و پیش بینی کرده بود، که نتیجه­ی تحمیل این گونه غرامت­های نابه­جا و سنگین جز سیاه روزی آلمان و توسل به تنها راه نجات، یعنی کنترل کامل اقتصاد و شبه نظامی ساختن آن، نیست.
استحاله­ی جمهوری اسلامی از یک نظام نیم بند سرمایه داری (آخوندی) به نظامی کاملا درهم فشرده از سرمایه داری، با ساختاری شبه نظامی، را به طور خلاصه می­توان به دو عامل 1- وقوع جنگ ایران و عراق و اعتلای قشر «پاسدار» و 2- تحریم­های اقتصادی آمریکا و هُل دادن «پاسداران» به درون عرصه­ ی کنترل اقتصاد و نیز هجوم  در بدنه­ی ارگان­های سیاسی، قضایی، امنیتی، و فرهنگی بسته دانست. در همان آغاز جنگ با عراق، خود خمینی گفته بود پاسداران را سیاسی نکنید. انتخابات قلابی تابستان 1388 به خوبی نشان داد، کیفیتی در رژیم جمهوری اسلامی دگرگون شده و این کیفیت نمی­تواند به این همه تحریم­های هدف­مند بستگی نداشته باشد. بنابراین، براندازی رژیم به جای خود، ما هم­چنین باید به نتایج واکنشی و زیان بار این گونه تحریم ­ها با اندکی دقت و با دید استراتژیک نگاه کنیم.   

«نگاه»: اگر این مذاکرات به نتیجه برسد، چه گشایشی در وضع اقتصادی ایران ایجاد می­شود؟ ضمنا این چه سودی برای آمریکا خواهد داشت؟
بینا: سال­ها تحریم، سال­ها عدم سرمایه گذاری کافی، سال­ها تفوق رابطه بر ضابطه، سال­ها اشتغال به کارهای غیر تولیدی، سال­ها «از این ستون به آن ستون»، سال­ها نبود مدیریت درست، و مهم­تر از همه سال­ها نشو نمای اقشاری که با این نحوه و در این چهارچوب لحظه­ ای و تدافعی روزگار گذرانیده ­اند، سال­هایی چند طلب می­کند که اقتصاد ایران حالتی عادی پیدا کند. وانگهی، هجوم یک باره و انباشت سرمایه­ ی فراملی ممکن است بسیاری از این گرفتاری­ها را نیز دو چندان کند. اما چیزی که مسلم است، این است که پولاریزاسیون طبقاتی و شکاف میان طبقات در ایران بیش­تر و بیش­تر خواهد شد.
اما پرسیدید از این ره­گذر چه چیز گیر آمریکا می­آید. شما را به پاسخ­های خودم در این گفت­وگو، به تصویری که از وضع آمریکا ارائه داده­ام، رجوع می­دهم. این تصویر حاکی از آن است، که دولت آمریکا اندکی از دغدغه­ های خود در منطقه­ ی خاورمیانه می­کاهد. مجسم کنید فردا عربستان سعودی در آتش تظاهرات خیابانی می­سوزد و آن وقت طپش قلب اوباما را اندازه بگیرید، به خصوص که ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا هم در بحرین در همان همسایگی لنگر انداخته است. داستان آمریکا، این تراژدی بزرگی است که هنوز به پایان خود نرسیده است.

مارس 2014
الکساندریا ـ مینه سوتا (آمریکا)
* * *

* توضیح «نگاه»: مشخصات دو کتاب مورد اشاره به شرح زیر است: 
- سیروس بینا، «پیش درآمدی بر شالوده­ ی اقتصاد سیاسی: نفت، جنگ و جامعه­ی جهانی»، لندن: انتشارات پال گریو مک میلان،2013.
- سیروس بینا، «نفت: ماشین زمان ـ گردشی در ورای علم اقتصاد خیالی و سیاست­های وحشت بار»، چاپ دوم، نیویورک: انتشارات لینوس، 2012.


************
Dear Colleagues and Friends,

In the face of much same trumped-up scenario that was concocted prior to US invasion of Iraq and the sheepish reaction by the leadership of Democratic Party then, this is the newest act by hardcore neocons who managed to use Donald Trump (a know-nothing patsy in the White House!) for their illicit objectives. 

Watch the clip!

CB

Cyrus Bina
Fellow, Economists for Peace and Security



***********


هم میهنان، دوستان، همقطاران، همرزمان، کارگران و رفقای گرامی،

بازار کار

"در سینه ی ناسلامت کارخانه
قلبی - از ستم سهمگین ساعت و سرمایه
می طپد. 
و روزانه
لاشه های نژند اسارتی نهفته
به بازار می روند.

بازار کار، اما،
چه چشم بندی چالاکی ست"

تهران - هشتم دی ماه 1347 خورشیدی
سیروس بینا، منظومه ی "خورشید و خاک" 

امروز اول ماه مه (2019) - برابر با یازدهم اردیبهشت (1398) - روز کارگران جهان است؛ روزی که تاریخ مبارزات کارگری در شهر شیکاگو ورق خورد و با جان فشانی و پشتیبانی بیش از سیصد هزار نفر زحمتکشان این شهر به تقلیل ساعات کار روزانه به هشت ساعت دست یافتند. و در این ویژگی، وقایع ناگواری که اول ماه مه را در سال 1886 با خون رنگین کرد همزمان آینه ای است تمام نما از عملکرد مناسبات طبقاتی، خشونت سرمایه، و نقش تاریخی پلیس (تشکیلاتی از عناصر "دکلاسه")، در مقابل صف فشرده ی کارگرانی که چیزی نه آنچنان بیش از زنجیر بر پیکر  داشتند و نه صرفأ به طریق صنفی جهت دگرگونی مبارزه می کردند. اشکال مشخص "آگاهی" نیز از بنیان اینگونه شرایط مبارزانی و پراتیک های اجتماعی، و چگونگی سازماندهی و مدیریت مبارزه بر می خیزند. کلیپ زیر حاوی صحبتی است که با دعوت تلویزیون برابری و به همین مناسبت انجام شده است.     

در این زمان که گلوبالیزاسیون سرمایه (به مفهوم رابطه ای جهانشمول و اجتماعی) سراسر جهان را فرا گرفته است بجاست که شعارِ "کارگران جهان متحد شوید" را - که در انترناسیونال اول به رهبری خودِ مارکس سر داده شد - به یاد بیاوریم. اینک که سرمایه  فراسوی مرزهای جغرافیائی را در نوردیده و تمامی جهان را زیر نگین دارد، این شعار نیز از صورت بالقوه به صورت بالفعل حیطه ی تنگاتنگ و مشترک اتحادِ طبقاتی را به نیکی به جهانیان می نمایاند. و در همین فرایند است که نمی توان خوانشِ دقیق از کتاب سرمایه را نیز از این روند مستثنی دانست.           

اول ماه مه بر شما مبارک باد!

سیروس بینا
اول ماه مه 2019
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)

تلویزیون برابری: اول ماه مه و پیشینه مبارزات طبقاتی کارگران - گفتگوی آرش کمانگر با دکتر سیروس بینا ( اقتصاددان مارکسیست و استاد دانشگاه مینه سوتای امریکا) 




*******
دوستان گرامی،

زمانی است که شخصی نظری دارد و بر اساس این نظر با توجه به آزادی های گفتار و نوشتار هر گونه دل تنگش میخواهد عمل می کند. به عبارت دیگر، هر کسی با هر نظری سیاسی (حتا با دیدگاهی فاشیستی) باید آزادی سخن گفتن داشته باشد. پس قصد من در این یادداشتِ کوتاه به هیچ وجه اعتراض به نوشتار، گفتار، یا طرز تقّکر آقای نادر اسکوئی (ساکن آمریکا) نمی باشد؛ گو این که - با توجه به شناخت مختصری که از نادر اسکوئی، در کنفرانسی که با دعوت دکتر اکبری به منظور نام گذاری تالاری در دانشگاهی به نام دکتر محّمد مصدق در سال 2015 در شیکاگو، داشته ام - من او را، با توجه  به مطالبی که در آن کنفرانس اظهار کرد، از همان نظر اول - به اصطلاح اهل قمار - بُر خورده (و دعوت از او را بی مورد و مغایر با تِم کنفرانس) در آن مجلس ارزیابی کرده ام. و نیز، جای چندان تعجبی نیست که لیبرالی هرجائی، از این دست، زمانی هم که سخن از مبارزه بر لب جاری کند قاعدتأ نمی تواند به مثابه باد هوا تعبیر نشود. 

اما نوشتن کتاب کجا و همکاری تنگاتنگ با سرویس امنیتی آمریکا و سازمان های تابع آن کجا؛ نظر پردازی علمی کجا، خوش خدمتی برای خطرناک ترین دولت تروریستی جهان امروز کجا؛ خبرچینی و ... به نام مبارزه با جمهوری اسلامی کجا، دریوزگی او مزدوری بیگانگان برای تغییر حکومت در ایران (آن هم حکومتی پیوندی و جّبار از پس ماندگان سلطنت و مجاهدین: یعنی دریوزگان اسرائیل و عربستان) کجا، کنشگری جهت دموکراسی کجا؛ و بالاتر از همه، دست در دست خونین پنتاگون - فریاد های "جقوق بشر" کجا، ظاهر شدن در در تلویزیون در نقش لنگه-کفش-کهنه ی عربستان و سکوتِ بی شرمانه در تأیید جنایت های بن سلطان در یمن کجا، و مزدورانه این همه بی شرفی و دریوزگی را به نام "مبارزه" به خوردِ بینندگان صدای آمریکا دادن کجا. کلیپ زیر را ملاحظه کنید، حتا اجراء کننده ی برنامه که قاعدتأ از موضع دولتِ آمریکا حرکت می کند چگونه از برخی اظهارات متناقض و به اصطلاح از-پاپ-کاتولیک ترِ این زائده ی پنتاگون، مثلأ در رابطه با تروریسم، دهانش باز مانده است.  

ای دادِ بی داد!
خسته نباشید،

سیروس بینا
عضو شورایعالی اقتصاددانان پشتیبان صلح و امنیت 
14 آوریل 2019  

احتمالات جنگ بین ایران و آمریکا را بهتر بشناسیم


VOA Lastpage


************
به مناسبت سالگشت شصت و نهمین سال ملی شدن نفت در ایران 
سیروس بینا 
دوستان گرامی،
بیست و نهم اسفند، برابر با بیستم مارچ، سالگشت شصت و نهمین سال ملی شدن نفت در ایران است. به همین مناسبت تأملی نسبتأ دقیق در آرایش نیروهای متخاصم استعماری، چگونگی خاستگاه مردمی و مبارزاتی در این برهه از تاریخ ایران لازم است، همچنین یادی از بزرگ مردانی همچون دکتر محمد مصدق و دکتر حسین فاطمی (وزیر خارجه ی حکومت وی)، بویژه از جانب مترقی ترین ترقی خواهان، یعنی مدعّیان واقعی سوسیالیسم، کاملأ ضروزی است.   

جای بسی شگفنی است که پس از تقریبأ هفتاد سال، با وجود این همه شواهد و مدارک و استاد ترخیص شده از سرویس های متعددِ امنیتی در جهان، هنوز هم که هنوز است، خیل مصّدق ستیزان راستگرا، چه در لباس ساطنت طلبان قباسوخته و دریوزگان خارج کشوریِ حکومتِ کودتا،  چه در کسوت ملایان فاسد و مشروطه ستیزِ داخل کشور، نظیر روح اله خمینی (شَبَح شیخ فضل اله نوری)، چه در هیأت کاسه لیسان دربار محمد رضا پهلوی و آستان بوسان انگایس و آمریکا، نظیر ابوالقاسم کاشانی و محمد بهبهانی، و نیز دنباله های متحّجر و پر مدّعای انان از هر دو جناح جمهوری اسلامی در دروغ پردازی و تبلیغات خصمانه و وارونه انگاری این تاریخِ درخشان اما پرمخاطره، این جرثومه های ارتجاع همه متفق القول اند.  

متاسفانه در طیفی از هم گسیخته، گَل و گُشاد، و نا متجانس از چپ گرایان خودخوانده (از توده ای ها گرفته تا عناصری چند در میان تروتسکیست ها) - معدودی بی خبر از تاریخ مردم خویش - با نمونه برداری های ناشیانه و رج زدن های کودکانه بر طبق به اصطلاح رهنمودهای مارکسیستی، و با ژست های به اصطلاح رادیکال (و سوسیالیستی!)، به طریق موسمی هر از چند گاهی به مصدق حمله می کنند. اغلب چپگرایان سنتی هم حتا به خاطر حرمت تاریخ  در این گونه مقولات لب از لب نمی جنبانند (این را با رجوع به تجربه ی پنجاه ساله ی خودم می گویم). در این میان نیز اما عنصری خام جهت افاضه ی حضور در جهت جا انداختن موضع آبکی خویش گهگاه سعی در فرو کاستن قدر مصدق، و ملی کزدن صنعت نفت در معّیت وی، قدم رنجه می کنند. از بردن نام و آدرس مقاله معذورم بدارید، زیرا قصد من ابراز برخورد با کسی نیست. هدف من اشاره به لزوم یک خانه تکانی بینشی/تاریخی/تئوریک در میان چپگرایان متعهد است. ضمنأ، که عناصری مصدق را در این برهه نماینده ی "بورژوازی ملی" ارزیابی می کنند و طبق روال معمول کتابتِ سیاه مشق دبستانِ دوران های گذشته، از او ایراد می گیرند. و حال این که ما در تاریخ مان هرگز طبقه ای (یا قشری منسجم) به عنوان بورژوازی ملی نداشته ایم. و آنان که این ادعا را کرده اند توده ای ها بوده اند. مصدق در این برهه ار تاریخ ایران پدیده ای است استثنائی که باید آن را با توجه به داده های کانکریت و قرائن و شواهد انضمامی آن را شناخت. حتا شکست مصدق را نمی توان بدون توجه به اتفاقات تاریخی - به طرزی قالبی و به اصطلاح پیش پیشکی - به بررسی نشست. پس از آگاهی از چگونگی و انجام این اتفاقات نیز که دیگر این خود حدیث "مشاهده ی غیب با چشم بسته" است.  

 در لینک زیر مجموعه ای در 7 بخش (به مدّت 7 ساعت) در رابطه با اقتصاد، سیاست، و رابطه ی بین المللی نفت - از آغاز انحصار کلونیالیستی/امپریالیستی تا رقابتِ سرمایه (بر اساس تئوری ارزشِ) در فرایند دوران جهانی شدن پیش روی شما است. این مجموعه با پیشنهاد "گروه پروسه" و همت رفیق پژمان رحیمی و نیز با همکاری رفیق بهرام (زمستان) از شورای یهرنگ (تگزاس) در ماه آگست 2017 تهیه شده است. و من در این خصوص بار دیگر از این رفقا تشکر می کنم.  

بیست و نهم اسفند بر شما مبارک باد!  

سیروس بینا

29 اسفند 1397 (برابر با 20 مارج 2019)
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)


https://www.youtube.com/watch?v=v0Mf2qWDv1k&list=PL2BCjfkeZ8x8Pc1Lm0yRxbTTovgux-p4-


بخش اول

دورانِ کلونیالیسم و نفتِ انحصاری Oil: From Colonialism to Globalism Part 1: Colonial Oil Monopoly Cyrus Bina

  

بخش دوم: انحصار بین‌المللی نفت (۱۹۲۸) و امضای قرارداد(۱۹۳۳) توسط رضا شاه part 2: International Petroleum Cartel and signing the 1933 Oil concession by Rezah Shah Cyrus Bina  



بخش سوم: مصدق و ملی کردن نفت در ایران part3: Mossadegh and the Nationalization of Oil in Iran Cyrus Bina  



بخش چهارم: کارتل بین المللی نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ part4: International Petroleum Cartel and the 1953 Coup Cyrus Bina  



بخش پنجم: شکاف در کارتل بین المللی نفت و ایجاد "اوپک" Part5: The Fissure Within Cartel and the Genesis of OPEC Cyrus Bina 



بخش ششم: بحران جهانی انحصارزدایی و آغاز گلوبالیزاسیون نفت در جهان Part 6: The Crisis of de-Cartelization and the Emergence of Globalization of Oil

Cyrus Bina

بخش هفتم: گلوبالیزاسیون نفت و نتایج حاصل از آن در اقتصاد و روابط بین المللی امروز Part 7: Globalization of Oil and Consequence for Today's Economy and Polity Cyrus Bina  
image.png

image.png


********************



پایه گذاران سازمان چریک های فدائی چه کسانی بودند و بر اساس کدام نظر؟

 یادداشتی کوتاه به مناسبت چهل و هشتمین سالگشت رستاخیر سیاهکل

از سیروس بینا

رفقا و دوستان گرامی،
انسان های شریف، با تکیه به حقایق تاریخی، دو وظیفه دارند: (1) افشاء مزدوران قلم-به-مزد و عاملان ارتجاع و نحوه ی تاریخ نگاری وارونه به شیوه ی رژیم های مسّلط و (2)  مبارزه با مخدوش نگاری و نادیده انگاشتن حقایقی که - خواسته یا ناخواسته - علّت وجودی جریان ها، عناصر تشکیل دهنده، محتوای نظری و درک تضادهای اجتماعی و نحوه ی مبارزات را به طرزی دلبخواه جا به جا می کند. 
میدانیم که در صنعت وارونه نگاری جمهوری اسلامی گوی سبقت را حتا از "تاریخ نویسان" سازمان های اطلاعاتی غرب نیز ربوده است. برای مثال، به دو جلدی که در مورد "اسناد چریک های فدائی خلق" توسط رژیم در ایران منتشر شد رجوع کنید. اما در کنار این همه تاریخ سازی ها و قصد در بی هویت نمودن انقلابیون توسط های رژیم جمهوری اسلامی، ما با مخدوش نگاری های دیگری رو به رو هستیم که حاملین و عاملین آن با اندکی زیرکیِ خورده بورژوازی و پشت هم اندازی های چپ نمایانه قصد در بُنیاد پیشینه ای احترام آمیز برای سازمان بی بو و خاصیت خویش می کنند. یکی از همین "جاسازی" ها، جار زدن های پی گیرانه ای است که بازتاب آن یکی دو سال پیش از قیام 57 - پس از شهادت رفیق حمید اشرف و همرزمان جان به کف وی - در سازمان از هم گسسته ی چریک ها فدائی خلق به وقوع پیوست. 

در آن زمان، من در واشنگتن عضو واحد واشینگتن-بالتیمور (کنفدراسیون جهانی) در آمریکا بودم.  با توجه به هواداری از سازمان (و دیگر مطالب و وقایعی که در لحظه به این یادداشت مربوط نیست!) تعدادی از ما از فرایند و چند و چونِ این از هم گسیختگی و تبدیل تمایل نظری سازمان به "نظر جزنی" خبر داشتیم.  این زمان چندی پیش از قیام بود، که با توجه به قرائن و شواهد، منجمله، و مواضع سیاسی منعکس در اعلامیه ها و نشریات این سازمان در هم ریخته، برای چندی از ما شّکی باقی نماند که این تمایلِ نظری جدید (نظر جزنی)  به مثابه واسطی بسیاری از حاملین آن را آشکارا به سوی نظر "حزب توده" سوق خواهد داد. در واحد ما (یعنی "رزمنده ترین" واحد کنفدراسیونی پس از انشعاب با "خّط راست" و "خّط میانه" (یعنی هر دو نظرِ "سه جهانی" و مائوئیستی که شاه را - پس از سفر وی به چین و دیدار با چوئن لای-  مستقل و ملی قلمداد می کردند) نیز عناصری بودند که  از "رهنمودهای" این سازمان (و استحاله ای که هنوز توضیح داده نشده بود) کورکورانه تبعیت کردند، و به قول حاقظ: "عِرض خود را بردند و زحمت ما هوادارانِ "نظر احمدزاده" را افزون کردند." این البته شامل داستانی دراز است که خود وقتی مناسب می طلبد. 

تازه پس از قیام بود که بسیاری از هواداران گیج و مغشوش سازمان (سازمانی را، که خانه شاگرد  نا سپاس و نمک ناشناس بیژن جزنی، فرخ نگهدار، یدک می کشید) در ایران به انشعاب میان "اقلیت" و "اکثریت" تن در دادند. و همین انشعاب خود نیز عاملی جهت بَزَک کردن نظری و تحریف تاریخ در رابطه با بنیانگذاران سازمان چریک های خلق از جانب هر دو جناح (یعنی توده ای و شبه توده ای)، بویژه جناح "اقلیت" شد.
چنان که رفیق فریبرز سنجری در کلیپ صوتی زیر شرح می دهد، بنیانگذاران سازمان چریک های خلق ایران مسعود احمدزاده، امیر پرویز پویان، و عباس مفتاحی بودند، و علت وجودی مبارزه ی مسلحّانه نیز بر اساس تحلیل دقیق از جامعه ی ایران در کتاب "مبارزه ی مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک" به رشته تحریر در آمده بود.
  
خسته نباشید،
سیروس  بینا     

نهم فوریه 2019  
:"مصاحبه ای با رفیق فریبرز سنجری در مورد "سیاهکل و تاریخچه شکل گیری سازمان چریک های فدایی خلق ایران  



***************************
دوستان و رفقای گرامی،

مبارزات اخیر در ایران و بازار داغ و درفش و شکنجه در جمهوری اسلامی مرا به یاد سال های گذشته و رژیم کودتائی (آمریکائی) محمد رضا شاه انداخت، که به قول قدیمی ها "لب بود که دندان آمد" - اون فلان فلان شده بود که به دنبالش این فلان فلان شده ها آمدند. 
در زیر (و به ضمیمه در دو فرمت) سروده ای را که سال ها پیش به رفیق مسعود احمدزاده پیشکش کرده ام برای شما ارسال کردم تا در این ورطه از تسلسل این ارتجاع و آن ارتجاع و اعمال غیر انسانی هر دو رژیم جهنمی غافل نباشیم.  

خسته نباشید،
س ب  
********
بودن و نبودن
سیروس بینا


برای "مسعود احمدزاده"

مردی خزیده ز اعماقِ پستِ تباهی
با دستبند و  دشنه و دسیسه و دُشنام
در شیار جراحت ذهن کسی
فریاد می زند.
مردی پریده ز کابوس سوگوار شب
آشفته می نشیند
در زیر بارِ احتضارِ نهایتِ بودن.
اینک
زبان سؤال باز و دراز است
اما، دهان جواب نیست:
گفتن بهانه ای است بسته
.به بن بستِ بیمناکِ شکستن
  
☼ ☼ ☼

در تمامی شب،
نابردبار،
مردی خزیده ز اعماق
پُرسان گذشته ست
از مرزِ توانِ تازیانه و توشه ی تهاجُم و تهدید
و برقِ تفتِ آهن و پولاد
رنگ باخته ست – اما،
بر بند بندِ بی پاسخِ بودنِ جاوید.
کاغذ سفید و
کِلکِ سیاهکارِ اعتراف – هنوز،
در دستِ دشمن است.  
و فردا
در پی این بودن و نبودن
چه مرگِ پر بقای عظیمی است.
  
سیروس بینا
مانسی، ایندیانا

زمستان 1351

(از مجموعه ی خورشید و خاک، شهریور 1377 خورشیدی، انتشارات بهار، لس 

آنجلس)

.مسعود احمدزاده (1350 -1324) بنیانگزار "سازمان چریک های فدائی خلق" 
ونویسنده ی کتاب مبارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک 


**************
دوستان گرامی،

ثبت و ضبط تاریخ واقعی تنها ویژه ی تاریخ نویسان نیست. شعر و نقاشی نیز که خود وامدار تجّسم اُفت و خیزهای اجتماعی (و بسیار تأثیرپذیر از عواطف لطیف و نیز جنایات بشری می باشد) است، بسان پیام آوری صحنه های مطبوغ و نیز نا مطبوع و جگرخراشِ بشری را منعکس، و ثبت و ضبط می کند. در تجسم اَعمال اخیر جمهوری جهل و جنایت در رابطه با مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه (و در رأس آن اسماعیل بخشی) و فولاد آبادان و پشتبیانی داتشجویان مبارزی نظیر سپیده ی قلیان به شعر آیدا پایدار گوش کنید، و چنان چه توان داشتید آن را سراسری پخش کنید. من که در حالی که بغض گلویم را گرفته بود، از خواندن این شعر حظ کردم.

خسته نباشید،
س ب

شعر و نقاشی: آیدا پایدار 
25 ژانویه 2019 - سایت پروسه
 http://www.processgroup.org/single-post/katnameyeshekanjeh

**********

دوستان و رفقای گرامی
این گونه نمایش های ساختگی و سوء استفاده از عتاصری که در زیر داغ و درفش و شکنجه اجبارأ راه دیگری جز تکرار سخن و تبعیت از کارگردانان بی همه چیز جمهوری اسلامی را نداشته اند یادآور سال هائی است که که پاره ای از آن به عنوان "نمایش های تلویزیونی" معروف بود و اکنون نیز کم و کیف آن بر همگان آشکار است. منتها این بار جمهوری جهل و جنایت، با چنته ای خالی و شیوه ای ابهانه، همانند دزدان تاشی به کاهدان زده است. از بلاهت سناریو نویسی مشتی تعزیه گردان این رژیم همین بس که آدرس را در هنر برچسب زنی عوضی رفته است و آن چه را که می گوید با هیچ منطقی سازگار نیست.

 سناریوی ساختگیِ "طراحی سوخته" بی اختیار مرا به یاد رفیقی انداخت که فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود و در اوائل دهه ی هزارو سیصد و چهل در سازمان برنامه به عنوان کارشناس کار می کرد. او می گفت روزی سر کلاس آقای سنگلجی (استاد الهیات و آخوندی حاضر جواب و بی چاک دهن) بودم.  طبق معمول تعدادی داتشجوی نخاله به اصطلاح سر به سر استاد می گذاشتند و استاد هم که همیشه به دنبال فرصت بود حق آنان را - به خصوص در حضور چند داتشجوی دختر - کف دستشان می گذاشت. در این جلسه دو نقر دانشجوی پسر که ته کلاس نشسته بودند مترصد شوخی با استاد بودند. یکی از آنان با احترام دستش را بالا کرد. سنگلجی اجازه داد که صحبت کند. او پرسید(ببخشید): "چناب استاد، این راست است که می گویند با عُمر خطاب روزی چهارصد بار فلان کار را می کرده اند؟" - و در این حال رفیق بغل دستیش یک مرتبه زد زیر خنده. سنگلجی با کمال خونسردی از جاش بلند شد و آرام آرام به ته کلاس رفت و کنار آن دانشجو ایستاد، و در حالی که کلاس کاملأ ساکت بود با لبخند به او گفت: "گوش کن پسرم! تو یا حساب سرت نمی شه، یا قلان کار رو باهات نکردن؛ میگی نه، از بغل دستیت بپرس."
حکایت بالا بسیار شبیه حکایت انگ زدن در جمهوری اسلامی است. این ابلهان حتا از عُرضه ی آرایش دروغین به طرزی منطقی را نیز ندارند، زیرا کسی که دروغ می گوید باید قاعدتأ از حقیقت اطلاع داشته باشد، تا بتواند آن را وارونه کند. اینان نه احترامی برای حقیقت قائلند و نه حتا اعتباری برای دروغ؛ اعمال این جماعت پست و حقیر شامل مقوله ی "توریه" یا توریت" (Bullshit) است، زیرا هّم و غّم این جانوران در این نمایش تراژدی-کُمدی برای لاپوشانی نقش اجرائی تهیه کنندگان در امر "مستند" سازی است. برای آگاهی از روش توریه (که خمینی نیز استاد آن بود) به کتاب On Bullshit اثر H.G. Frankfurt چاپ Princeton University Press سال 2005 رجوع کنید. 
در زیر بررسی دقیق این به اصطلاح مستند "طراحی سوخته" را از زبان پژمان رحیمی (که نام وی نیز در این بُلشِت "مستند" برده شده) ملاحظه کنید. 

خسته نباشید،

س ب 


هشدار سازمان عفو بین الملل در ارتباط با وضعیت اسماعیل بخشی و سپیده قلیان : قلیان و بخشی در معرض خطر شکنجه و بدرفتاری بیشتر قرار دارند

یک مقام عفو بین الملل روز دوشنبه اول بهمن نسبت به بازداشت مجدد سپیده قلیان و اسماعیل بخشی ابراز نگرانی کرد و گفت این نهاد بین المللی خواستار آزادی فوری این دو نفر است.

سپیده قلیان، کنشگر اجتماعی و مدنی، و اسماعیل بخشی، از نمایندگان کارگران نیشکر هفت‌تپه یکشنبه۳۰ دی،‌ بازداشت شدند. این بازداشت پس از پخش برنامه «طراحی سوخته» از تلویزیون ایران، انجام شد.

رها بحرینی، پژوهشگر امور ایران در سازمان عفو بین‌الملل،‌ در گفت وگو با رادیو فردا در این باره اظهار داشت: «این بازداشت های مجدد نشان می‌دهد که مقامهای ایران در تلاش هستند با ایجاد فضای رعب و وحشت مانع از ادامه فعالیت‌های به حق کارگران بشوند

پژوهشگر امور ایران در سازمان عفو بین‌الملل اضافه کرد: «عفو بین الملل به شدت نگران وضعیت سپیده قلیان و اسماعیل بخشی است آنها در خطر شکنجه و بدرفتاری بیشتر قرار دارند

رها بحرینی اضافه کرده است که عفو بین الملل از مقام های ایران می خواهد که این فعالان کارگری را آزاد کند و بستری را فراهم کنند که کارگران بتوانند مطالبات فعالیت های مسالمت آمیز خود را پیگیری کنند.

در هفته‌های اخیر خبرهای مربوط به شکنجه اسماعیل بخشی، و سپیده قلیان بازتاب گسترده‌ای پیدا کرده‌است. واکنش‌ها پس از پخش  وقاحتنامه امنیتی ‎طراحی سوخته از تلویزیون دولتی رژیم ایران، که حاوی اعترافات اجباری که توسط شکنجه از بخشی و قلیان اخذ شده بود، ادامه پیدا کرده‌است.

 فرزانه زیلابی، وکیل آقای بخشی نیز در واکنش به  پخش  وقاحتنامه امنیتی ‎طراحی سوخته، آن را «اغوای افکار عمومی» و «خیانت به مردم و مخاطبین» صدا و سیما توصیف کرده و گفته این اقدام «جرم» محسوب می‌شود



یاداشتی از پژمان رحیمی:

نکاتی در باره ی مستند " طراحی سوخته"

مستندی که با عنوان «طراحی‌سوخته» از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد شاید بدسلیقه‌ترین فیلمی بود که تا کنون این رژیم علیه فعالین اجتماعی و سیاسی تهیه کرده است. علاوه بر حجم زیادی از دروغ و وارونه‌نمایی، حتا اموری که حق طبیعی هر انسانی است هم در این فیلم به صورتی امنیتی نشان داده شده است. تا کنون از این گونه فیلم‌ها بسیار تهیه شده و خواهد شد و آخرین مورد هم مربوط به اعتراف‌گیری از یک آدم ساده و بیمار بود که به عنوان پدرخوانده‌ی داعش در اهواز از او یاد کردند!
در واکنش به این توطئه از سوی این رژیم انسان‌ستیز باید به طور هماهنگ علیه اعمال فشار وحشیانه به دستگیرشدگان برای به اعتراف دروغ کشاندن آنان - که هدفی جز مرعوب کردن اقشار مختلف مردم از پیگیری مطالبتشان ندارد- بپا خواست. به اعتراف کشاندن فعالان کارگری و مطبوعاتی در واقع تحقیر جامعه و به ترس و انفعال کشاندن معترضان را هدف خود قرار داده است. باید با شجاعت افشاگری کرد و اقشار مختلف مردم و آنانی که شاید تحت تأثیر تبلیغات رسانه‌ای قرار بگیرند را خطاب قرار داد و این حمله را پاسخ داد. باید گفت این فیلم و موارد مشابه آن بر اساس اعترافات دروغ و تحت شکنجه‌هایی که رژیم اسلامی در آن سابقه‌ای درخشان دارد ساخته شده است. باید گفت که دید و بازدید کارگران با یکدیگر و پرس‌وجوی آدم‌ها از یکدیگر و کسب اطلاع و دانش و تجربه، جرم نیست و امنیت جایی را به خطر نمی‌اندازد جز اینکه سلطه‌گران از کسب آگاهی و گسترش آن همواره در هراس هستند. باید با صدای بلند از جنایت‌های این رژیم در طول دوران حیات ننگین‌اش گفت و نشان داد که این حکومت جز با سرکوب و شکنجه و داغ و درفش و زندان و اعدام باپرجا نمی‌تواند بماند.
***

اما سازندگان این فیلم بیشتر بر ابهام یا بی‌اطلاعی مخاطب از برخی جریانات سیاسی حساب باز کرده‌اند تا با خلاصه کردن همه چیز حول دخالت و مرکزیت یک جریان سیاسی خاص، به اهداف مختلف خود دست پیدا کنند.
لازم بود ابتدا توضیحاتی درباره‌ی اشاره‌ای که به من و سوابقم در این فیلم شده داشته باشم و در ادامه نکاتی هم درباره‌ی این فیلم اضافه خواهم کرد.
حتا از قیافه‌ی افرادی که در فیلم نمایش داده شد می‌توان فهمید که چه بلایی سرشان آورده‌اند تا جلوی دوربین در نقش یک بازیگر ادعاهایی عجیب و مضحک را بیان کنند. در این فیلم سخنانی درباره‌ی من هم به یکی از بازداشت‌شدگان دیکته شده که به وضوح اعمال شدید شکنجه را نمایان می‌کند. در این فیلم به انجمن غیردولتی‌ای که در اهواز داشتیم اشاره می‌شود و طبق دستور و با دیکته‌ی بازجویان فعالیت‌هایی به انجمن نسبت داده می‌شود که کاملاً نامربوط هستند. انجمن فرهنگی هنری سایه (۱۳۸۲-۸۸)، در زمینه‌های فرهنگی و هنری و اجتماعی فعالیت علنی داشت و هرگز هم پوششی برای کاری مخفی نبود. در انجمن، گرایشات فکری مختلفی حضور داشتند ولی همه در یک مجموعه برای یک کار علنی توافق داشتند. اما نکته‌ی اصلی اینکه این انجمن در سال ۱۳۸۸ با یورش نیروهای امنیتی و دستگیری دو نفر از اعضایش برای همیشه تعطیل شد. در واقع طراحی‌سوخته، فعالیت‌هایی را به نهادی نسبت می‌دهد که ده سال پیش تعطیل شده است! همان‌طور که اعترافات بهروز کریمی‌زاده را از ده سال پیش در این فیلم چپانده‌اند، مشخص است برای اینکه بتوانند یک پایه‌ی داخلی برای سناریوی وابسته نشان دادن اعتراضات در خوزستان (به خصوص اهواز) معرفی کنند به ده سال پیش و فعالیت‌های یک انجمن تعطیل شده مراجعه کنند. زمانی که این انجمن فعالیت داشت بسیاری از همین فعالان کارگری معترض کنونی هنوز شاغل نشده بودند. اعتراض کارگران به وضعیت نابسامان اقتصادی، با هیچ سریشمی به خارج از وضعیت واقعی خودشان وصل نمی‌شود.
دروغ دومی که مطرح می‌شود وابستگی من به «حزب کمونیست کارگری ایران» است! به نظر می‌رسد دستگاه جعل و دروغ جمهوری اسلامی روی بی اطلاعی مخاطبان از جریانات سیاسی اپوزیسیون حساب کرده است و مایل است که خیلی ساده و راحت طرح وابستگی فعالان داخلی به نیرویی خارجی را برای مخاطب خود ترسیم کند. یک حزب و یک نشریه‌ی دانشجویی داخلی را علم کرده است تا با وصل کردن همه به آنان، سناریوی مضحک وابستگی به آمریکا و اسرائیل را به پیش ببرند!
اول لازم است اشاره‌ی کوچکی به «نشریه‌ی گام» بکنم. تا جایی که من سراغ دارم در مقایسه میان نشریاتی که خودشان را به چپ منتسب کرده‌اند، ضعیف‌تر از نشریه‌ی گام سراغ ندارم. نویسندگان نشریه هم تعدادی جوان هستند که نشریه‌ای با مطالب پراکنده و حتا در فرم و ظاهر کم‌کیفیت را منتشر می‌کردند. چنین نشریه‌ای را «کمونیستی» و «مرکز فرماندهی» اعتراضات معرفی کردن در واقع همان تلاش سازندگان طراحی‌سوخته برای ساده‌کردن و تقلیل دادن کل تضادها و اعتراضات مختلف به احتمالا نومارکسیست‌هایی است که قبلا گرایشان داده شده بود.اعضای نشریه‌ی گام هم هیچ وابستگی‌ای به جریان سیاسی خاصی ندارند و با درک و تشخیص خودشان فعالیت‌هایی برای دفاع از حقوق کارگران انجام می‌دادند که همه در نشریه‌شان به صورت علنی بازتاب داده می‌شد و حق مسلم آنان هم بوده و هست که فعالیت‌های خودشان را به هر صورتی که تمایل دارند به پیش ببرند ولی اکنون متاسفانه سه نفر از آنان گرفتار بازجویی و به احتمال زیاد شکنجه‌هایی هستند تا دست‌مایه‌ی سناریوپردازی‌های مضحک شوند.

اما در مورد نقش «حزب کمونیست کارگری ایران» در این سناریوپردازی باید کمی پیچیده‌تر برخورد کرد. اینجا باید به روشنی اعلام کرد که همه‌ی تشکلات سیاسی باید حق فعالیت آزادانه داشته باشند و در این مورد رژیم جمهوری اسلامی با اعمال استبداد سیاسی حقوق اولیه شهروندان را نقض کرده است. اما وقتی به تفاوت نیروهای مختلف و نسبت و روش برخورد این نیروها در مبارزه برای خواسته‌هایشان توجه می‌کنیم، نمی‌توان نسبت به سبک کار و روش برخی از جریانات و آسیب‌هایی که به دیگر نیروها وارد می‌کند بی توجه ماند و هر تشکل سیاسی می‌بایست اگر درجه‌ای از صداقت دارد به این مهم توجه کند به خصوص در شرایطی خاص که سرکوب شدت بیشتری پیدا می‌کند.
اول اینکه باید بگویم طبق آن چیزی که در فیلم مذکور توسط شکنجه‌گران دیکته شده است، بنده هیچ گونه نسبتی با «حزب کمونیست کارگری ایران» ندارم و همواره از مخالفان و منتقدان روش و تفکر این جریان بوده‌ام. بسیاری از دوستان نزدیک از شنیدن این اتهام ساعت‌ها خندیده‌اند! اما این یک مساله‌ی فردی نیست، نه تنها من بلکه تمامی افرادی که در این فیلم از آنان اسم برده می‌شود ربطی به جریانات سیاسی مشخصی ندارند. اما چرا این فیلم می‌خواهد همه را به «حزب کمونیست کارگری ایران» متصل کند؟ این سوالی است که پاسخ به آن حداقل در این فضایی که رژیم تا بن دندان مسلح همه‌ی امکانات تبلیغاتی خودش را هم علیه فعالان کارگری به کار گرفته، ضروری است.
همان‌طور که گفتم سازندگان این مستند روی بی‌اطلاعی مخاطبان از تقسیم‌بندی جریانات چپ‌گرا هم حساب کرده‌اند. «حزب کمونیست کارگری ایران» تنها یک جریان از مجموعه‌ی نیروهای متنوع چپ‌گرا است که در این فیلم قرار است به نمایندگی از طرف همه‌ی نیروها به مخاطب عرضه شود که هم الگوی «کمونیسم» معرفی شود و هم بهانه برای گرفتار کردن افراد مختلف. این حزب به دلیل سبک کار لیبرالی-نمایشی خودش همواره برای مانورهای شخصی و حرکات انفرادی اهمیت زیادی قائل است. در نتیجه مجموعه‌ای از فعالینی که گرفتار منم‌منم و خودمحورپنداری و روان‌پریشی‌های شخصیتی هستند قابلیت این را دارند که به راحتی به این جریان چسبانده شوند حتا اگر عضو آن هم نباشند. این حزب که به «حزب شخصیت‌ها» هم معروف است، در جذب چنین پتانسیل‌های تک‌رو و به کارگیری سبک کار لیبرالی-نمایشی پُر سر و صدا در هماهنگیِ رقابتی با جریانات دست‌راستی پیشتاز است. برچسب چنین جریانی بهترین موقعیت را برای باورپذیر کردن اتهاماتی فراهم می‌کند که رژیم حاکم برای کنترل و سرکوب فعالین مختلف در زمان مناسب خودش می‌تواند به کار بگیرد. «حزب کمونیست کارگری ایران» در آخرین بیانیه‌ی خود حتا حاضر نشده است انتساب این همه آدم در فیلم طراحی‌سوخته به خودش را تکذیب کند. «حزب کمونیست کارگری ایران» هم اعتماد به نفس توده‌ای‌ها را به ارث برده است و هم وقاحت و رذالت سران سازمان اکثریت را، و این شترگاوپلنگِ چپ‌ْنما اکنون با آویزان شدن به لیبرالیزم منحط سیاسی و تشکیلاتی و شگردهای نمایشی و تبلیغی مضحک، بهترین گزینه برای معرفی «چپ» ها به مردم از سوی تلویزیون جمهوری اسلامی است. رژیم جمهوری اسلامی در حالی که از افشاگری درباره‌ی کشتار هزاران کمونیست مبارز در دهه‌ی شصت وحشت دارد، ولی ترجیح می‌دهد خیلی راحت هر کسی را به این حزب با تیتر پر سر و صدای «حزب کمونیست کارگری ایران» بچسباند چرا که اگر این تبلیغات آلوده عامل جذب افرادی جستجوگر به این جریان هم بشود در واقع خطری جدی متوجه نظام حاکم نمی‌شود.
گرفتن اعتراف اجباری تحت انواع شکنجه در این رژیم سابقه‌ای ۴۰ ساله دارد. باید با تمام قوا در مقابل تبلیغات آلوده‌ی این رژیم ایستاد و آن را محکوم کرد. هدف این فیلم ترساندن کارگران از پیگیری حقوق‌شان و شکستن غرور و شخصیت کارگران و فعالینی است که در این راه گام برداشته‌اند. با حمایت از کارگران و اعتراض به شکنجه و اعتراف‌های اجباری تلویزیونی باید این رژیم را به عقب نشاند.
بعد از انتشار فیلم طراحی سوخته دوباره اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به شکلی وحشیانه بازداشت شده‌اند و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشان است، علی نجاتی و سه نفر از اعضای نشریه‌ی گام در وضعیت نامعلومی به سر می برند، ضروری است که یک‌صدا در مقابل خشونت افسارگسیخته‌ی این رژیم کارگرستیز ایستادگی کنیم.

**********
********
******

گفتمان سیاسی اجتماعی

################################