Wednesday, March 9, 2016

سـیروس بینــا - 2


گفتمان سیاسی اجتماعی

******
صفحه ی اصلی
*******
پروفسـور سـیروس بینـا




دکتر سیروس بینا استاد ممتاز اقتصاد در دانشگاه مینه سوتا است. در رده ی آکادمیک، وی در دو سفر در سال های دهه ی 2000 استاد مهمان مرکز پژوهش های اجتماعی و تاریخ تطبیقی در دانشگاه "یو سی ال ا"؛ و در نیمه ی نخست دهه ی 1990، استاد مهمان و پژوهشگر اقتصاد سیاسی و بحران های منطقه ای مرکز تحقیقات خاور میانه در دانشگاه هاروارد، به پژوهش و نگارش اشتغال داشته است. بسیاری از دانشمندان اقتصاد سیاسی در جهان، پروفسور بینا را در ردیف تئوریسین های برجسته ی عصر ما به حساب آورده و از کارهای چهل و چند ساله ی او در رشته های گوناگون سیاست و اقتصاد، به ویژه بخش نفت، بهره گرفته اند. 
"در رده ى مبارزات سياسى و اجتماعى، دکتر بينا سال ها از فعالين كنفدراسيون جهانى دانشجويان ايرانى در آمريكا و نيز، مقارن قيام بهمن ٥٧، عهده دار سمت دبيرى سازمان سراسرى دانشجويان ١٩ بهمن در آمريكا بوده است.
." پروفسور بینا واضع چند تئوری در اقتصاد سیاسی و روابط بین المللی می باشد: در بخش نفت – تئوری های ارزش و قیمت گذاری، جهانی شدن، اجاره ی تفاضلی، و نقش فروپاشی کارتل در قطع بند ناف سیاست خارجی آمریکا از نفت کارتلی؛ در حیطه ی دوران گلوبالیزاسیون – جهانی شدن سرمایه، فروپاشی پاکس امریکانا (1979 – 1945)، تغییر بی بازگشت در موازنه ی قدرت بین المللی، و منطقه ی خاورمیانه؛ در بخش تکنولوژی – تئوری سرعت تغییر تکنولوژیک و رابطه ی آن با مهارت و مهارت زدائی پی در پی نیروی کار در فرایند جهانی شده ی تولید؛ در مورد ایران – مصدق و چگونگی ملی شدن نفت، جنبش مشروطه و مفهوم "ملت"، علت اصلی کودتای آمریکائی/انگلیسی 28 مرداد 1332، چگونگی فرود شاه و فراز جمهوری اسلامی، نقش تحریم ها و دگردیسی جمهوری اسلامی. کارهای نوشتاری (از جمله ویرایش) دکتر بینا در چهار دهه ی گذشته شامل 8 کتاب (و بیش از 250 مقاله علمی در ژورنال های شناخته شده ی بین المللی) می باشد. کتاب ها شامل اقتصاد بحران نفت (1985)، سرمایه داری مدرن و ایدئولوژی اسلامی (1991 با دکتر حمید زنگنه)، کار مزدوری در پایان سده ی بیستم (1996)، نفت: ماشین زمان (چاپ دوم 2012)، تئوری های بدیل رقابت در سرمایه داری: چالشی در مقابل ارتدوکسی (2013)، پیش در آمدی بر شالوده ی اقتصاد سیاسی: نفت، جنگ، و جامعه ی جهانی (2013). از کارهای ادبی بینا می توان کتاب شعر خورشید و خاک (1998) را نام برد. پروفسور بینا، همچنین، عضو شورای عالی اقتصاد دانان پشتیبان صلح و امنیت و ویراستار ژورنال انتقادی پژوهش های بازرگانی و جامعه می باشد

************************
برای بازدید از لیست کتاب ها، مقالات وسخنرانی ها و غیره
در گوگل اسکالر اینجا کلیک کنید 
****

*********************************


********************

 نهم ماه مه  2020- بیستم اردیبهشت  1399
پاندمیِ کورونا، بحران سرمایه "
"و سقوط  ناگهانی قیمت نفت در جهان
با دکتر سیروس بینا
استاد ممتاز دانشگاه مینه سوتا، عضو سابق کنفدراسیون و
 دبیر سابق سازمان سراسری 19 بهمن در آمریکا 
****

فایل های یوتیوب/صوتی

بخش-1      بخش-2

بخش-3                بخش-4
******

 جامعه ی بشری در تمامی جهان اکنون در چنگال ویروس کورونا و عوارض ناشی از آن دست و پا می زند.  این فاجعه اما، ریشه هائی بس عمیق در پیشرفت و همچنین عملکرد نزدیک بین و نزدیک اندیشِ نظام سرمایه داری دارد.  به قول کارل مارکس، "تصّرف و تسخیر از طریقِ شیوه ی تولید سرمایه داری" در نهایت به چیرگیِ آشکار و جهانشمولِ سرمایه در جهان  و به مثابه ی رابطه ای درون ذاتی، به گونه ای یک پارچه و اجتماعیِ، دگرسانی می شود.  این بزنگاهِ بحرانی و کشتارگاه فراملی در گستره ی پاندمی کورونا، در نگاه نخست ممکن است پدیده ای طبیعی به نظر آید. اما بدونِ نگرشی ریشه ای و ملاحظه ی روش شناختی از پیشینه ی تاریخی انباشت فراملی سرمایه و تصّرفِ همه جانبه ی محیط زیست، باژگونی نظامِ اکولوژیِ، و دیگر اعمالِ سوداگرانه در معامله با طبیعت، عللِ این پاندمی قابل بیان نمی باشد. بنابراین، پاندمی کورونا براستی همزادِ تواَمان بحران ویرانگرِ اقتصادی و همچنین منشأ بحران فراگیر نفت در جهان در زمان کنونی است
:این گفتار شامل  سه بخش زیر می باشد
بحران سراسری نفت و رابطه ی آن با از هم گسیختگی  تمامیِ تأسیساتِ *
 زنجیره ای عرضه و بازارهای متّصلِ بورس 
پاندمی کورونا و رویاروئی با "نامعلوم" در رابطه با وخامت و خطراتِ جانی در پهنه ی جهان 
بحران جهانی اقتصادی و نحوه ی انتشار و مکانیسم های آن*

اسلاید های بحث دکتر سیروس بینا 

1
2


3

4

5

6

7

8

9
10

اسلاید های بحث دکتر سیروس بینا


*****************
نفت، کوید - 19  و بحران اقتصادی جهانی

مقاله ای جدید از دکتر سیروس بینا
*****************
**************
**********


*********
********
*********
******

*********
*******
********
 سایت پروسه

  درکانال  تلگرام گفتمان سیاسی اجتماعی

*********

**************

Cyrus Bina 

فیسبوک - اقتصاددانان پشتیبان صلح و امیت - قیلادلفیا (ژانویه 2014) - ASSA Annual Meetings

*******************
دوستان و رفقای گرامی،

در حالی که ویروس "کرونای جدید - covid-19) در پهنه ی جهان با نظام ضربه پذیر سرمایه داری دست و پنجه نرم می کند و تمانی زیرساخت های به ظاهر غیر-قابل-رسوخ این نظام را به سخره گرفته، و از این رهگذر جان ده ها میلیون از مردم جهان را - بی هیچ ملاحظه در ویژگی مرزهای ملی - مورد حمله قرار داده است، فرصتی برای تامل آن دسته از راست گرایانِ شیفته ی نگهداری وضع موجود است. این وقایع همچنین برای آن دسته از چپ گرایان سنتی  که همچنان اسیر تفکر و اولویت روش شناختیِ دولت-ملت (و در ادامه آن، موجودیتِ قدرقدرتی آمریکا و نظام فروریخته ی پس از جنگ دوم جهانی و تاسیسات مسخ شده ی اجتماعی و نهادهای زنگار گرفته ی آن - نظیر بانک جهانی وصندوق بین المللی پول) می تواند هشدار باشی آموزنده باشد. سرمایه نیز در دوران گلوبالیزاسیون - به مثابه رابطه ای فراگیر و اجتماعی - مانند همین ویروس حّد و مرز نمی شناسد. به عبارت دقیق تر، اشاعه ی فراگیر همین ویروس خود نشانه ای مختصر از فراگیری روابط اجتماعی سرمایه در جهان امروز است. 

ضمن همدردی با بازماندگان و آرزوی بهبودی برای تمامی بیماران این ویروس بی حّد و مرز، برای اطلاع، گفت و گویی را که به تازگی با تلویزیون برابری حول محور انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا داشته ام همراه کردم. 


تلویزیون برابری: گفتگوی آرش کمانگر با سیروس بینا استاد اقتصاد در دانشگاه مینه سوتای آمریکا
 معمای انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا و محتوای پلاتفرم برنی سندرز 
https://www.youtube.com/watch?v=jXDLHw1tVGo&t=1s

*************

ضرورتِ بازنگری روش شناختی از تاریخ گذشته - نگاهی به "انسان آبان" (بخش سوم - پلیانی) و "خیزش آبان ماه 98، خروش ستمدیدگان"

دوستان و رفقای گرامی؛
با دیدن بخش سوم مقاله ی "انسان آبان" از فرنگیس بختیاری - که با ارسال محبت آمیز رفیقی متعهد از ایران همراه بود - نویسنده تلاش در مقایسه ی قیام آبان نود و هشت، یعنی قیامِ حاشیه نشینان در خوزستان، با جنبش "خارج از محدوده" در تهران (که خود پیشینه ی قیام مردمی پنجاه و هفت به حساب می آید) دارد. صِرف خودِ این مقایسه البته بسیار بجا است، زیرا، از لحاظ پایه های اقتصادی، علتِ وجودی این هر دو از وجود شرایطِ عینی انقلاب جهتِ دگرگونی اساسی آب می خورد. از نظرِ سیاسی نیز بر پیشانی این هر دو جنبش نبودِ انسجام، سازماندهی و نیز رهبری کارسازِ انقلابی به وضوح مُهر شده است. در بحبوحه ی قیام، خدعه ی خمینی و اعوان و انصار وی نیز انکار ناپذیر است. وجود گماشتگان بسیاری که از یک سو برای خمینی اعلامیه پخش می کردند و از سوی دیگر (به عنوان "روشنفکر اسلامی") در قفای شریعتی سینه می زدند نیز قابل انکار نیست. و این البته طبیعی است که تعدادی با تبلیغات لحظه ای به اصطلاح به آن طرف خّط راه گم کرده باشند و یا اصلا به عللی دیگر، نظیر عادت و فرهنگ آغشته با مذهب، چهره ی کریه خمینی را در "ماه" پسندیده باشند. ریشه ی این گونه "جذبه" و جذابیت" ها را نیز می توان در حول و حوش رفرم امپریالیستی محمدرضا شاه، یعنی "انقلاب سفید" و متعاقب آن شورش 15 خرداد 1342 ارزیابی کرد. در این غائله، واپس گرائی، تحّجر، و مشروعه طلبی (یعنی مشروطه ستیزی) خمینی را در استتار مخالفت با این رفرم امپریالیستی می توان مشاهده کرد. یا حتی می توان به ایدئولوژی مستولی بر "نهضت آزادی" در جبهه ملی (این "نهضت" را نباید با نظر و روش و منشِ مصدق اشتباه کرد!) رجوع نمود. افزون بر این، ما می توانیم به وقایع ملی کردن صنعت نفت در ایران به رهبری دکتر مصدق و کودتای انگلیسی/آمریکایی 28 مرداد 1332 مراجعه کنیم. چرا که نقش فعال بسیاری از آخوندها، نظیر بهبهانی، همراه با تروریست های فدائیان اسلام، به رهبری ابوالقاسم کاشانی، در چوب-لا-چرخ گذاشتن، تخطئه، و همصدایی با انگلیس و آمریکا علیه مصدق را می توان به وضوح ملاحظه کرد. قابل توجه است عناصری از "ملی-مذهبی" ها، که دیر زمانی است خمینی را دیکتاتور خطاب می کنند، وقتی پای این که چه شد و انقلاب 57 یعنی چه، از 15 خرداد شروع می کنند، و برای جلوه دادن این که این یک "انقلاب اسلامی" بوده، در مقطع قیام 21 و 22 بهمن 57 از فوران مردم در مسجد ها و تکیه ها، پس از بازگشتِ خمینی به ایران - یعنی پس از چراغ سبز گوادلوپ، جلوگیری از کودتای ژنرال های رژیم شاه با مأموریتِ ژنرال هایزر، و یا دستور خلع سلاحِ برژینسکی-پسند خمینی - همانگویانه و با بی شرمی سخن می رانند. آیا این گونه بررسی های همانگویانه (circular reasoning)، که البته بر پایه ی فرض (apriori) مذهبی بودن مردم، و با ساده لوحی قبول بی انتقاد آن توسط بسیاری از لیبرال ها، سوسیال دموکرات ها، چپ نماها، چپگرایان آبکی، مارکسیست های خودخوانده، و بالاخره سازمان های سیاسی مانند حزب توده، اکثریت به اصطلاح فدائی، و تبهکارانی نظیر فرخ نگهدار، فضای سیاسی را آلوده کرده است، به این ریش رها کرده های قرون وسطائی مشروعیت تاریخی نمی بخشد؟ در غیر این صورت چه چیزی است که انقلاب مردمیِ 57 را با ضّد انقلاب (ضّد مردمیِ) خمینیِِ برژینسکی پسند (!) - یعنی دو مقوله ی جدا و در تضاد با یکدیگر - این گونه ابلهانه در هم آمیزد؟

جوهر بخش سوم از مقاله ی "انسان آبان" البته "گسست از نهادهای ایدئولوژیک" که چشم توده ها را باز میکند و آنان را در مقابل هر گونه سرکوب تا پای جان بسیج می کند. در اینجا ایدئولوژی، اشاره ای است به عینیتی پیکر یافته که خود را در شمایل نظام ولایت فقیه (یا دقیق تر، وقیح؟) به جای طلب دگرگونی جا زده است. ضمن ارج گذاری بر این نکته ی ظریفِ روش شناختی، پیشنهاد من به نویسنده این است که تشخیص دقیق در مقوله-بندی (categorization) انقلاب و ضّد انقلاب در رابطه با پیشینه ی وقایع قیام 57 را به نیز طریقی نقدگونه در دستور کار تحقیق با ارزش خویش قرار دهد.       

پس، از ابهام به خمینی (و ولایت مطلقه ی او) و بُل-شت سرائی آنان، که وی را در مقطع 15 خرداد 1341 "ضد امپریالیست" خواندند (و همین این برچسب بی معنی را در بزنگاه انقلاب 57 به عنوان کمپین انتخاباتی به کار گرفتند)، نمی توان به خودی خود به بیان آنچه که اتفاق افتاد رسید. به عبارت دیگر، این ابهام  نمی تواند (و نباید) به خودی خود دلالتی کافی جهت چرائی ایجاد بدیل ضدانقلاب در مقابل انقلاب 57 باشد. این ابهام و مردم فریبی تنها  در رابطه با "شرایط لازم" جهت وقوع این فاجعه ی بزرگ می تواند به حساب آید. چه، ضد انقلاب (خمینی) احتیاج به "شرایطی کافی" می داشت تا قادر باشد به بدیل ضد انقلاب تبدیل شود. و در نتیجه "کفایت" این شرایط جهت ایجادِ این بدیل ارتجاعی ( آن هم در شرایطی که امکان کودتای آمریکائی وجود نداشت) دقیقا در کریدورهای وزارت خارجه ی آمریکا و متعاقب آن در کنفرانس گوادلوپ فراهم آمد. و به همین جهت است که هیات حاکمه ی آمریکا در آن زمان تصمیم به زخم بندیِ زخم انقلاب 57 گرفت و بدین ترتیب شرایط کافی جهت روی کار آمدن جمهوری مردم کُش اسلامی را فراهم آورد، و تازه آن هم به این امید که در خیال (و وجدان سیاسی) خود سرِ فرصت (پس از تازه کردن نفس؟) این رژیم شتر-گاو-پلنگ را بزودی با رژیمی ظاهرالصلاح، یکدست، و قابل کنترل، تعویض نماید. شاهد این مدعا را می توان در جنگ ایران و عراق مشاهده کرد که دولت آمریکا حتی در ظاهر امر نیز در رابطه با این جنگ خوردن "دنبه" را با گرگ در انظار بین المللی پنهان ننمود و از این رو با صاحب نیز هرگز "شیون" نکرد.                    
مطلب دیگر، در بخش سوم "انسان آبان" بررسی شعار های این جنبش است. در همین ویژگی مقاله ای دیگری است از پژمان رحیمی، رفیقی دقیق و متعهد از نسل پس از انقلاب. رحیمی عدم انسجام در نحوه ی دادن شعارها و چرائی آن زا، بویژه در ارتباط با رژیم گذشته، در جنبش حاشیه نشینان خوزستان کالبد شکافی می کند. وی در این مقاله به ماهیت رضاشاه و محمدرضا پهلوی می پردازد و بر چگونگی عملکرد رژیم جمهوری اسلامی و همچنین تبلیغات سلطنت طلبان قبا سوخته دقیقا انگشت می نهد.
 جهت آگاهی، هر دو لینک - بخش سوم مقاله ی رفیق بختیاری و مقاله ی رفیق رحیمی - را به پیوست ارسال می کنم.  

خسته نباشید،
سیروس بینا 
21 فوریه 2020
مینه سوتا (آمریکا)

فرنگیس بختیاری: "انسان آبان" - بخش سوم: گسست ار نهادهای ایدئولوژیک، مواجهه با سرکوب - سایت نقد

پژمان رحیمی: "خیزش آبان ماه 98، خروش ستمدیدگان" (گروه پروسه) - 8 دسامبر 2019، هفته نامه شهروند دالاس 


*******************
 دوستان و رفقای گرامی،

چند روز پیش رفیقی گرامی از ایران لینک زیر را - كه  حاوى مقاله ای در دو بخش در رابطه با جنبش های اخیر در ایران است - برایم فرستاد و نظرم را جويا شد. من هم در پاسخ به ایشان نظرم را ارسال كردم. ایشان به من پیشنهاد کردند شاید بهتر باشد عین این یادداشت را، همراه با لینکِ مقاله، برای علاقمندان بفرستم. بدین وسیله من هر دو مطلب را ارسال می کنم و امیدوارم بتواند مورد استفاده قرار گیرد. 

خسته نباشید،
سیروس بینا
نهم فوریه 2020
مینه سوتا (آمریکا)    


هر دو بخش از مقاله را به دقت خواندم و از موشکافی و آگاهی طبقاتی نگارنده لذت بردم. نكات تاریخی مندرج در مقاله و خیزش هائی که به درستی در رده ی حاّدِ مبارزات طبقاتی و کارگری طبقه بندی شده، در این مقاله بسیار خوب طرح شده است. سخن از زحمتکشان و کارگران یا "طبقه ی کارگر،"  که امروزه چپ سنتیِ، بی عمل و بی انصاف آن را در هر جمله، بجا و بیجا، به کار می برد (و همان گوئی های آشکار آن)، خصوصا در زمانی که رابطه ی اجتماعى سرمایه از محدوده ی تنگ محل کار به در آمده و تمامی فضای اقتصادی/سیاسی جهان را فرا گرفته است، نیاز به شناختِ دقیق این نوع سیستم تهیدست سازی دارد، که تشخیص آن از تهی دست سازی های پیشاسرمایه ("انباشت اولیه") لازم است. در این مقاله به درستی از حاشیه نشینی همزمان با اصلاحات ارضی امپریالیستی، که محمدرضا شاه به نام "انقلاب سفید" در اوایل دهه 40 خورشیدی در ایران عرضه کرد، یاد شده است. این گونه حاشیه نشینی ها رابطه ای تنگاتنگ با تحولات پیشاسرمایه داری دارد. و این همان چیزی است که مارکس در آثار خود از آن سخن مى راند، و تامپسون نیز با شیوائی به آن پرداخته است. 

اما "حاشیه نشینی" های این زمان، به عنوان فرایندی ضروری در بطن نظام سرمایه داری و نتيجه ى جانبى آن نمی باشد. این نوع حاشیه نشینی خود معلول علتی عمیق در نحوه ی انباشت سرمایه و در نتیجه پلاریزاسیون طبقاتی است که متکی به عملكرد و اساس نظام سرمایه داری می باشد. به عبارت دیگر باید به متن سرمایه داری پرداخت تا بتوان به درکی منطقی به روال علت/معلولی از ویژگی حاشيه نشینی و حاشیه سازی های گسترده ی اکنون، نه تنها در ایران بل در پهنه ی جهان امروز - خصوصا پس از بحران فراگیرِ 2008 - پى برد. پس این "حاشیه" ها، این مطالبات، این مبارزات، و این خیزش ها در هر منطقه از جهان (بویژه در ایران) به نحوی ارگانیک و پيوسته متعلق به مقوله ی طبقه و جنبش کارگری می باشند. در گستره تئوریک نیز، به نظر من، عملکرد "تئوری ارزش" - به عنوان تئوری جهانشمولِ پلاریزاسیون طبقاتی – در پهنه ی جهان نمایشگر این صحنه های پر ستیزِ در فرایند جنگ طبقاتی در جای جای جهان است. در خاتمه، باید توجه داشت، آن دسته از چپ های سنتی که مسحور روایت های عامه پسند از بحران بزرگ اخیر، مثلا بحران "تهیدست سازی" (بر اساس اندیشه ی دیوید هاروی)، شده اند، و در نتیجه حاصلِ جانبیِ این بحران را به جای علت آن جا می زنند، خواسته یا ناخواسته علت وجودی این بحران ها را مخدوش می کنند. به عبارت دیکر، اين گونه عناصر رادیکال  (مارکسیست های خودخوانده؟) در پی تشخيص علت به معلول پرداخته و از لحاظ استدلال منطقی به اصطلاح از سوی دیگر بام به زیر فرو می افتند. اینان با درکی وارونه از دینامیزم حرکتِ سرمایه، پلاریزاسیون طبقاتی در سرمایه داری، و رابطه ی دقیق این "حاشیه" سازی با انباشت متمركز سرمایه در مرکز آن از چگونگی سرمايه دارى جهاني شده چندان اطلاعی ندارند.  

فرنگيس بختیاری


*********************
دوستان و رفقای گرامی،

جهت اطلاع:
لینک رادیو/پادکست تازه تاسیس "پروسه." 


🎧گرامی‌باد چهل‌و‌نهمین سالگشت سیاهکل
 و چهل‌و‌یکمین سالگشت قیام۵۷

🔹نویسنده: سیروس بینا
 (استاد ممتاز اقتصاد در دانشگاه مینه‌سوتا و عضو سابق کنفدراسیون دانشجویی)

📍صدا و‌ شعرخوانیِ : سیروس بینا

@radioprocess

https://t.me/radioprocess

***********************************
سیروس بینا - گرامی باد چهل و نهمین سالگشت سیاهکل و چهل و یکمین سالگشت قیام پنجاه و هفت 

دوستان و رفقای گرامی،

در تاریخ پُر پیچ و خم و پُر مقاومت، و خونینِ مردمان سرزمین ما، بهمن ماه شاهد وقایعی است که ضمن بزرگداشت آنها برای ما فرصتی جهتِ بازنگری در چگونگی روند رخداد های سیاسی می باشد؛ سالگشت های این ماه همچنین برای ما جای تاّملی است در چگونگیِ کنش ها و واکنش های ساز، ناساز، و سرنوشت سازِ تاریخ اجتماعی جامعه ی ما. در این ماه، امسال به پیشوازِ سالگشت دو واقعه ی تاریخی، با فاصله ای کمتر از یک دهه، می شتابیم. سالگشت نخست، در گردش تقویم، در سکون سیاسی مطلق، در بُن بست بی عملی، و در اختناق سیاه محمدرضاشاهی، پیشاهنگان انقلابی با آعازِ مبارزه ی مسلحانه جانی در کالبدِ مُرده ی سیاست، محفل گرایی، حزب بازی، و نسخه برداری های کورکورانه و چپ-اندر-قیچیِ آن دوران دمیدند. در همین ماه - کمتر از یک دهه از حماسه ی سیاهکل - قیامی گسترده، که از سال های پیشین، بویژه از سال های 55 و 56 قوام گرفته بود، در 21 و 22 بهمن 57 سراسر ایران را سیاهکل کرد. 

در این دو واقعه ی تاریخی، همچنین، به قول خواجه ی شیراز: "به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید/که می رویم به داغ بلند بالایی." زیرا این دو واقعه، این دو سالگشت، هر دو سالگشت خود در رابطه با وقایعی است که نخست با خون بسیاری از پیشگامان آگاه، دلیر و مبارز، و نیز در عرصه ی قیام (و پیامدهای آن) با خون هزاران هزار از مبارزان شایسته، عاشق ترین عاشقانِ، و "بلند بالان" این سرزمین بر صفحه ی تاریخ رقم خورده است. "بلند بالایان" بسیاری را که ما، چه در رابطه با جنبشِ نوین مسلحانه و چه در فرایند قیام توده ای 56/57 و چه در مقابله با ضّد انقلاب (برژینسکی-پسندِ) خمینی - یعنی آنتی تزِ انقلاب 57 - تا کنون از دست داده ایم. 

مبارزه ی مسلحانه، که در 19 بهمن 49 آغاز شد، این مبارزه حاصل گره گشایی در بن بست سیاسی موجود بود که کار آرام سیاسی و چسبیدن به روش های معمولِ سازمانی (و سازماندهی سیاسی)، نظیر برپا کردن حزب، انتخابات "آزاد" بورژوائی، تشکیل سندیکا، و دیگر موازین معمولِ بورژوایی، ممنوع بود. گره گشائی در حّل معزلِ رژیمی کودتائی (با دیکتاتوری امپریالیستی)؛ رژیمی حاصلِ کودتای 28 مرداد 32؛ رژیمی که هر گونه آزادی اجتماعات، آزادی بیان، آزادی انتشار روزنامه، و تمامی آنچه هدف های توامان انقلاب مشروطه با خون طلب کرده بود؛ دستاوردهائی که رژیم کودتائی (امپریالیستی) محمدرضا شاه پهلوی (نه چندان بی شباهت به دوران سیاهِ پدرِ مشروطه ستیز، کودتاچی، و مردم کش وی) اساسا محلی از اِعراب برای آن باقی نگذاشته بود. 

به طور مختصر، مبارزه ی مسلحانه در فرایند تئوریک با مطالعه ی شرایط اقتصادی و چگونگیِ جامعه ی ایران شکل گرفت. این طرحی بر اساس سازماندهی سیاسی-نظامی . مبارزه ی پیگیر بود، که در حیطه ی عمل با تکیه بر نقشِ استراتژیک پیشاهنگ انقلابی (و در نتیجه پیشگامیِ روشنفکر انقلابی) تکامل یافت. نخستین گام در دستورِ این مبارزان "شکستن دو مطلقِ" بود که در آن زمان خود پاسخی مبرم به اختناق گسترده ی سیاسی/اجتماعی جامعه به حساب می آمد. آنان که از مقوله های تاکتیک و استراتژی اطلاع دارند نیک می دانند که عامل "حیرت" در مبارزه، به ویژه در شروع هر مبارزه، چه اندازه پر اهمیت و کارساز است. شکستن " مطلقِ" قدرقدرتی رژیم کودتائی و دیکتاتور منشِ شاه، و همزمان شکستن"مطلقِ" ناتوانی توده های میلیونی، که خود یک دورِ باطل (vicious circle) تشکیل می دهد. در نبرد حماسه سازِ "سیاهکل" - با تمام کاستی ها، بد شانسی ها و اتفاقات غیر قابل پیش بینی (contingency) - این دو مطلق، با اعلام "مبارزه ی مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک،" حماسه وار شکسته شد. چنان که در تاریخ پر مخافتِ این دوران دقیقا منعکس است، این اعلام جنگِ حساب شده و آگاهانه قلبِ ارتجاع را نشانه گرفت، و بدین ترتیب - با زبانِی قابل درک برای حامیان کودتائی رژیم - برق از چشم رژیم تا دندان مسلح شاه پراند.  

سالگشت قیام 57 نیز یادآورِ خیزش گسترده ی توده های زحمتکش، بی خانمان، و فرودست "خارج از محدوده" است که در سال 56 در حاشیه ای شهر تهران شروع شد و پس از چندی با اعتصاب سراسری و دست از کار کشیدنِ دانشگاهیان، اعتصاب های سراسری کارمندان و کارکنان دولتی، اعتصابات کارگران و کارکنانِ بنگاه های خصوصی، و در نهایت با اعتصاب فشرده ی کارگران، کارکنان و کارمندان شرکت نفت در آبادان و دیگر مناطق نفت خیز در خوزستان همه گیر شد و بدین ترتیب برای امپریالیسم آمریکا راهی برای ترمیم و نگهداری این رژیمِ کودتائی - و شاه این فرزند خَلَفِ دوران آمریکا - باقی نماند. بخاطر داشته باشیم که این خیزش توده های فرودست "خارج از محدوده" در حاشیه ی کلان شهر تهران - این "حاشیه نشینان" فرودست در انقلاب 57 - بود که نخستین میخ تابوت پهلوی را چکش زد، اگرچه افتخار کوبیدن آخرین میخ همین تابوت بی صاحب نصیبِ کارگران و کارکنان مبارزِ صنعت نفت در خوزستان شد.   

این که چه شد و چگونه خمینی در معیت عناصر مشکوک و کارگزاران خارج کشوری وی سوار بر موج توده ها شد خود داستانی است غم انگیز و نه چندان ناآشنا برای بسیاری از آنان که در این دوره دست در آتش مبارزه داشته اند. اما از لحاظ روابط علت/معلولی، چگونگی آرایش نیروهای بین المللی در آن زمان و نیز آغازِ فروپاشیدن جهان آمریکا، یک انسان رادیکال - به معنای ریشه یابِ آن - چگونه باید قضاوت کند؟ به عبارت دیگر، در این آشفته بازار پر آشوبِ کلیشه سازی و کلیشه بازی های چپ و راست - از چپ گرایان انقلابی، چپ گرایان سیاسی کار، مارکسیست های خود خوانده، مارکسیست/لنینیست ها، مائوئیست ها، تروتسکیست ها، شبه تروتسکیست ها (شامل "مارکسیست های انسان باور"، تا سندیکالیست ها، آنارشیست ها، سوسیال دموکرات ها، تا راست گرایان لیبرال، جمهوری خواهان، "ملی/مذهبی" ها، کارگزاران وطنی سیاست آمریکا، و قبا سوختگان مملکت باخته و تابوت گردانان پهلوی - چگونه باید به حقیقتِ این تحول تاریخی دست یافت و ما در در این زمان در کجا در مقابل آن ایستاده ایم. این پرسش ضمن این که به کالبد شکافی، چگونگی، و چرائی این قیام می پردازد، در عین حال در بطن خود نمایشگر درک واقعی یا مجازی ما از انقلاب 57، ضد انقلاب خمینی و تقارن و تضاد آن با آمریکا، و بالاخره جهان بینی ما در تأکید "قدرقدرتی" آمریکا یا بالعکس افول هژمونی آمریکا (همراه با فروپاشی جهان آمریکا) و آغاز دوران جهانی شدن روابط اجتماعی سرمایه (گلوبالیزاسیون) خبر می دهد. در اینجا دیگر به طریق "کوسه و ریش دار" نمی توان عمل نمود - "یا زنگیِ زنگ، یا رومیِ روم." در اینجا روش ریشه یاب ربطی به تکرار مکررات کلیشه ای گذشته ندارد. دست یازیدن به التقاط "وابستگی،" جهت شناسائیِ نظام جمهوری اسلامی یا آویزان شدن به "امپریالیسمِ" لنین، و یا به اصطلاح به روز نمودن آن توسطِ تروتسکیست/سندیکالیست هائی نظیر تراب ثالث یا دستکاری ناشیانه و قرینه سازی "دورانی" آن از جانب لیبرال/سندیکالیست هائی مانند سعید رهنما، دردی را دوا نمی کند. در این زمان به سختی می توان قورباغه را به جای قناری در بازارِ افکار عمومی فروخت.    

ایدئولوژی مشترک چپ ستیزی پیشکاران سیاسی خمینی (نظیر دکتر ابراهیم یزدی، رابط قدیمی و شناخته شده ی همکاری با مقامات آمریکایی) و سیاست همیشگیِ چپ ستیز/ملی ستیز آمریکا در قبال ایران (به چرایی و چگونگی کودتای 28 مرداد 32 نظری بیاندازید) در میان عوامل دیگر می توان رجوع کرد. و این در حالی است که قیام مردمی 57 تمام راه را برای یک کودتای دلخواهِ آمریکائی مسدود کرده بود. آمدن ژنرال هایزر به ایران به چه معنی بود؟ آیا او فقط آمده بود به ژنرال های شاه اخطار کند که کودتا نکنند یا آمدن او به ایران همزمان هدف دیگری را نیز تعقیب می کرد؟ ارسال نامه ی طلبِ تغییر آرام رژیم و این که ما با "فروش نفت" به شما کاری نداریم از جانب خمینی به کارتر چه معنی می دهد؟ اشغال سفارت آمریکا از جانب دانشجویان "پیرو خط امام" و تایید صریح گروگانگیری در سفارت چه معنی می دهد؟ اگر خمینی (و رژیم در حال شکل گیری ولایت فقیه) معارض و مخالف آمریکا بود، چرا دستور جمع آوری اسلحه در دست توده ها را صادر کرد؟ آیا اسلحه های مصادره شده در دست مردم در قیام 57 آن چیزی نبودند که دولت کارتر را ترسانده و امکان کودتا را توسط آمریکا ناممکن ساخته بود؟  آیا ناممکن بودن کودتا ار یک سو، و مذاکره با خمینی از سوی دیگر، فرستاده ی دولت آمریکا، ژنرال هایزر، را بر آن نداشت که امرای ارتش شاه را از دست یازیدن به کودتا منع کند؟ چرا دولت آمریکا، دولتی که دست-به-کودتا-بردنش تا کنون رو دست نداشته، این بار به عدم کودتا و حتی جلوگیری از آن رضایت داد؟ و بالاخره، چرا آمریکا (و اسرائیل) از صدام حسین (همراه با پشتیبانی عربستان سعودی، کویت، امارات متحده عربی، و دیگر شیخ نشین های عهد دقیانوس) در رابطه با جنگ ایران و عراق حمایت مستقیمِ نظامی کرد؟ آیا کمال ساده لوحی نیست که ما رابطه ی پیچیده و مملو از آشتی و تضاد آمریکا را با جمهوری اسلامی به رابطه ای نظیر رژیم شاه در دوران پاکس امریکانا تقلیل دهیم؟     

 چگونه بسیاری از ما چپگرایان پیچیدگیِ جهان پسا-پاکس امریکانا، که خود شامل رابطه ی علت/معلولیِ و چرایی این جنگ خانمانسوز (ایران و عراق) و یا جنگ های خانمانسوز و تعرضات دیگر را در این منطقه (و مناطق دیگر جهان) است، را هنوز که هنوز است در گرو قدرقدرتی آمریکا، و در حیطه ی اقتصادی، به سبب وجود و کارکرد به اصطلاح کارسازِ نهادهای سیاسی/اقتصادی جهان آمریکا، نظیر صندوق بین المللی پول یا بانک جهانی، بشمار می آوریم؟ این گونه اشاراتِ بی پایه و توخالی نه ربطی به جهان بینی کارل مارکس دارد و نه قرابتی با روش تحقیق او در رابطه با قدرت در جهان سرمایه و نقش نهادهای سرمایه داری. برای حلّ معّمای انقلاب 57 و ضد انقلاب اسلامی نیز باید این دو را از یکدیگر تشخیص داد. زیرا آن انقلاب و این ضد انقلاب - هم از لحاظ تقدم و تاخر تاریخی با توجه به جنبش مشروطه، و هم از دیدگاه مبارزات مردمی و ضد امپریالیستی با توجه به جنبش ملی شدن نفت در زمان مصدق (و افتادن طشت "علمای اسلام" (نظیر کاشانی) از بام کودتای آمریكائی/انگلیسی 28 مرداد 32) - دو چیز مختلف اند. در حد آزادی های دموکراتیک ناشی از هدف های توأمان مشروطه، اولی خواهان جامعه ای است که با رژیم دیکتاتوری محمدرضا شاه تضاد اساسی داشته و با  با دیکتاتوری شاه از مبارزه با استبداد و استعمار (یعنی موضع چپ) حرکت می کند. اما دومی از بیخ و بن اسیر خمینی مرتجع و مشروطه ستیز از موضع راست مردم را خلع سلاح می کند و با اشغال سفارت آمریکا و کاریکاتوری از مفهوم استعمار ولایت مطلقه ی فقیه را چهار میخ و با سرکوب انقلاب نظام جمهوری اسلامی را بر پا میکند - این مخالفت با شاه از دیدگاه متحجر و واپسگرای راست است. هزاران افسوس که این تشخیص ساده حتی در میان چپگرایان آنچنان مورد بحث و گفت و گو قرار نگرفته است. چه، فرق این دو دیدگاه از منظرِ روش شناختی فرقِ تشخیص در رده بندی (categorization) تحول سیاسی/اجتماعی نمایشگر هویت جنبشها، هدف های مبارزه و مبارزان، و جعل هویت "انقلاب" در تاریخ معاصرِ ایران است. لختی به جعل هویت کودکان شیرخوار هزاران مبارز چپ در شیلی که پدر و مادر خود را در شکنجه گاه های رژیم کودتائی پینوشه ار دست داده اند اندیشه کنید و پس از آن به شکنجه گران که آنان را با هویت خویش به ثبت رسانده اند. آیا "انقلاب اسلامی" در ایران شبیه به این توع جعل هویت نیست؟  

در همین چارچوب و در همین رابطه با جعل "انقلاب" باید به مسئله چراغ سبز آمریکا به خمینی (در مقابل قیام شکوهمند 57 توده ها که ربطی چندان به این نیروی حاشیه ای طلاب قم نداشته و در مواقع مقتضی خود حافظِ گزینه ناچار دولت کارتر است) بازگشت، و براستی جنگ ایران و عراق را نیز حاوی نقشی به مثابه شمشیر دو دَم در این گزینه دانست. از یک سو، جنگ موهبتی بود الهی برای خمینی و تأسیس جمهوری اسلامی؛ از سوی دیگر، آمریکا در این جنگ امید به مضمحل شدن رژیم خمینی و در کمین فرصتی بود تا نفس تازه کند و ایران را به روال قدیم به چنگ بیاورد. توجه دقیق به پا به پیش و پا به پس کشیدن های چهل ساله ی سردمداران جمهوری اسلامی و روابط آن با آمریکا (و بالعکس) این تضاد و این استخوان-در-گلو-گیر-کرده ی کنفرانس گوادلوپ را به خوبی نشان می دهد. پس به طریق سنواتی و با "رج زدن" سر انگشتی - سوای این که مفهوم "وابستگی" درست است یا غلط - نمی توان این رژیم را مانند رژیم شاه "وابسته" به آمریکا تلقی کرد. رژیم جمهوری اسلامی را البته در چارچوبِ اقتصاد جهانی در دوران کنونیِ گلوبالیزاسیون باید بررسی کرد، و این را هم باید دانست که دورانِ سپری شده ی آمریکا و آمریکای فرو افتاده با دوران کنونی گلوبالیزاسیون نه تنها تفاوت بل تضادی اساسی دارد. 

در این چارچوب تمامی کشورهای جهان اساسا در معّیتِ سرمایه داری جهانی شده و در حیطه ی سرمایه ی فراملی (و نه آمریکائی) به طریق ارگانیک در رابطه اند. جمهوری اسلامی، علیرغم تمامی تحریم های اقتصادی، پاره ای از اقتصاد جهانی شده می باشد - نه "وابسته" به آمریکا. بر همین منوال تاریخی، پس از فروپاشی پاکس امریکانا در اواخر دهه ی 1970 و اوایل دهه ی 1980 میلادی (یعنی همزمان با انقلاب 57)، موازنه قدرت نیز از این پس نه تنها در منطقه بل در تمامی عرصه ی جغرافیایی جهان تغییر اساسی نمود. 

در خاتمه، دو مطلب انتشار یافته را جهت این دو بزرگداشت را به ضمیمه ارسال می کنم. این دو شامل: 
(1) سروده ای به فرم کلیپ با عنوان "در انتظار درخشش جنگل":
 سیروس بینا (تهران - فروردین 1350 خورشیدی)
(2) مقاله ای در کلیپ زیر با عنوان "نگاهی فشرده بر ریشه های اقتصادی سیاسی انقلاب 57":
سیروس بینا - باز پخش از انتشارات "پروسه":

با گرامیداشت رزمندگان سیاهکل و پیشاهنگان پر آوازه ی مبارزه مسلحانه و یاد عزیز مبارزانِ دلیر و فرزندان بخون خفته ی خلق در قیام پنجاه وهفت،

سیروس بینا
پانزدهم بهمن 1398 (برابر با چهارم فوریه 2020)
مینه سوتا (آمریکا)


******************
سیروس بینا - رادیو "صدای نو" (سیدنی، استرالیا) 
ترور قاسم سلیمانی، سیاست نئوکانی/ اسرائیلی آمریکا در خاورمیانه، و قیام مردم ایران (14 ژانویه 2020)

دوستان و رفقای گرامی،

این مصاحبه را با رادیو "صدای نو" (سیدنی، استرالیا) در شامگاهِ سیزدهم ژانویه 2020 انجام داده ام. در این صحبت، از ترورِ قاسم سلیمانی، چرائی زمان انجام آن، سیاست نومحافظه کارانه/اسرائیلی ترامپ، نقش نتانیاهو - این یابوی صهیونیست/فاشیستِ اسرائیلی، چرائی عزیمت سلیمانی به بغداد و ملاقات با نخست وزیر عراق گرفته، تا بازتابِ ترورِ سلیمانی از جانب رژیم جمهوری اسلامی، مبادرتِ رژیم به پاسخ، اشتباهِ ابلهانه و تراژیک رژیم در سرنگونی هواپیمای مسافربری اوکراینی و کشته شدن 176 سرنشین آن همزمان با موشک پرانی، و بالاخره، سازماندهی برخورد به رژیم توسط دانشجویان دانشگاه های ایران (به ویژه در تهران) و استقبال گسترده و پیوستنِ مردم در بسیاری از شهرهای ایران به آنان و دادن شعارهای سرنگونی علیه تمامیت نظام جمهوری اسلامی، مورد بحث قرار گرفته. 

به لینک زیر نگاه کنید:

 سیروس بینا - رادیو "صدای نو" (در سیدنی، استرالیا) - ترور قاسم سلیمانی، سیاست نئوکانی/ اسرائیلی آمریکا در خاورمیانه، و قیام مردم ایران 
چهاردهم ژانویه 2020 

لازم به تذکر است که با تکیه به روابط علت-معلولی، چه در ویژگی اتفاقات و ارتکاب به عملیات از جانبِ عوامل در صحنه و چه از لحاظ دیدگاه تئوریک و ساختاریِ تبلورِ تغییر دورانی (epochal) و چه در رابطه با بازتاب نمایشِ از هم گسیختگیِ موازنه ی قدرت در نظام قدیم پاکس امریکانا (1945-1979) و فرم گیری موازنه ی جدید قدرت بر اساس دوران کنونیِ گلوبالیزاسیون در گوشه و کنار جهان - به ویژه در منطقه ی خاورمیانه - لزوم بررسیِ جامعی احساس می شود. بدین ترتیب، نقدِ دیدگاه هایی که به "چپِ سنتی" موسوم اند - اگر چه با پاره ای از ماجرا ها ممکن است هماهنگی داشته باشند - از اهمیت فراوان برخوردار است. چپ سنتی در کلّیت از بیان چرایی مسائل پیچیده ی این زمان (یعنی دوران گلوبالیزاسیون سرمایه) ناتوان است. بسیاری از این عناصر یا با آویزان شدن به کلیشه های گذشته گمانه زنی می کنند و یا به طریق مستقیم یا غیرمستقیم با "منطق" توطئه به داده ها و تاریخ اکنونِ جهان می پردازند. برای مثال، جمعی از چپ گرایان جمهوری اسلامی را حلقه بگوش و یا دستور-بگیر از آمریکا می انگارند؛ تعدادی از این رادیکال ها با علم کردن "تئوری وابستگی" - که اساسا متعلق به رائول پرِبیش (Raul Prebisch) سوسیال دموکرات است و بعدها آندره گوندر فرانک و سمیر امین از آن کپی برداری کرده اند - جامعه امروز ایران را می سنجند. و حال این که با همه تحریم های غربی ها، و غیره، جامعه ی ایران (حتی به عنوان پدیده ای  بهم ریخته) چگونه می تواند جزئی مشخص از این جهان متحول و گلوبالیزه نباشد. 

یکی از همین رادیکال های چپ گرا (به مصاحبه ای در "رادیو پیام کانادا" راجع به اینکه رژیم جمهوری اسلامی از سیاست "نئولیبرالیسم" پیروی می کند یا خیر گوش کنید!) سیستم اقتصادی ایران را سیستم "چپاول" و "غارت" ارزیابی کرده و خود همانگویانه تلاش دارد تا غارتگری را با خودِ غارتگری بیان کند. نظریه ی "غارت" البته متعلق به راستگرا ترین بخش اقتصاددانان ارتدوکس (در طیف سیاسی عملا در سمت راست مکتبِ شیکاگو و فریدمن قرار دارد) یعنی مکتبِ پابلیک چویس (public choice) می باشد. این نیمچه مکتب اقتصادی، اولا جامعه را بر اساس جمع جبری افراد بنا می کند (یعنی methodological individualism) و ثانیأ، اقتصاد سرمایه داری در تمام کشورها را نیز اساسا در رابطه با هجوم دولت و تولید "رانت" ارزیابی می کند. جای تعجب دارد که چپگرایی، که خود را پشتیبان کارگران "هفت تپه" قلمداد می کند، چگونه طوطی وار و بدون خمی بر ابرو با تکیه بر این نظرِ مردود و به طریقِ خود همان گویی به شنوندگان و کارگران زحمتکش رهنمود می دهد. طرف مقابل بحث در این مصاحبه اما اصرار بر این داشت که نئولیبرالیسم از زمان رفسنجانی در ایران وجود داشته است. این سخنگو نئولیبرالیسم را نه به عنوان یک سیاست بل به مثابه معادلی از سیستم امپریالیستی (آمریکایی) پس از جنگ دوم جهانی  بشمارد می آورد. همین رفیق در جاهای دیگر نیز از اهمیت صندوق بین المللی پول و بانک جهانی - یعنی دایناسورهای نظام مرده ی پس از جنگ جهانی دوم - و دوران امپریالیسم - داد سخن داده است. 

قابل توجه است، رفیقی رادیکال در کانال "بذرهای ماندگار" نیز تقریبا همین طرز نگرش به نئولیبرالیسم را در رابطه با آمریکا، و دوران کنونی، به شنوندگان تلقیح می کند. جالب اینجاست که در این ماجرا نظر توده ای-اکثریتی، نظر رفیقی که خود را با "چریکها" همگام می داند، نظریات تروتسکیستی و شبه تروتسکیستی، و نظریه ی آنان که خود را مائوئیست مینامند، در حقیقت از یک آبشخور، یعنی عدم درک تحول کنونی جهان در دوران گلوبالیزاسیون روابط اجتماعی سرمایه، سرچشمه می گیرند. 

به قول خواجه ی شیراز: "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند." 

  خسته نباشید،

سیروس بینا
چهاردهم ژانویه 2020
مینه سوتا (آمریکا)               

  سیروس بینا - رادیو "صدای نو" (سیدنی، استرالیا) - 14 ژانویه 2020
ترور قاسم سلیمانی، سیاست نئوکانی/ اسرائیلی آمریکا در خاورمیانه، و قیام مردم ایران  



****************


:فراخوان به نیروهای چپ در سراسر جهان 
!در کنار مبارازت مردم ایران بایستیم
**
جهانمان آتش گرفته است؛ نهفقط جنگلها، بلکه شهرها هم در سرتاسر جهان در آتش میسوزند. انواع و اقسام تضادهای اجتماعی در حال فوران اند و شعله هایشان را به کل این کرۀ  ی خاکی میگسترانند: الجزایر، شیلی، اکوادور، هائیتی، هنگ کنگ، عراق، لبنان، سودان یا هرکجا که فکرش را بکنید. در بستر و بحبوحهی مبارزات جهانی علیه دوزخ اجتماعیِ سرمایه داری مالی نولیبرال، از ۲۴ آبان ۱۳۹۸ خیزش عمومی دیگری در ایران شکل گرفته است. ـ
سه برابرشدن ناگهانی قیمت بنزین جرقه ای بود برای شروع اعتراضاتِ ده ها هزار نفر در بیش از صد شهر. بیگمان، قیمت بنزین بهخودیخود باعث چنین خیزش عظیم و گسترده ا ی نشد؛ بلکه علت اصلی آن، ۴۰ سال حکمرانی الیگارشیِ مبتنی بر اقتدارگرایی، حذف سیستماتیک مخالفان و سلب مالکیت بود که در اثر آن میلیونها نفر بیکار شده یا در شرایط کاری بسیار بیثبات قرار گرفته اند و از ملزومات اساسی زندگی (تحصیلات، بهداشت، غذا و مسکن) محروم مانده اند.ـ
همانطور که در شیلی افزایش ۳۰ پزو در قیمت بلیت مترو بیدرنگ لهیب آتشی پنهان را به جهنم بدل ساخت، در ایران هم قیمت بنزین جرقه ی خیزش اخیر را زد (همین امر در مورد مالیات بستن بر استفاده از نرم افزار ارتباطیِ „واتر اپ“ در لبنان و حذف یارانه های سوخت در اکوادور و غیره نیز صادق است). دیوارنوشته ای در شیلی حال وهوای وضعیت را اینگونه توصیف میکند: سال نولیبرالیسم است».ـ ۳۰ پزو ، بلکه بر سر ۳۰ «موضوع نه بر سر
از روز جمعه (۲۴ آبان / ۱۵ نوامبر) مردم ایران شجاعانه با ماموران تا به دندان مسلحِ سپاه پاسداران و مزدوران شبه نظامی و لباس شخصیِ بسیج نبرد میکنند، کسانی که به لحاظ اقتصادی وابسته به حکومت اند. مسلما مردم «حق» دارند از خود در برابر خشونت نظام مند دولتی دفاع کنند، در خیابان ها سنگر بسازند، بزرگراه ها را ببندند و معابر و اماکن محلی را اشغال کنند.ـ
آن کسانی که فراموش شده بودند و دیده نمیشدند، حال با آتشی که افروخته اند خود را نمایان می سازند. آتش برای آنها حکم جلیق هی زردی را دارد که پرولتاریا و جمعیت مازادِ فرانسه به تن دارند؛ هر دوی اینها بناست صدایی به بی صدایان دهد. درحالیکه تلویزیون «بی. بی. سی. فارسی» و رسانه های همسو با آن، ازجمله نیروهای مرتجع سلطنت طلب (همچون تلویزیون «ایران اینترنشنال» و «من و تو») آموزه های لیبرالی «اعتراض صلح آمیز و مدنی» را تجویز میکنند، جوانان ایران به این واقعیت آگاهاند که «هیچ مردمی بدون نفرت به پیروزی نخواهند رسید»؛ که «نیروی مادی را باید با نیروی مادی سرنگون کرد»؛ و اینکه آنها به طور مشروع و موجه ی حق دارند از خویش در برابر خشونت نظام مند دولتی که شهروندان را میکشد دفاع کنند. ـ
پیام مردم در جنوب جهانی و ورای آن یک جمله است: «دیگر بس است!». به همین سیاق است که دانشجویان در یکی از دانشگاه های تهران فریاد برمیآوردند: «ملت ما عاصیه؛ برده داری کافیه!». مردم ایران درست مثل خواهران و برادران مان در عراق و لبنان از سرمای هداری اقتدارگرایی که زندگیشان را به یک زندگی‌ِ نباتی تنزل داده به تنگ آمده اند؛ از فساد نظام مندیِ که ذاتیِ سرمایه داریِ مافیایی است خسته شده اند؛ و از خُرده امپریالیسم جمهوری اسلامی در عراق و لبنان و فلسطین و سوریه و یمن و کل منطقه بیزارند. آنها فقط با سه برابرشدن قیمت سوخت مخالفت نمیکنند؛ بلکه مخالفت آنها با کلیت نظام جمهوری اسلامی است. هیچ شعاری بهتر از شعار رفقایمان در لبنان روح این رشته مبارزات را در بزنگاهِ کنونی را بیان نمیکند: «کلاً یعنی کلاً!» [همه شان بدون استثناء باید بروند!]. ـ
طبقه ی حاکم تاکنون با مشتی آهنین به این نفی رادیکال و عملیِ همه قدرت های موجود پاسخ داده است. شدت و ابعاد خشونت سیستماتیکی که جمهوری اسلامی برای فلج ساختن خیزش آبان به کار بست کم سابقه بوده است. مقامات حکومتی اینترنت را چهار روز متوالی به طور کامل قطع کردند و با اینکار مملکت را به جعبه ی سیاه بزرگی بدل کردند تا با خاطری آسوده و مصون از هر گونه بازخواهیْ خون مردم را بریزند. طبق گزارش سازمان عفو بین الملل صدها نفر مجروح، هزاران نفر بازداشت و دستکم «۱۶۱ نفر در ۲۱ شهر کشته شده اند». البته «شمار واقعی کشته شدگان احتمالاً بسیار بیشتر است و بنا به برآورد برخی گزارش ها به بیش از۲۰۰ نفر میرسد». ویدیوهای بسیاری نشان میدهند که پلیس به سر و سینه ی تظاهرکنندگان تیراندازی میکند؛ شیوهای که در عراق نیز عیناً شاهد آن بودیم. این تیراندازی ها خصوصاً در استان های کرد نشین و عرب نشین روی داده اند که مردم محرومشان بار دیگر در خط مقدم خیزش هستند و بیشترین هزینه را داده اند.ـ
جمهوری اسلامی تاکنون در دستیابی به اهدافش موفق بوده است: حاکمان از فرصتی که تحریم های آمریکا برای تحقق رؤیاهای نولیبرال شان به ارمغان آورده بود استفاده کردند تا هم از شرِ کسری بودجه ی فعلی خلاص شوند و هم منابع کافی برای افزایش عملیات
نظامیشان در منطقه فراهم آورند. آنها برای این منظور اینترنت را قطع کردند و به واسطه ی آن به کشتار وحشیانه ی مخالفانشان پرداختند. در سطح بین المللی، سرکوب دولتی در ایران نه پوشش رسانه ای مشخصی داشته و نه محکومیتی را در پی داشته است؛ همچنانکه همبستگی ابرازشده از جانب چپ جهانی هم بسیار اندک بوده است. به بیان دیگر، حمام خون در سکوت مطلق رخ داد. یک دلیل این رویکرد شگفت آن است که برخلاف طبقات محروم در ایران و خاورمیانه که هیچ توهمی درباره ی نقش «ضد امپریالیسیِ» جمهوری اسلامی ندارند، بسیاری در اردوگاه چپ همچنان به بازنمایی ایدئولوژیک رژیم از خویش (در مقام نیرویی ضد امپریالیست در برابر آمریکا و هم پیمانانش در منطقه) باور دارند. چپ نیازمند آن است که از طبقات تحت ستم و سرکوب شده بیاموزد، تا هم با امپریالیسم آمریکا (به ویژه تحریم های آمریکا) مخالفت کند و هم با مداخلهجوییهای جمهوری اسلامی در منطقه. ـ
ما امضاءکنندگان این بیانیه، به عنوان جمعی از فعالین و دانشگاهیان چپ، از نیروهای چپ در سراسر جهان تقاضا میکنیم که سکوت خود را بشکنند و با مردم ایران و مقاومتشان اعلان همبستگی کند. برای ما بی معنیست که از جمهوری اسلامی چیزی مطالبه کنیم، ولی از رفقایمان و دیگر نیروهای پیشرو در سراسر جهان میخواهیم تا به هر شکلی که میتوانند صدای مردم سرکوب شده ایران باشند که در خفقان این انزوای تحمیلی قرار گرفته اند. ما همچنین از چپ بین المللی میخواهیم جنایات قساوت بار رژیم ایران علیه مردمش را محکوم نماید

و در پایان، همبستگی خود را با معترضان در ایران اعلام میکنیم؛ کسانی که با تن ندادن به ریاضت اقتصادی و اقتدارگرایی و نظامی سازیِ جامعه و هر نوع سلطه ای که خودمختاری و آزادیشان را سرکوب کند، کرامت انسانیِ خویش را باز میجویند

********
Leftists worldwide, Stand by the Protesters in Iran!
December 1, 2029
Our world is on fire. Not only forests but also cities are burning all over the world. Social conflicts of all sorts are erupting, spreading their flames across the planet: Algeria, Chile, Ecuador, Haiti, Hong Kong, Iraq, Lebanon, Sudan, you name it. Located within this global context of struggles against the social hell of neo-liberal,  financialized capitalism, there has been another mass uprising in Iran since November 15, 2019.
Sparked by the sudden tripling of fuel prices, tens of thousands of Iranian people have been protesting in more than 100 cities throughout the country. Of course, the fuel price per se did not generate such a huge and widespread uprising. Rather, it is 40 years rule of the privileged oligarchy on the basis of authoritarianism, systematic exclusion of opponents, dispossession and expropriation which have made millions of people unemployed, extremely precarious, depriving them from the basic conditions of life (education, healthcare, food, and housing).
Just as 30 pesos increase in subway fares turned the already raging fire into an inferno in Chile, so too, the fuel price sparked the recent uprising in Iran (the same goes for WhatsApp tax in Lebanon, the cancellation of fuel subsidies in Ecuador, and so on). “It is not about 30 pesos”, a Chilean poster proclaimed, “but 30 years of neo-liberalism.”
Since Friday, the people in Iran have been courageously fighting against the heavily armed personnel of the regime’s Islamic Revolutionary Guards Corps (IRGC), as well as armed plainclothes militia thugs (known as Basij) who are economically dependent on the regime. The people had every “right” in this world to defend themselves against the systematic state-violence, build barricades on the streets, block highways and occupy local areas and roundabouts.
The forgotten and the invisible in Iran made themselves visible by starting fires. The fire to these people is the yellow vest to the French
surplus population and proletarians. Both give voice to the voiceless. While the BBC Persian TV and reactionary loyalist media (Iran International, Manoto etc.) prescribe the liberal doctrine of “peaceful, civil protest,” the Iranian youth are self-conscious of the fact that “a people without hate cannot triumph,” that “material force must be overthrown by material force,” and that they have the right to legitimately defend themselves against the state violence systematically aimed at killing the citizens.
“Enough is enough” is the message of the people in the Global South and beyond. As students have chanted in one of Tehran’s universities, “the people are fed up, enough with slavery.” Like our sisters and brothers in Iraq and Lebanon, the Iranian people are absolutely fed up with the authoritarian capitalism reducing their lives to a mere vegetable existence, the systematic corruption intrinsic to mafia capitalism, and the sub-imperialism of the Islamic Republic in Iraq, Lebanon, Palestine, Syria, Yemen and the region as a whole.
They are not only opposing the tripling of the fuel price but the Islamic Republic in its entirety. No other slogan, chanted by our comrades in Lebanon, can better express the spirit of struggles in the current conjuncture: “All means all” (كلن يعني كلن).
The ruling class has responded to this radical, practical negation of all existing powers with an iron fist. The systematic violence employed by the Islamic Republic to paralyze the uprising is unprecedented in scale and intensity. The authorities have completely shut down the internet for four successive days, transforming the country into a big black box, slaughtering the people with impunity. According to Amnesty International, hundreds have been injured, thousands arrested, and “at least 106 protesters in 21 cities have been killed,” although “the real death toll may be much higher, with some reports suggesting as many as 200.”
There are many videos showing the police shooting demonstrators in the head and chest — as we observed before in the case of Iraq. This happened mainly in the Kurdish and Arab provinces whose discriminated people are once again at the very forefront of the uprising and have paid the highest price.
The Islamic Republic has been successful so far in achieving its goals. They have seized the opportunity provided by the US sanctions to realize their neoliberal dreams in order to be able to both recover the current budget deficit and increase their military operations in the region. To do so, they have shut down the internet by virtue of which they have brutally slaughtered their opponents. Internationally speaking, there has been no specific media coverage, no international condemnation of the state repression, and very little solidarity from the global left — in other words, the bloodbath is carried out in silence. This is possible because, while the oppressed classes in Iran and the Middle East have no illusion about the “anti-imperialist” role of the Islamic Republic, many on the left still believe in the ideological self-representation of the regime as an anti-imperialist force standing against the US and its regional allies.
The left needs to learn from the oppressed classes to simultaneously oppose US imperialism (especially US sanctions) and the Islamic Republic’s interventions in the region.
We, the undersigned academics and militants, urge the global left to break its silence and express its solidarity with the people of Iran and their resistance.
It is pointless for us to demand anything from the Islamic Republic, but we will demand from our comrades and progressive forces all over the world to be — in any possible form — the voice of the oppressed people in Iran suffocated by the forced isolation. We also call on the international left to condemn the atrocities of the regime against its own people.
Finally, we stand in solidarity with the Iranian protesters who are reclaiming their dignity by refusing austerity, authoritarianism, militarization of society, as well as any other form of domination that stifles their autonomy and freedom.
Signed,
2019 دسامبر اول تا شده رسانی روز به کامل لیست
1. Abbas Vali (Professor of Sociology, Bogazici University, Emeritus)
2. Adrienne Bonnet (Comédienne/Metteure en scène)
3. Agitations (France)
4. Ahmed Shawki (Chicago, Illinois)
5. Akbar Masoumbaigi (author and member of „The Iranian Writers Association“)
6. Alain Deneault (directeur de programme au Collège international de philosophie, Paris)
7. Ali Zohdi-Tehrani
8. Alliance of Middle Eastern and North African Socialists
9. Amin Hosouri (Leftist militant, Germany)
10. Amir Kianpour
11. Anahita Hosseini (Exiled Iranian leftist, University of Sussex)
12. Dr Andrea Brock (Lecturer, University of Sussex)
13. Andrew Berman (Peace and Justice activist, Veterans for Peace, USA)
14. Dr. Andrew Newsham (Senior Lecturer in International Developmentو Department of Development Studies)
15. Dr. Angela Dimitrakaki (University of Edinburgh)
16. Antifascist Culture (Αντιφασιστικός Πολιτισμός, Greece)
17. Arash Ganji (writer and translator, secretary of the Iranian Writers Association)
18. Arnaud François
19. Arpita Das (Founder-Publisher, Yoda Press, New Delhi, India)
20. Aurélie Jeantet (Enseignante-chercheure, Université Sorbonne Nouvelle Paris 3)
21. Azar Khalili (Ex-political prisoner)
22. Azadeh Shourmand (Feminist militant)
23. Dr. Barbara Umrath (Researcher, Germany)
24. Béatrice Rettig
25. Behnam Amini (York University, Canada)
26. Behrang Pourhosseini (ATER Chargé de Cours au Département de Philosophie, Université Paris 8 Vincennes Saint-Denis)
27. Beyond Europe
28. Bijan Kiarasi (Militant Leftist, Germany)
29. Bill Fletcher, Jr. (Executive editor, organization for identification only,USA)
30. Bita Samimizad (University of Bonn)
31. Brian Gibbons (Fairview Park, Ohio, USA)
32. Brian Slocock (Merseyside Syria Solidarity, Britain)
33. Bob Brecher (Professor of Moral Philosophy Director, Centre for Applied Philosophy, Politics & Ethics University of Brighton)
34. The Campaign to Defend Haft Tapeh Prisoners (Iran)
35. Catherine Malabou
36. Clint Burnham (Professor and Chair of Graduate Program Department of English Simon Fraser University)
37. Cinzia Arruzza
38. Christiane Vollaire, Philosopher, CNAM, Paris, France
39. Committee in Solidarity with the People of Syria (CISPOS)
40. Committee of Solidarity with Hong Kong (Independent, militant collective, Hong Kong)
41. Cyrus Bina (Distinguished Research Professor of Economics at the University of Minnesota and Fellow, Economists for Peace and Security)
42. Dariush Arjmandi (Sweden)
43. Dr Daryoush Navidi (Socialist academic exile from Iran and political activist)
44. David Harvey (Distinguished Professor, The Graduate Center, The City University of New York)
45. David McNally (Professor, Houston, Texas)
46. Dinah Rajak (University of Sussex)
47. Éric Alliez (Professor of Philosophy, Paris 8).
48. Éric Michaud (directeur d’études Ehess, Paris)
49. Etienne Balibar (Ancien Professeur à l’Université de Paris-Nanterre)
50. Farhad Nomani (Professor Emeritus, The American University of Paris)
51. Farokh Ghahremani (Ex-political pisoner and editorial member of the “Prison’s Dialogue”)
52. Fatemeh Karimi
53. Fatemeh Masjedi (Academic activist, Berlin)
54. Gemma Durany (IT Researcher, Heidelberg, Deutschland)
55. Gene Ray (Geneva School of Art and Design)
56. Gholam Khiabany
57. Gianmaria Colpani, lecturer at Utrecht University
58. Glenda Andrade, CRESPPA – GTM (Université Paris 8)
59. Gordon Asher – Independent Scholar
60. Greg Albo (Professor York University, Toronto)
61. Hadi Enayat (Aga Khan Centre)
62. Hamid Nowzari
63. Hemad Sheybani (Leftist militant, journalist)
64. Homayon Iwani (Ex-political prisoner and editorial member of the “In Defence of Marxism”)
65. Hostis Journal
66. Hushang Dinarvand (Leftist militant)
67. Iman Ganji (Freie universität berlin)
68. Ivana Bago (Independent Scholar, Zagreb)
69. Jacob Rogozinski (philosopher, professor at Strasbourg University)
70. Jamila Mascat (Lecturer, Utrecht University)
71. Jaleh Jane Mansour
72. Jean-Christophe Goddard (Université de Toulouse Jean-Jaurès Coordinateur du Consortium Erasmus Mundus EuroPhilosophie)
73. Jean-Claude Bonne (directeur d’études École des Hautes Études en Science Sociale Paris)
74. Jeff Derksen
75. John Malamatinas (freelance journalist)
76. John Simoulidis (Assistant Professor, Department of Social Science, York University)
77. Jose Rosales (PhD candidate, Stony Brook University)
78. Judith Rodenbeck (Associate Professor Media & Cultural Studies University of California, Riverside)
79. Jules Falquet (Sociologist, feminist, Université de Paris)
80. Kamran Matin (Sussex University, International Relations Department)
81. Kamal Khosravi (Marxist author and theorist)
82. Kanishka Goonewardena (Associate Professor, University of Toronto, Department of Geography and Planning)
83. Kaveh Kermanshahi (Human rights activist)
84. Ken Kawashima (Associate Professor, Department of East Asian Studies – University of Toronto)
85. Kollektiv aus Bremen (Germany)
86. Mahdi Ghanbari (PhD student at York University, Canada)
87. Mahmoud Khalili (Ex-political prisoner and editorial member of the “Prison’s Dialogue”)
88. Manjanigh Collective (Slingers, Germany)
89. Mariana Silva (Artist)
90. Maryam Azimi
91. Matthieu Renault (Associate Professor, University Paris 8)
92. Mehrdad Emami (Phd Candidate, Middle East Technical University, Turkey)
93. Mehri Abbassi (Ex-political prisoner and editorial member of the “Prison’s Dialogue”)
94. Meredith Tax (writer, New York)
95. Michael Hardt 96. Michael Pröbsting (Editor of www.thecommunists.net)
97. Mila Mossafer (Leftist militant and editorial member of the “Prison’s Dialogue”)
98. Mohadese Zare
99. Mohammed Reza Nikfar
100. Mohammad Salemy, Organizer, The New Centre for Research & Practice
101. Mohsen Ziaei
102. Mojdeh Arassi (Ex-political prisoner and editorial member of the “In Defence of Marxism”)
103. Myriem Auger (Docteure en sociologie Université Paris 8)
104. Nader Naji
105. Nanna Heidenreich (Professor for Digital Narratives/Theory at ifs / internationale filmschule köln, Cologne/Germany)
106. Nancy Holmstrom (Professor of Philosophy Emerita, Rutgers University – Newark)
107. Nantes Révolté (Militant, Independent Collective, France)
108. Nara Cladera (Réseau syndical international de solidarité et de lutes)
109. Narges Nassimi (Leftist militant, journalist)
110. Nasser Teymourpour (Conceptual artist)
111. Nazanin Noori
112. Dr. Nikolaus Brauns (historian and author, Berlin)
113. Nicolas Jaoul (Anthropologist, CNRS, France)
114. Nicholas S.M. Matheou (Researcher at the Institute of Historical Research, University of London)
115. Omid Shams (PhD research fellow University of Portsmouth, School of Law)
116. Patricia Morton (Associate Professor, Media and Cultural Studies Department University of California, Riverside)
117. Peter Hallward (The author of ‘Damming the Flood’)
118. Peter Hudis (Professor of Philosophy, Oakton Community College, USA)
119. Philippe Bazin (Affilié à Ecole Nationale Supérieure d’Art de Dijon)
120. Pierre Rousset, Europe solidaire sans frontières (ESSF), France
121. Plan C, Kurdistan Cluster (Independent Collective, London)
122. Plateforme d’enquêtes militants (Militant, Independent Collective, France)
123. Prison’s Dialogue (An initiative of Iran’s exiled former political prisoners)
124. Ralf Streck (freier Journalist, Baskenland/Deutschland)
125. Raymond Bellour (Directeur de recherche honoraire au CNRS)
126. Rohini Hensman (writer, researcher and activist, India)
127. Rosa Lehmann, University of Jena, Germany
128. Rose-Anne Gush (Lecturer in Art Theory/Art History, University of Applied Arts, Vienna.)
129. Rouen dans la rue (Militant, Independent Collective, France)
130. Sabine Bitter
131. Sai Englert
132. Sara Cvetkovska (Utrecht University)
133. Sasan Sedghinia (independent left Researcher)
134. Sama Khosravi Ooryad (Utrecht University)
135. Saman Aftabkaaran (independent researcher and militant)
136. Sandro Chignola, Professeur (Università di Padova)
137. Sanem Güvenç (Emily Carr University of Art and Design)
138. Sara Tileria Durango, doctorante en Sociologie. Université Paris 8 – Cresppa/GTM Saygın Salgırlı (University of British Columbia)
139. Sebastian Budgen
140. Shahin Navai
141. Shahrzad Mojab (University of Toronto)
142. Shekoufeh Mohammadi (Researcher-Professor, Universidad Autónoma de México, Mexico)
143. Shokoufeh Sakhi (Ph.D. Independent scholar, York University)
144. Chowra Makaremi (Anthropologist, research fellow, CNRS Paris)
145. Sina Zekavat (Anti-war activist and member of the Alliance of MENA Socialists)
146. Siavash Mahmoudi (Ex-political prisoner and editorial member of the “In Defence of Marxism”)
147. SOAS Students Union
148. Soheila Lindhorst (Leftist Militant)
149. Sohrab Behdad (Professor, Denison University, USA)
150. Stephan Dobson (Contract Faculty, Department of Social Science, York University)
151. Stefan Jaffrin (Ph.D. scholar, in CRESSPA/GTM, France)
152. Stefan Kipfer (Associate Professor, Faculty of Environmental Studies, York University)
153. Syrian Cantine (Paris, France)
154. Syrous kafaei (Activist of the labor movement and editorial member of the “Prison’s Dialogue”)
155. Tatiana Mellema (PhD student Art History UBC)
156. Dr. T’ai Smith (University of British Columbia)*********************
دوستان و رفقای گرامی،

"پدر کشتی و تخم کین کاشتی/پدر کشته را کِی بوَد آشتی" 
فردوسی 


در بزنگاه های پر آشوب تاریخ، علیرغم جنبش های خودجوش مردمی و تلاش های انقلابی،

وقایعی ممکن است بوقوع بپیوندد که گهگاه گاه شمار را از کار می اندازد و صحنه هائی را از فجیع ترین جنایات بشری به نمایش می گذارد. در منتهای نکبت و اِدبار، هیولای نازمان خمینی، که از بدو ورود به ایران پیشاپیش دست به خون یازید، کشتار های دهه 60 ( سال های 1360 و
1367) در ایران را باید دقیقأ از همین دست به حساب آورد. در چنین عقب گردهای کم شنیده تاریخی، اشباح سرگردان و زخم خورده ی دوران های پیشین موقع را مغتنم شمرده و از کِرم-حُفره های تاریخ به صحنه می آیند و در فرصتی مناسب حال و آینده را به دندان می گیرند و زمان و
زمین را فرو می بلعند.




درین سیاه بازار و "سیاهچاله" نه نوری است که چشمی به چشم بیفتد، نه نگاهی

که با نگاهی تلاقی کند، و نه معیاری مناسب تا بتوان ابعاد این جراحات و جنایات تاریخی را بدرستی گمانه زد. چنین است داستان تلخ عاشقان پاکباز در خاک پشت "خاوران،" و چنین بود ظهور شبحی مضطرب از شیخ فضل اله (مشروطه ستیز) که ناگهان به هیأت منحوس خمینی در آمد تا کارگزاران
ضد انقلاب وی، با چراغ سبز آمریکا، بتوانند صحنه را برای سواری بر موج قیام مردمی 57 آماده کنند. اما سواری بر موجی چنین مردمی کاری آسان نمی نمود. پس بزودی شکنجه آغاز شد و شمشیر های بی غلاف در امتداد شاهرگها قرار گرفت، و از هر سو هزاران هزار جویبار سرخ خون به
دریا پیوست.




در معیت "امام امّت" و با فتوای این شیخ ماردوش، سربازان گمنام ضد انقلاب

به خیابان ها و خانه ها ریختند و به صغیر و کبیر در این سرزمین رنجدیده رحم نکردند. اوباش شبحِ شیخ فضل اله با شقاوتی کم نظیر همه را، از زن و مرد، با این فتوا از دم تیغ گذراندند. سربازان بی همه چیز "امام" با اجرای همین فتوا، طابق النعل بالنعل، از تجاوز و اعدام

دخترکان دوازده، سیزده ساله نیز فرو گذار نکردند. سر انجام با فتوای این شیخ ماردوش، این آدمخواران دین مدار، پیکر بی جان این همه عاشق را دور از چشمان مادران، پدران، برادران، خواهران، فرزندان، و دوستان داغدارشان شبانه در گورهای دسته جمعی بی نام و نشان دفن کردند.

ای دادِ بی داد!  

امسال، بار دیگر، به حکم یادبودِ حافظه ی جمعی و به منظور افشاء و دادخواهی در رابطه با کشتار های دسته جمعی دهه ی 1360 خورشیدی توسط رژیم خونخوارِ جمهوری اسلامی - با تآکید، تآیید، و بالاخره فتوای امامِ (برژینسکی پسند) خمینی، همایشی از پیشتازان این جنبش در شهر گوتنبرگ (یوتوبری) سوئد برگزار می شود. برای آگاهی علاقمندان شرکت در این سالگشت اطلاعیه ی زیر را ارسال و در صورت امکان باز پخش این اطلاعیه را از شما تمنا می کنم. 

در این سالگشت، شعری را که چند سال پیش با عنوانِ "نرا ببر به خاوران" سروده ام به بانیان و شرکت کننگان این جمع، که نه می بخشد و نه فراموش می کند، پیشکش می کنم. متن شعر (انتشارات "پروسه") و نیز کلیپ این سروده با خوانش خودم در کانال یوتیوب جوف این یادداشت است.   

سیروس بینا، "مرا ببر به خاوران،" سپتامبر 2015 (مینه سوتا - آمریکا) - انتشارات "پروسه":

کلیپ خوانش شعر (مرا ببر به خاوران)، کانال یوتیوب - دوم اوت 2016:

بریده ای از سروده ی "مرا ببر به خاوران":
"...

ای راه بـان، ای رهـنمــا، ای راه بَـر! کجـاسـت اسـب راهـوار؟ کیسـت سـوار

و سـوارکـار؟ کجـاست رخـش و رفیـق کـارزار؟ رحمـت بـر او که آب پاکـی ایمـان را بـر پنـجه هـای مُـرّدد مـرگ ریخـت تا در سـالگشـت قیـام گل سـرخ با یـاد متبّـرک مـا گلبـوته هـای خـار شـکـفتنـد در چشـم دشـمن بدکـار. ای شـیخ مـاردوش! یـاد مـرا، تـرا فـرامـوش 
..." 

        
خسته نباشید،

سیروس بینا
مرداد 1398
مینه سوتا (آمریکا)


هشتمین گردهمایی سراسری درباره کشتار زندانیان سیاسی در ایران
گوتنبرگ، سوئد ( سیزده تا پانزده سپتامبر ۲۰۱۹)
در آستانه سالگشت کشتار سراسری زندانیان سیاسی ایران در دهۀ شصت و برگزاری هشتمین گردهمائی سراسری در شهر گوتنبرگ سوئد (۱۳تا ۱۵ سپتامبر۲۰۱۹)، به اطلاع عموم علاقه مندان می رسانیم. کمیته برگزار کننده همچون سالهای پیشین امیدوار است که گردهمائی هشتم و روند پیشبرد کارها، قدم مهم دیگری برای نزدیکی و هم فکری فعالین و کوشندگان راه آزادی و سوسیالیسم باشد. کوشندگانی که همواره مدافع پیگیر جهت محو زندان و آزادی تمامی زندانیان سیاسی و خواهان سرنگونی کلیت نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی بوده اند. پیرو اطلاعیه های قبلی، کمیته برگزار کننده هشتمین گردهمایی سراسری، لیست سخنگویان مطبوعاتی در شهرها و کشورهای مختلف و اطلاعات در مورد ثبت نام و رزرو جا در شهر گوتنبرگ، سوئد را به اطلاع شما عزیزان می رسد.
سخنگویان مطبوعاتی:
برای اطلاع رسانی مناسب و دقیق، امسال نیز سخنگویان مطبوعاتی خواهند کوشید تا از طریق مصاحبه ها، گفتگو با علاقمندان در جمع های مختلف، روند پیشرفت کارها را به اطلاع عموم برسانند. امسال، برای پوشش وسیع تر خبری، دوستان و رفقای شهرها و کشورهای مختلف وظیفه خبررسانی را برعهده گرفته اند. سخنگویان مطبوعاتی برای هشتمین گردهمایی سراسری عبارتند از:
سوئد :    سودابه اردوان : 0046704914488           فرخ قهرمانی : 0046735065657
آلمان :    مهرنوش اشترانی: 004917656761952   میلا مسافر: 00491792368157
آمریکا :   علی دروازه غاری تلفن : 0012069630017
انگلیس: شهاب شکوهی تلفن : 00447738754424
هلند:     سیروس کفایی تلفن : 0031644171459


*********


 روز پدر بر شما مبارک باد!
 به بهانه ی لحظه ای که با پدرم در فرودگاه مهرآباد خداحافظی کردم و برای آخرین باز خاک ایران را ترک کردم 

مسافر من - "به پدرم" - سروده ای از سیروس بینا 

دوستان گرامی،
نزدیک پنجاه سال از آن بدرودِ بی بازگشت میگذرد؛ اما هر بار که باز می گردم انگار زمان هنوز جوان است. مسافری آواره ی سیاست و سیاستی شایسته ی آوارگی؛ قدم در راهی بایسته با ارمغان هائی ماندگار. این گونه بود که ما در آن زمان غم زده به تجربه برخاستیم و با حماسه های "کاشفانِ فروتن شوکران" این ناکجا را به تربیتِ سیاسی مزّین کردیم. ای کاش می توانستم همین حکم را در مورد این درندشتِ چپ-اندر-قیچیِ اکنون مان  در خارج کشور جاری کنم - ای کاش. امروزه این حقیر نه تنها برای بسیاری از سیاستی شایسته ی آوارگی در این بیغوله ی تبعید نمی بیند بل بسیارند میان ما که (سربسته بگویم) از مختصر تربیت سیاسی نیز بی بهره اند، و بدین ترتیب تمام خط کشی ها، از جمله خّط میان چپ گرایان و چپ نمایان، به کّلی مخدوش. و به راستی تفاوتی عظیم میان این دو محیط - محیط سیاسی زمان کنونی و محیط سیاسی پیش از انقلاب (در خارج کشور) - به مثابه رنجی مضاعف است بر گرده ی بسیاری از ما که از آن زمان سیاستی شایسته ی آوارگی به جان خریده ایم. 

با پوزش از این درد دل رفیقانه، سروده ای را (شعر و ویدئو) با عنوان " مسافر من" ضمیمه کردم تا در آستانه روز پدر شاید زبان حال شما عزیزان نیز باشد.  

روز پدر بر شما مبارک باد
سیروس بینا

16 جون 2019
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)



 مسافر من!
My Departing Traveler
Copyright ©Cyrus Bina 2003, 2017

"به پدرم"
پدرم در فوریه 2005 در مشهد درگذشت بی آنکه پس از 35 سال جدائی بتوانم دوباره او را ببینم.


با چهره ای پاک و کودکانه
که کم ترین عناد را
به آسانی عیان می کند
– بی آن صدای نازنین ات –
در امتدادِ بی دفاع میان وداع و بدرقه
ایستادی
و تا مدّتی مدید
مرا ناباورانه نگریستی
آنگاه،
در پیشاپیش چشمان همگان
بسانِ ابر بهاران،
اما،
پائیزوار و پیر و پدرانه گریسنی
– تا سال ها بعد
غرامتِ بی بازگشتِ این مشایعت
عبارت "دیدار به قیامت" را
برایم معنی کند.

♠ ♠ ♠
با جُرأتی کودکانه
اما با قامتی پیر و پدرانه
– تک و تار و تنها –
ایستادی و خیره خیره نظاره کردی و حیران گریستی
آنگاه،
بر خلاف گواهی دل امیدوارت،
دستِ مرا گرفتی و به دستِ سفر دادی
– بی آن صدای گرم و نازنین ات –
و بستی تو در سکوت
عقد مرا در آسمانِ بی نهایتِ غُربت
و نشستی دلیر و داغدار
در انتظارِ دوباره ی دیدار
– (این گونه تو
مرا به خاکِ راه سپردی) –
تا سال ها ی سال
از صمیم قلب تو
من در به در شدم،
و تا سال ها بَعد
بُعد بعیدِ  بدرقه و سیم خاردار
دیدار را به صبحِ قیامت حواله کرد!

  
در حیرتم هنوز من
که آن نگاهِ آخرین تو
آخر چه خوانده بود
بر خِشت خُرد و خامِ حماسه ی بدرود
و آن دیدگانِ تیزبین تو
آخر چه دیده بود
تَرکِ جبینِ این مسافرِ مسکین
– تا سال ها بعد
دیدار را به قیامت،
چون مُهر تعّهد و تصدیق،
بر برگ برگِ گُذرنامه اش
رقَم زدند؟

 ♦ ♦ ♦
امروز
که پیر می نگرم در جوانه ها
همواره و هر آینه در حیرتم
که من کنون مسافرِ تو
یا که تو مسافرِ من بودی؟

و به راستی،
و به رسم شفاعت و تشییع
کدام یک از ما
که را به راه خاک و
کدام
که را به خاک راه سپرد؟
اما هنوز
– در این زمان غم زده –
رمز سکوت نازنین تو
آواز می دهدم باز
– امروز
از پشت صد هزار لعنت و ملامتِ دیروز.

  
یادت به خیر
ای مسافر بی بازگشت من!
یادت به خیر!!

اکتبر 2003
مینه سوتا- آمریکا


نشریه "بررسی کتاب" شماره 16 (سال شانزدهم - دوره جدید)، زمستان 1385 (2006-2007).       


  

*************
محکِ دگرگونیِ موازنه ی قدرت در بررسیِ تنش در مناسبات جمهوری اسلامی و آمریکا


دوستان و رفقای گرامی،  
متعاقب مصاحبه ای که با رادیو صدای نو (در دو بخش) در هفته ی گذشته انجام داده بودم - و پس از ارسالِ لینک ها به شما - به شماری از نظرات عناصر و تشکل های متعدد و پراکنده ی خارج کشور در خصوص تنش های اخیر میان جمهوری اسلامی و دولت ترامپ گوش فرا دادم تا بدین ترتیب از بنیان اندیشه ی و فهم تئوریک آنان سر در بیاورم. در این میان ابراز نظری است راجع به همین تنش از مبارزینِ به حقِ گذشته (مبارزه ی مسلحانه)، که هنوز به لحاظ تئوریک به "نظام وابستگی" اعتقاد داشته و بر همین منوال  نظام جمهوری اسلامی را نیز (مانند رژیم شاه) وابسته به امپریالیسم (آمریکا) ارزیابی می کنند. این نظر به علت اعتقاد به "وابستگی" رژیم (به گونه ی تئوری های معمولِ وابستگی) هر گونه برخورد "الک-دولکی" (یعنی امپریالیسم/ضد امپریالیسم) را مردود می داند، به همین جهت ( و از دید بنده به درستی) رژیم جمهوری اسلامی را ضد امپریالیست نمی داند. امّا، این موضع متّرقی را با تعبیری نادرست از دوران کنونی ارائه داده، فارغ از توضیحات جنبی و حواشی غیرسیستماتیک هواداران این نظر، و تضاد میان جمهوری اسلامی و دولت آمریکا را (آگاهانه یا ناآگاهانه) در هاله ای از تئوری توطئه محصور می کند. 

در مقابل، بسیاری از مواضع سیاسی کار، با گرایش های گوناگون در خارج کشور، به قول خودشان به اتخاذ "راه سوم" (موضع گیری زبانی) همت گماشته اند، و با زبان حال می گویند: "نه قم خوبه، نه کاشان/لعنت به هر دوتاشان." این که اینان در عمل چه می کنند - ضمن این که هیچ نیروی انقلابیِ و سازمان داده شده ای نیز در حال حاضر در ایران موجود نیست تا در مقابل این رژیم قد عَلَم کند (!) - خدا می داند. از لحاظ تئوریک البته این گونه مواضع اتخاذ شده از پراگماتیسم  و اذعان به بی عملی (به معنای انقلابی آن) نشأت می گیرد، و "پای چوبین"ی است که، به قول مولانا، "سخت بی تمکین بوَد." 

در میان این همه، رفیقی (بدون بردن اسم) هم با اعتراض به خیل سیاسی کاران خارج کشور توضیح میدهد که شعار "نه جنگ و نه جمهوری اسلامی" به "شمشیر چوبی" شباهت دارد، و درست این است که باید به جای اینها به تعویض شعارها همت گمارده شود؛ تأکید این رفیق بر شعارهائی نظیر: "نه به سلاح های بالیستیک،" "نه به حضور نظامی در بیرون از مرزها،" و غیره، می باشد، زیرا وی فکر می کند مردم را بدین گونه باید در ایران برای یک "جنبش توده ای" آماده کرد - جنبشی که شاید شباهتی به قیام 57 داشته و با اندکی خوش خیالی، بی هیچ سازماندهی، قرار است بر جمهوری اسلامی فائق آید. 

در میان این بازار مکاره رفیقی هم با ارائه ی مقاله ای در "اشتباه در جنگ و صلح،" با تعبیری جهان سومی ("مرکز-حاشیه ای") از جهان گلوبالیزه ی امروز، ضمن اظهار نکاتی بدیهی در مورد جنگ، با اصرار توضیح می دهد که گویا هیچ "اشتباه"ی نمی تواند نقطه ی آغازین باشد. به این رفیق خواندن وقایع و گزارش های ترخیص شده از سازمان امنیت ملی آمریکا را در رابطه با "بحران موشکی در کوبا" (Cuban Missile Crisis, 1962) توصیه می کنم. تاریج تشان می دهد که در شروع جنگ، هم عملیات عمدی (با قصد دانسته) و هم اتفاقات سهوی (بی آن که برنامه ای در کار باشد) می تواند به انجام برسد!
با توجه به نکات بالا، فکر کردم  مقاله ای را، که در رابطه با جمهوری اسلامی و دولت آمریکا (پیش از برجام)، در مارس 2014 (نگاه کنید به لینک زیر و ضمیمه) انتشار یافته، به عنوان پیش زمینه، همراه با لینک های مصاحبه ی اخیر(با صدای نو)، برای ملاحظه (و مقایسه) دوباره ارسال می کنم. کلید مطلب البته در این کمدی-تراژدی مشخص، تحّول کیفی دوران کنونی (دوران پسا-امپریالیسم: فروپاشی پاکس امریکانا و آغاز گلوبالیزاسیون سرمایه) و در نتیجه دگرگونی موازنه قدرت در تمامی جهان، بویژه در منطقه ی خاورمیانه، می باشد، که این خود در بنیان مادر این تنش و دیگرِ تنش های منطقه ای و جهانی باید به حساب آید. بنابراین، این گونه تنش ها را (1) باید جدی گرفت و (2) باید در چارچوب و با محکِ دگرگونی موازنه ی قدرت (و نه لزومأ طابق النعل بر اساس خواست این دولت یا آن دولت) ارزیابی کرد. 

خسته نباشید،

سیروس بینا

28 ماه می 2019
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)        

لینک: نگاه - دفتر شماره 28 (مارس 2014)

لینک های مصاحبه با رادیو صدای نو با دکتر سیروس بینا در باره تنش میان دولت ترامپ و جمهوری اسلامی
بخش نخست - پیشینه اختلافات و نقش برجام (ماه مه 2019):

بخش دوم، احتمال بروز جنگ و پیامدهای آن (ماه مه 2019):


گفت­ و گوی «نگاه» با سیروس بینا

دگرگونی دورانی جهان، مناسبات و مذاکرات جمهوری اسلامی و آمریکا و چشم­ انداز آینده
مارس 2014

جهان کجا بود و اکنون به کجا می­رود؟ چرا آمریکا نظریه­ ی معروف «کلاسوویچ» که گفت: "جنگ همانا ادامه ­ی سیاست است، اما با طریق دیگر" را به "سیاست همان جنگ است و طریق دیگری ندارد" تبدیل کرده است؟ چرا با وجود فروپاشی شوروی، تغییر موازنه­ ی قدرت در جهان به سود آمریکا نیست؟ چرا و از چه زمان، نهادهای هژمونیک جهان آمریکا ناکارساز شده­اند؟ چرا خطر قدرت رو به نزول از خطر قدرت در حال صعود برای صلح جهانی بیش­تر است؟ چرا آمریکا مساله­ ی اتمی جمهوری اسلامی را بهانه ساخته است؟ و آیا با روی کار آمدن دولت حسن روحانی، جمهوری اسلامی پوست انداخته است؟
* * *

«نگاه»: نخست، بگذارید بپرسیم آیا شما هم، آن طور که برخی گرایشات سیاسی ادعا می­کنند، پوست اندازی­یی در ویژگی دولت جدید در کار می­بینید یا این که رژیم جمهوری اسلامی لباس رزم را از تن در آورده و اکنون لباس بزم پوشیده است؟
بینا: در یک جمله، این رژیم با نگاه­داری اصول و استخوان­بندی گذشته، به ویژه میراث خمینی، در برزخی این چنین بنیان­کن و بحرانی همه جانبه اگر چه لباس روی خود را عوض کرده، اما با همان زیرپیراهن قدیمی و اندام بویناک و ناشسته به میدان آمده است. سوای روابط ارتباط و مذاکرات اخیر با آمریکا، برای مثال، فقط کافی است که به فقره­ای از برخوردهای این دولت به کانون نویسندگان در ایران نگاه کنید و به عمق فاجعه پی ببرید. اصلاح طلبی را زمانی می­توان به عنوان گزینه­ای منطقی و با اعتبار قلمداد کرد، که ما با یک پدیده­ی مردمی و منطقی روبرو باشیم. گنداب جهل ضد مردمی، به ویژه ضد کارگری، را که نمی­توان مثلا اصلاح کرد. این «اصلاح­گران» عمل­کردی جز به عنوان دنده­ی کمک برای «اصول گرایان» ندارند ـ اصولی که هنوز خود بر حول شبح و شمایل هول­ناک شیخ فضل الله نوری، یعنی خمینی بی شرمِ و بی شعور مشروطه ستیز، می­گردد. این «اصلاح­گران»، اگر چنان چه آنان را المامور و معذور نشماریم، یا خود تُهی مغزند، یا این که دیگران را تُهی اندیشه می­انگارند. مگر ندیدیم فجیع­ترین قتل­ها (قتل­های زنجیره­ای و تعرض خون­بار به آزادگان، منجمله کانون نویسندگان) در زمان ریاست جمهوری (اصلاح طلب) محمد خاتمی اتفاق افتاد؟ مگر حمله به دانش­گاه و ضرب و شتم و قتل و اسارت دانش­جویان مبارز و آزادی­خواه مقارن با دولت همین سیّد ظاهرالصلاح، اصلاح طلب، و به قول حافظ، خوی کرده و خندان نبود؟ چند بار تمسک به خودفریبی مطلق؟ چند مرتبه توسل به توهم لجوجانه؟ چند بار غوطه در جهل مرکب؟ چند بار پشتک و وارو؟ پس، در تحلیل نهایی، سگ زرد برادر شغال است.   

«نگاه»: آیا بدون ارزیابی دقیق در فرآیند تحول تاریخی بیش از سه دهه در مناسبات سیاسی ایران و آمریکا می­توان در حد روزمره نیز به چرایی مذاکرات اخیر بین این دو دولت پاسخ­گویی کرد؟ 
بینا: چرایی انجام مذاکره میان دولت آمریکا و ایران، به ویژه چرایی اکنون این مذاکرات، را نمی­توان بدون شناخت کامل از دو فروپاشی تنگاتنگ تاریخی ـ یعنی افول رژیم  شاه (و چگونگی روی کار آمدن جمهوری اسلامی) و فروپاشی نظام بین­المللی پاکس آمریکانا (نظام پس از جنگ جهانی دوم)­ـ به نحوی علمی و عینی بررسی کرد. چه، هر گونه گفت­وگو در مورد نحوه­ی این گونه نشست­ها در چگونگی مطالبات تاکتیکی و استراتژیک و این که، که چه گفت و که چه می­خواست، نمی­تواند ما را به علل ریشه­ای این گفت ­و گوها هدایت کند. برای همین هم هست که من تا کنون از شرکت در این گونه گفت­ و گوها سر باز زده­ ام.

«نگاه»: اگر چنین است، پس بررسی مذاکرات اخیر دولت روحانی با آمریکا محتاج به چه و چگونه پیش­درآمدی است که زمینه را جهت بررسی مساله­ ی روز بین این دو کشور برای خوانندگان علاقه­ مند آماده کند؟
بینا: هم­زمانی افول رژیم شاه و فروپاشی دوران پاکس امریکانا (یعنی نظام بین­المللی پس از جنگ جهانی دوم در لوای هژمونی آمریکا) از رویدادهای یگانه­ ی تاریخ جهان  است، که بندرت برای کشوری اتفاق می­افتد؛ گو این که در این مورد نیکاراگوئه نیز با ما  ایران هم­داستان است. باید توجه داشت، که فروپاشی پاکس آمریکانا از فروریختن یک کُل در جهان آن روز حکایت می­کرد، که رژیم شاه خود جزیی از آن به شمار می­رفت. بنابراین، با توجه به مناسبات ارگانیک اجزای این نظام بین­المللی، افول رژیم شاه لزوما از شکستن ستون فقرات تمامی رژیم­هایی خبر می­دهد که خود پاره­ای عظیم (کشورهایی که تحت هژمونی آمریکا بودند و تعلق به «جهان سوم» داشتند) از پیکر فرسوده­ی پاکس آمریکانا به شمار می­آمدند. فرسودگی پاکس آمریکانا البته از زمانی شروع شد، که این ظرف دورانی مظروف (یعنی سرمایه­ی فراملی و مرز ناشناس) را در حیطه و بطن خود به کمال رشد رساند، اما در مسیر پُر پیچ و خم این تضاد خودشکن و خودبرانداز (میان فرم و محتوا، که خود بیان­گر دگرگونی کیفیتی از یک جهان به جهانی دیگر است)، نخست با بن بست و فروپاشی «برتون وودز» (نظام پولی بین­المللی، 1971-1944)، دوپس با پسامدهای نوسانات و ارزش ناهماهنگ دلار در رابطه با تراز پرداخت­های ارزی آمریکا، و سپس با بحران فراگیر نفت در دهه­ی 1970، و در نتیجه گلوبالیزاسیون بخش نفت (و نهایتا قطع بندناف سیاست خارجی آمریکا از اهرم انحصار نفت) روبرو شد. به جاست، که از جنگ طولانی ویتنام و شکست مفتضحانه­ی آمریکا نیز در این ره­گذر، به عنوان چاشنی قابل لمس افول سیاسی، یاد کرد.

«نگاه»: اشاره به مقوله­ ی «جهان سوم» کردید. آیا وقتی ما از گلوبالیزاسیون صحبت می­کنیم، این هیچ تناقضی با تقسیم جهان بدین گونه، به ویژه در کاربرد عبارت جهان سوم، ندارد؟ 
بینا: این سئوال یکی از موضوعات کلیدی است و در این جا محتاج شرحی مختصر. من در رابطه با نظام پس از جنگ جهانی پاکس آمریکانا به عبارت «جهان سوم» اشاره کردم، و این اشاره حاکی از آن است، که در حیطه­ی بین­المللی، جهان در آن دوران هنوز کاملا گلوبالیزه نشده بود. به عبارت دیگر، «مظروف» و محتوای جهانی شدن مناسبات تنگاتنگ و ارگانیک فرا ملی در سرمایه داری هنوز در گرو این «ظرف»، یعنی سلسله مراتب پاکس آمریکانا، قرار داشت. وانگهی، این تقسیم بندی سه گانه، اگر چه قدری ملموس می­نماید، اما عُمق چندانی ندارد. من در این جا این عبارت را تحت الفظی به کار بردم و مقصودم توجه دادن به اقمار تحت هژمونی آمریکا بود، که خود در عرصه­ی حرکت بین­المللی (نه فراملی) سرمایه (به معنای رابطه­ای ارگانیک و اقتصادی ـ سیاسی ـ اجتماعی در کُل) هنوز مراحل ابتدایی را طی می­کردند. بسیاری از چپ­گرایان به نام مانند گوندر فرانک، دوس سانتوس، کاردوسو، پتراس، امین، نیز از این نمد، کلاهی به اصطلاح تئوریک برای خود دوختند و از این کاه، کوهی که تا همین اکنون در مواجهه با جهان گلوبالیزه هنوز سرگردانند. کاربرد نابه­جای این عبارت را در جهان امروز شاید بتوان به درشکه سواری در دنیای فراگیر و فراوانی اتوموبیل تشبیه کرد. چرا که «جهان دوم» مدت­هاست به رحمت ایزدی پیوسته و نواحی بسیاری شبیه به جهان سابق «سوم» نیز در عرصه­ی «جهان اول» (برای مثال، به جامعه­ی آمریکا به دقت نگاه کنید!) و در فرآیند پولاریزاسیون عمیق و گسترده­ی طبقاتی چند دهه­ی گذشته در تار و پود این جوامع ریشه دوانیده و دوباره سازی شده است؛ و بدین ترتیب، ما اکنون با چهره­ی واقعی نظام سرمایه داری و روشن­ترین وجه آن، یعنی قانون رشد ناموزون انباشت، روبرو هستیم. جوامع «جهان سوم» نیز به واسطه­ ی همین انباشت فراملی (جهانی) به گونه­ای در آمده، که در عرصه­ی آن رگه­ هایی از «جهان اول» را می­توان به خوبی مشاهده کرد. در نتیجه، امروزه حتا رادیکال­های منسوب به «تئوری وابستگی» نیز از استعمال این عبارت خودداری می­کنند. اینان اما هم­چنان به این تقسیم بندی نیم بند ـ تقسیم بندی­یی که یا اصلا نقشی جهت عمل­کرد تئوری ارزش مارکس قائل نیست و یا اگر پشیزی برای آن قائل است، آن را به غلط در محدوده و با اولویت نظری این تقسیم بندی چندگانه و خودهمان­گویانه ارائه می­دهدـ وفادارند. برای مثال، به کارهای اخیر سمیر امین (از پیش­کسوتان «تئوری وابستگی» و «سرمایه داری انحصاری») نگاه کنید و با اندکی دقت دوگانگی تئوریک وی را در برداشت از انباشت یک­پارچه و سراسری در فرآیند ناموزون، اما فراملی گلوبالیزاسیون ببینید. به عبارت دیگر، در آثار نسبتا جدید سمیر امین، رد پای دیرین تئوری وابستگی را می­توان در تقسیم نابه­جای جهان کنونی به «جهان شمالی» و «جهان جنوبی»، هم­راه با تعبیر غیر مارکسی و خودهمان­گویانه­ از انحصار و ترکیب «سرمایه داری انحصاری»، به وضوح مشاهده کرد.
متاسفانه، در ایران (و در خارج کشور) بسیاری از روشن­فکران چپ، با خوانش­های غیر انتقادی و الگوبرداری­هایی از این تعبیرهای ناشیانه، هنوز درک درستی از تغییر کیفی جهان امروز و اهمیت تئوری ارزش مارکس (که برای این زمان از رشد و تحول سرمایه داری، نه قرن نوزدهم، نگاشته شده) به دست نمی­دهند. اینان اغلب، مستقیم و یا تلویحی، دوران گلوبالیزاسیون را به غلط معادل سیاست­های نئولیبرالی، و این گونه سیاست­ها را نیز از نشانه­ های آمریکایی شدن جهان (و وابستگی به آمریکا) به شمار می­آورند. و نیز جای بسی شگفت است، که بعضی از اینان، که در گذشته انقلابی هم بوده­اند، به زعم مارکس سخن از تغییر جهان می­رانند، بی آن که خود از جهانی که در آن زندگی می­کنند، و احتمالا سوژه­ی تغییر آنان باید باشد - سوای مشتی کُلی گویی و سوای چنته­ای از خُرده کاری­هاـ چندان شناختی داشته باشند.    

«نگاه»: شکست­ سیاست­های آمریکا در عراق و افغانستان و در کُل خاورمیانه، بحران اقتصادی، و بحران بودجه­ی اخیر در آمریکا، چه نقشی در موقعیت آمریکا، به طور کُلی، و مذاکره بین دو دولت آمریکا و ایران، به طور اخص، دارد؟
بینا: برای این که بتوانیم به طور انضمامی و قابل لمس درباره­ی این مذاکرات و چرایی زمانی آن نظری بدهیم، باید برگردیم به نحوه­ی فروپاشی جهان آمریکا و در نتیجه، افول هژمونی این کشور در پهنه­ ی بین­المللی. فروپاشی پاکس آمریکانا (و افول هژمونی آمریکا) را باید در گستردگی تمام عیار مناسبات سرمایه داری (شامل جهانی شدن کار مزدوری، انباشت کلان سرمایه و ثروت، و بالنتیجه پولاریزاسیون عمیق طبقاتی در کُل جهان) جست­وجو کرد، تا بتوان عوامل علت ـ معلولی ناملموس را از نشانه­ های قابل لمس و قابل مشاهده استخراج و استنتاج کرد؛ وگرنه، حکایت ما چندان بی شباهت به آن شیخ نخواهد بود، که شیره را می­خورد و با بادی در غبغب می­فرمود: شیرین است.  
باید به خاطر داشته باشیم، زمانی شوروی و بلوک به اصطلاح شرق از هم فروپاشید (1989-1917) که پاکس آمریکانا خود (1979-1945) چندین کفن پوسانده بود.
قصد این نیست، که در این جا به دلایل فروپاشی شوروی و یا به وضعیت تحولی چین بپردازیم. همان طوری که شرح دادم، هدف من در این جا نشان دادن این حقیقت است که «جهان آمریکا» (شامل کشورهای صنعتی غرب و وجود یک سلسله نهادهای اقتصادی - سیاسی هژمونیک) به خاطر توسعه­ی شتابان انباشت و رشد نیروهای مولد ودر نتیجه، پولاریزاسیون عمیق طبقاتی و...، که خود زاییده­ی فراملی شدن (فراملی شدن هر سه مدار گردش کالا، پول، و سرمایه­ ی تولیدی در حیطه­ی جهانی) سرمایه است، زودتر از شوروی به روغن سوزی افتاد. منظور من این است، که گلوبالیزاسیون سرمایه، نه به عنوان حرکت انباشت اشیاء، بل به مثابه مناسبات چیره و درهم فشرده­ی اجتماعی میان انسان­ها، توانست مُهری باطل بر این دوران نیرومند و فراگیر بزند. دورانی هژمونیک، که به قول معروف شمر نیز جلودارش نبود. اما از آن جا که هر پدیده­ای در سرمایه داری 1- از درون خود تحول می­یابد؛ و 2- با تاریخ هم آمیخته است؛ نهاد عظیمی نظیر نظام پولی بین­المللی «برتون وودز»، که خود مادر صندوق بین­المللی پول و بانک جهانی به شمار می­رفت را نخست ناکارساز ساخت و سرانجام  به موزه­ی تاریخ گذشته روانه کرد. پس، بی شک، آن چه که در تحلیل نهایی تاریخ مصرف نهادهای سرمایه داری به طرزی فراگیرنده، و نهادهای مربوط به «جهان آمریکا» به طور خاص، تعیین تکلیف نموده است، همانا غلیان پایه­ای انباشت دیوارشکن سرمایه­ای است که دیگر با فرم سلسله مراتبی پس از جنگ جهانی دوم و نهادهای هژمونیک پاکس آمریکانا سازگار نبود.
به عبارت دیگر، سرمایه­ای که فراملی شده، دیگر آقابالاسر (آن هم از نوع  «ملی») نمی­طلبد. جهانی که گلوبالیزه شده، دیگر از نظام پیشاگلوبالیزه تبعیت نمی­کند. سرمایه­ای که به عنوان یک رابطه­ی فراگیر اجتماعی - سیاسی - اقتصادی هژمونی جهانی پیدا کرده، دیگر به هژمونی نیم بند و از مُد افتاده­ی آمریکا احتیاجی ندارد. این است کلید گشایش عصر حاضر و این که ما کجای این جهنم دره ایستاده­ایم. بگذارید چشم­هامان را باز کنیم، تا تضاد آمریکا و آمریکایی شدن گذشته را با این دوران جدید (گلوبالیزاسیون) نیک نظاره کنیم. بگذارید از پس این همه دیوارهای فروریخته سر نکشیم و کماکان و بر سبیل سنت به آمریکای فرونشسته و هژمونی باخته، پر و بال ندهیم. خروش آمریکا، همه و همه، در تلاش جهت بازگرداندن آب رفته به جوی اکنون تاریخ است. ویلیام شکسپیر می­گوید: "کاری را که شده نمی­توان ناشده کرد." و این خود تراژدی اکنون آمریکاست.
سخنان من در این جا حاصل بیش از چهل و پنج سال پژوهش مستمر در تئوری ارزش مارکس و مطالعه در ساختارها و نهادهای اقتصادی - سیاسی مستولی بر قرن نوزدهم تا دو دهه­ی نخستین قرن بیست و یکم است، که سعی در تدقیق و تطبیق این تئوری با سرمایه داری درهم فشرده و جهانی شده­ی امروزی می­باشد. پس، سخنان من در ریشه نباید چیز عجیب و غریبی به نظر آیند. اما من هنوز در تعجبم، چرا بسیاری از چپ­گرایان ما هنوز آمریکا را قدرقدرت دانسته و از دایناسورهای گور گم کرده­ی دوران پیشین، نظیر بانک جهانی و صندوق بین­المللی پول، هنوز به عنوان نهادهای اصیل دوران کنونی (یعنی «گلوبالیزاسیون») یاد می­کنند؛ یا چرا در بررسی­های خود این دوران را به غلط معادل سیاست (نئولیبرالی) می­شناسند. هم­چنین، چرا حرکت سرمایه را در عینیت انباشت و تراکم و تمرکز باید با «سرمایه داری انحصاری» (نظری که پیشاپیش حساب خود را با تئوری ارزش مارکس جدا کرده) تاخت می­زنند؛ یا چرا از مفهوم سنتزوار رقابت در سرمایه داری (به کتاب «فقر فلسفه» رجوع کنید)، که خود اساس تئوری ارزش مارکس و سندی بی همتا در چگونگی مفهوم رقابت در سرمایه داری درهم فشرده است، درک چندانی ندارند؛ و فاجعه بارتر از همه، آن چه را که احتمالا در تقابل انحصارات، در اوایل قرن بیستم، از لنین  خوانده­ اند، نابخردانه به جای رقابت در آثار مارکس در سخنان خود جا می­زنند. باور کنید، من هم­چنان در عجبم.
سخن به درازا کشید، بگذارید خلاصه کنم: به نظر من برای این که به درک نسبی شناخت دورانی جهان امروز دست یابیم، لازم است بدانیم: 1- دوران کنونی گلوبالیزاسیون سرمایه، چیزی سوای دوران پاکس آمریکانا و نظام سپری شده­ی آمریکایی است؛ 2- نظام پاکس آمریکانا نظامی بود هژمونیک و بر پایه­ ی ساختار هرم قدرت (بلاواسطه)، که در راس آن آمریکا قرار داشت؛ 3- فروپاشی پاکس آمریکانا لزوما پایان هژمونی این نظام و آغاز افول این قدرت بلاواسطه است؛ 4- سرمایه­ی (اجتماعی و فراملی) گلوبالیزه در دوران کنونی هژمونی پذیر نیست، زیرا، به قول مارکس، این گونه نحوه­ی اجتماعی تولید (و پولاریزاسیون طبقاتی) اکنون به تسخیر تمامی جهان نائل آمده است؛ 5- نه تنها نابخردانه است که جهان امروز را به کشورهای «متروپل» و «پیرامونی» تقسیم کنیم، بل از لحاظ روش شناختی مارکس، نادرست است که پسوند «وابسته» (مفهومی که غیر طبقاتی، کم عمق و رونمایی است و نخستین بار از جانب رائول پِرِه بیش، سوسیال دموکرات آرژانتینی در سازمان ملل در سال 1949 ارائه شده) را در رابطه با توسعه­ ی سرمایه داری در کشورهای به اصطلاح پیرامونی به کار گیریم؛ هم­چنین، از لحاظ روش شناختی، تکیه بر«توسعه­ی مرکب» (که از ابداعات تروتسکی است) دو سطح متمایز از تجرید واقعی، در ویژگی «توسعه»، را به غلط با یک­دیگر درهم آمیخته و در نهایت موجب خدشه­دارشدن تشخیص مفهوم دورانی امپریالیزم از دوران گلوبالیزاسیون سرمایه می­شود؛ 6- پس از فروپاشی شوروی، آمریکا در برزخ انتقالی پساهژمونیک، خود را یکه تاز دید، اما یکه تازی واقعی به داشتن اسباب یکه تازی محتاج است؛ 7- این همه یکه تازی­های کاذب، دلیل منطقی و عملی بر افول هژمونیک (یعنی بنیاد اِعمال قدرت به معنای استراتژیک و ساختاری) و نزول بی بازگشت و همه جانبه­ی سیاسی - اقتصادی - ایدئولوژیک آمریکا در عرصه­ی جهان امروز است.
از دلایل شکست­ سیاست­های آمریکا در عراق و افغانستان، و در کُل خاورمیانه، بحران اقتصادی، و غیره، پرسیده­اید؛ با برشمردن دلایل این افول (انقراض بی بازگشت قدرت بین­ المللی) اکنون می­توان در این آیینه­ی تمام نما نظر کرد و موقعیت فاجعه­بار آمریکا را بر اساس هر آن چه هست مشاهده کرد. جنگ­های ناشیانه، تجاوزات غیرقانونی و غیر انسانی، به ویژه جنایات عظیم و بی­شرمانه در افغانستان و عراق، به کارگیری مزورانه ی «سیاست خارجی انسان دوستانه» - که خود یادگاری است نخ نما از سیاست مکارانه­ و شارلاتانیزم وودرو ویلسون جهت شرکت مستقیم در جنگ جهانی اول - جنگ ابلهانه با لیبی و تبدیل ناخواسته­ی آن به  سرزمینی (نو مَنز لند) که اکنون متعلق به هیچ احدی نمی­باشد، و بالاخره ندانم کاری­های کودکانه و آتش افروزی­های ناسرانجام در سوریه و دخالت­های مستقیم و غیر مستقیم (با دست خونین گماشتگان مستاصل و اندک، نظیر دولت­های عربستان، قطر و اسراییل)، همه و همه به گونه­ای ملموس از همین افول تاریخی سرچشمه می­گیرند. اکنون نیز باید به دیده­ی دقت به ژست­های توخالی دولت اوباما در رابطه با اوکراین، و پشتیبانی آمریکا از کودتای راست­گرایان و فاشیست­های این کشور، نگاه کرد. سخن در این مورد نیز از محدوده­ ی تقابل عناصر و افراد (مثلا، مصاف اوباما و پوتین) کاملا بیرون است؛ بحث ما چپ­گرایان با اصالت، و شاید هم با رسالت، نباید دست­خوش افاضات فرمایشی مراکز قدرت یا تاسی از تحلیل­های کم عمق نئوکان­های دست اندرکار و یا لیبرال­های بی استخوان قرار بگیرد.
ما روند حرکت و مانورهای سیاسی را باید در رابطه با جهان دگرگون شده، و تازه آن را هم، با چشم بصیرت ببینیم؛ این بار نیز دولت آمریکا از هول حلیم (در ذهن ساخته) در دیگ افتاده است. همین مساله، یعنی گارد گرفتن در مقابل روسیه، معضل مذاکره با ایران را ممکن است بیش­تر به  دست­انداز بیاندازد. پس، چنان که شرح دادم، نشانه­ های فروپاشی قدرت جهانی، و نبود هژمونی آمریکا، بسیارند. به قول مارک تواین "زمانی که تجسم انسان از حالت تمرکز خارج می­شود، چشم سالم هم نمی­بیند."

«نگاه»: با توجه به ملاحظات بالا و پیش از این که به وضع کنونی در رابطه­ ی حاضر آمریکا و ایران برسیم، فروپاشی رژیم شاه و روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی، تا آن جا که به آمریکا مربوط میشود، را چگونه ارزیابی می­کنید؟ 
بینا: اما در چگونگی افول شاه و طلوع خمینی، تا آن جا که به آمریکا مربوط می­شود، برای آن که بتوان اندکی به ماهیت رژیم در ایران پی برد و جو سیاسی امروز را بین دو کشور ارزیابی کرد، نمی­توان فرآیند تحولاتی که در نهایت به سقوط رژیم کودتایی شاه انجامید و پیوند ارگانیک این دو فروپاشی را بدون نمودی سنتزواره برای تمامی رژیم­هایی که در حیطه­ ی این نظام فروکاسته می­زیسته­ اند، و نیز رژیم­هایی (مانند عربستان، کویت، و تا اندازه­ای اسراییل) که هنوز برج و بارویی از آنان به چشم می­خورد، به حساب نیاورد.
بر خلاف تمام اين بازی­های سياسی که مثلا «چه کسی ايران را از دست داد»، هم سازمان «سيا» و هم نهادهای اطلاعاتی مرتبط با آن به خوبی می­دانستند در ايران چه می­گذشته و قبلا هم اپوزيسيون آمريکا-پسند خود را نيز شناسایی کرده بودند. اما در مقابل قيام خودجوش و گسترده­ی مردمی، بعد از شاه، دنبال کسی بودند که بتواند يا اين موج را بشکند و یا هر گونه دگرگونی واقعی را به بي­راهه هدايت نماید. اما وقتی اين گزينه، يعنی تلاش در خاموش کردن مردم، به جایی نرسيد، دولت کارتر ناچار به سوی گزينه­ های دوم و سوم متمايل شد. و پُر واضح است، آن چه که اتفاق افتاد به هيچ وجه خواست اصلی دولت آمريکا نبوده است. اين نکته البته در رابطه با پيش­گيری يک تحول پيش­رفته و مردمی در ايران (در خلال مذاکره­ی جدی و هم­کاری با سردم­داران سابق رژيم کنونی)، به پيچيدگی نقش دولت­مردان آمريکایی (در آماده کردن عناصر رژيم گذشته و سران ارتش شاه و غيره)، به ويژگی فرو نشاندن آتش مبارزات همه گير ضد امپرياليستی در ایران در فرآيند خيزش عظيم مردمی، و تبديل آن به قهر ضد انقلابی و پيروزی ضد انقلاب در لوای متحجر خمينی می­ افزايد.
اکنون پس از گذشت بیش از سی و پنج سال و دست­يابی به اسناد و مدارک بی شمار و گویا، سوار شدن بر موج پُر شور و گسترده­ی مردمی، در فرآیند قیام 57 در ایران، از جانب خمينی را می­توان در سه مولفه بازنگری کرد. 1- بزک کردن خمينی به عنوان رهبری صرفا مذهبی و بی علاقه به سياست و اداره کردن ارتباطات اوليه­ی نمایندگان وی با عوامل مقامات آمریکایی و تسهيل کنندگان دولت آمريکا؛ 2- برقراری ارتباط مستقيم و غير مستقيم با عوامل کليدی رژيم شاه، به ويژه تماس با امیران ارشد و برگزیده­ی ارتش شاهنشاهی؛ 3- دستور اکید خلع سلاح عمومی (از ترس این که انقلاب واقعی رُخ بدهد)، آغاز بگير و ببندها از هر گروه، قلع و قمع مخالفان بازگشت به دیکتاتوری از ملیون تا چپ­گرایان، و اعدام­های دسته جمعی. اين مولفه­ ها البته پيش شرط­ هایی لازم جهت برقراری مقدمات قدرت توسط هواداران برگزیده­ی خمینی بودند. پيش شرط کافی برای برقراری «جمهوری اسلامی»، اما به ایجاد اتفاقات و عواملی بس دگرگون کننده نياز داشت. اتفاقاتی که بتواند از لحاظ  کاربرد سياسی، توده­ها را به حالت سر درگُم تدافعی و تمکين سراسری سیاسی و ایدئولوژیک در آورد. ایجاد شرایطی که بتواند با کمال تردستی، توجه توده­ ها را بر گرفته و آنان را از انديشيدن به سرنوشت سياسی و اجتماعی­شان باز دارد. خمينی ترفندباز و کارگزاران فریب­کار وی، پیشاپیش در فکر پيش شرطی  کارساز و کافی بودند. به همین جهت، خمینی با یک تیر دو نشان زد: وی هم به گروگان گيری در سفارت آمريکا پاسخ مثبت داد و هم تجاوز نظامی صدام حسين به ايران و آغاز جنگ ایران و عراق را به فال نيک گرفت. این نکته البته آزمونی است قابل ملاحظه برای شناخت دقیق از طیف چپ (و چهره­های چپ نمای درون آن) در این بزنگاه سیاسی و در پیش­گاه آزمایش تاریخ ـ و چه روسیاه و سر افکنده! درست در همين فضای آشفته و پُر از رعب و وحشت بود، که کارگزاران سياه­کار، سخيف و سفاک خمينی، اين سياه مستان تازه به دوران رسيده، قدرت سیاسی را قبضه، انقلابیون را دشمن شاد، و جمهوری من­-در-آوردی اسلامی را چهارميخه کردند.
از لحاظ استراتژیک، نتیجه­ی گروگان گیری و جنگ ایران و عراق به منزله­ ی شمشیری دو دَم عمل کرد: 1- ضد انقلاب «جمهوری اسلامی» را با بزک خمینی به جای انقلاب نشاند؛ و 2- آمریکای زخم خورده و فرزند مرده (رژیم شاه را می­گویم) را وارد کارزاری مشخص با تحمیل تحریم اقتصادی ناشی از خفت گروگان گیری و تصمیم در براندازی و ایجاد رژیمی از قماش رژیم سابق نمود. بنابراین، تخاصم دولت آمریکا با ایران (پس از قیام بهمن) ریشه در چگونگی نهادن همان خشت اول را دارد. آمریکایی که با فروافتادن رژیم­های ایران و نیکاراگوئه حس کرده بود، که خبری غیر مترقبه در جهان پاکس آمریکانا اتفاق افتاده، اما هنوز باد تغییر دوران کاملا به زخم­اش نخورده بود. این را خیلی خودمانی بیان کردم، که دیگر جای شک و شُبه ه­ای باقی نماند. در اوج ریاست جمهوری ریگان ـ دهه­ی 1980 را به خاطر بیاورید ـ تقریبا تمامی تاسیسات صنعتی بسیاری از کمپانی­های آمریکایی در فرآیندی بس دردناک، که به «بستن کارخانه­ ها» معروف شد، به خارج از آمریکا منتقل گردید.
برگردیم به ایران؛ دیدیم که در فرآیند جنگ فرسایشی ایران و عراق، از همه لحاظ چقدر فرو نشست و عقب­گرد کرد. نقش آمریکا در پشتیبانی از صدام حسین را نیز باید به یاد آورد. پس از اتمام جنگ، در اواخر دهه­ی 1980 تا اواسط سال­های دهه­ی 1990، تغییر چندانی در روابط سیاسی ایران و آمریکا به وجود نیامد. تا این که در سال 1996 (در زمان ریاست جمهوری کلینتن) دوباره لایحه­ی تحریم­های جدیدی (هم­راه با تحریم لیبی) از کنگره­ی آمریکا گذشت و به لیست تحریم­های قبلی علیه ایران اضافه شد. در اوایل دهه­ ی 2000، پس از فروپاشاندن برج­های دوقلوی نیویورک، واقع در وال ستریت، و حمله به مقر نظامی پنتاگون در واشنگتن، دولت بوش ـ چینی زمینه را برای اشغال افغانستان آماده کرد. من این همه را ذکر کردم، تا به نقش محمدجواد ظریف، که  در آن زمان سفیر ایران در سازمان ملل در نیویورک بود، برسم.
مساله­ی دولت بوش ـ چینی تنها برای انتقام گیری (مثلا گرفتن بن لادن و غیره) نبود. همان طوری که در کتاب اخیرم هم نشان داده­ام، دلیل اشغال عراق و از بین بردن رژیم صدام حسین به خاطر تولید و یا وجود سلاح­های کشتار جمعی نبوده است. من با سندی ترخیص شده از خود کاخ سفید نشان داده ­ام، که این حضرات نقشه­ ی اشغال عراق را نیز باید در ژانویه 2001، یعنی نزدیک به هشت ماه پیش از واقعه­ ی یازدهم سپتامبر همان سال، کشیده باشند. به هر تقدیر، اشغال افغانستان کار ساده­ای نبوده است. آمریکا، پس از تاراندن طالبان از افغانستان، در آن زمان در این کشور یار و یاوری چندان نداشت تا بتواند به آسانی حکومت دست ساخت خود را جانشین کند. در این میان، پارتیزان­های معروف به «جبهه­ ی شمال»، که خود از نیروهای اصلی این سرزمین به شمار می­آمدند، اگر چه با طالبان نیز در ستیز بودند، اما با آمریکا جهت جابه­ جایی قدرت به راحتی سر یک میز نمی­نشستند. به شهادت عناصری از خود آمریکا، که در برخی از جلسات حضور داشته­اند، محمد جواد ظریف، نماینده­ی ایران، با صرف روزها و حتا شب­ها تا نزدیک صبح در مذاکره با «جبهه­ی شمال» حضور داشته و همو سرانجام آنان را قانع کرده است تا همه جانبه با آمریکا در رابطه با اشغال کامل افغانستان هم­کاری کنند. چندی بعد اما دولت بوش ـ چینی، به پاس خدمات ذی­قیمت ظریف، ایران را، هم­راه با سوریه و کره شمالی، در «مثلث شرارت» جای نهاده و به دنبال تبلیغات دامنه دار و تلاش روزافزون نئوکان­ها و لابی اسراییل در واشنگتن، جنگ با ایران را مجاز دانست. به همین سادگی! پس، نمی­توان به خودی خودتحریم­ها راعامل اصلی سوق دادن جمهوری اسلامی به مذاکره دانست.
این داستان و داستان­های دیگری نظیر همین، به ما می­آموزند که سیاست خارجی آمریکا سیاستی است بی ثبات، که اغلب هدف­های آن با یک­دیگر مغایرت دارند. بر همین اساس، اصولا نمی­توان اعتماد چندانی  به سرانجام هیچ گفت­ و گویی در یک فرآیند مشخص با دولت آمریکا داشت؛ زیرا آمریکا در این برزخ افول، اولویت­های خویش را نیز به خوبی نمی­شناسد. بگذارید مثالی بزنم، که خود گویای رابطه­ی سیاسی آمریکا با روسیه می­باشد. مساله­ ی مناقشه­ ی دولت اوباما با لیبی، نقش ارتجاعی برنارد هنری لیوی (نئوکان فاشیست و ضدعرب فرانسوی)، و سرانجام براندازی غیر قانونی حکومت سرهنگ معمر قذافی را به خاطر بیاوریم. چنان که می­دانید، آمریکا پس از اندکی مانور تو خالی، مساله را به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع کرد. در شورای امنیت قرار شد (در تاریخ هفدهم مارس 2011) آسمان لیبی منطقه­ی ممنوع برای پرواز اعلام شود، تا جنگنده­ها و هلی کوپترهای معمر قذافی نتوانند به مواضع اپوزیسیون در شرق لیبی تعرض کنند و بدین گونه بتوان ترتیبی جهت حل سیاسی مساله پیدا کرد. دولت اوباما به نماینده­ی روسیه قول داد، اگر از حق وتوی خود استفاده نکند، مساله­ ی لیبی را از طریق سیاسی حل کند و رژیم قذافی را نیز، که به ثبات منطقه کمک می­کند، ساقط نکند. پس از تصمیم شورای امنیت، که بدون رای روسیه غیر ممکن بود، دولت اوباما از این تصمیم سوء استفاده کرد و همان کاری را کرد که قول داده بود نمی­کند. به عبارت دیگر، آمریکا رژیم قذافی را بیش­تر به خاطر خوش­آمد نئوکان­های فاشیست پشتیبان اسراییل در فرانسه و لابی اسراییل در واشنگتن برانداخت. و بدین ترتیب، امنیت منطقه را در لیبی پساقذافی (که منجر به کشته شدن سفیر خود و هم­راهان محافط وی نیز شد) مختل کرد. حدود یک سال بعد از ماجرای براندازی قذافی، در مصاحبه ای در مورد مساله­ی سوریه، سفیر روسیه (در سازمان ملل) که خدمت­اش در آمریکا در حال اتمام بود، موضوع لیبی را دوباره پیش کشید و به مصاحبه کننده گفت: "چگونه می­خواهید ما به شما در مورد سوریه اعتماد کنیم، در حالی که پرونده­ی شما حکایت از اطمینان نمی­کند."
همین حرکات خودسرانه در روند استراتژیک خود اکنون ضعف سیاسی  آمریکا را در مقابل روسیه، مثلا در ویژگی نیاز مبرم به حل مساله­ی اوکرایین، بیش­تر کرده است. مقامات روسی گفته­اند، چگونه می­توان به تضمین­های دولت آمریکا اعتماد کرد، در حالی که دولت اوباما از مذاکره و توافق اخیر رییس جمهور منتخب اوکرایین، ویتور یانوکوویچ، با اتحادیه­ی اروپا (و آمریکا)، در چگونگی استعفای خود و ترتیب انتخابات آینده، دفاع نکرد و جلوی بلوای شورشیان دست­راستی و کودتای عوامل پشتیبانی شده از جانب آمریکا را نگرفت. این مساله را قدری با تفصیل بیان کردم، تا شاید توانسته باشم اهمیت مناسبات سیاسی آمریکا و روسیه را در رابطه با ویژگی و پیچیدگی مذاکرات میان دو دولت ایران و آمریکا به طریق غیر مستقیم تصویر کنم. 

«نگاه»:پس با این تفاصیل، به نظر می­رسد شما معتقدید مناقشه­ ی آمریکا با جمهوری اسلامی واقعا بر سر فعالیت­های هسته­ ای آن نیست؛ آیا این برداشت درست است؟
بینا: بله، درک شما از سخنان من در این رابطه و ماجرای اتمی شدن ایران درست است. همان گونه که خاطرنشان کردم، تمامی این قیل و قال­ها بر سر تغییر موازنه­ ی قدرت در جهان، به ویژه در منطقه­ی خاورمیانه، دور می­زند. به همین دلیل هم بود، که در پاسخ به پرسش­های پیشین سعی من در به دست دادن تصویری جامع، اما مشخص بود از دگردیسی دوران و غروب هژمونی آمریکا و در نتیجه، بهم خوردن موازنه­ ی قدرت سیاسی در مجموعه­ ی جهان گلوبالیزه­ ی امروزی. این دگردیسی ـ با وجود تمام نابسامانی­های اقتصادی، تحریم­های گوناگون و عدم کفایت زمام­داران جمهوری اسلامی در مدیریت کشور ـ جمهوری اسلامی ایران را نیز به مهم­ترین قدرت منطقه تبدیل کرده است. با استناد به دیگر پاسخ­های من در این گفت­وگو، موازنه­ی قدرت سال­هاست که در منطقه­ ی خاورمیانه تغییر کرده است. و ما باید این دگردیسی دورانی را، که در اساس جهان­شمول است، جدی بگیریم. در مقابل، همین دگردیسی، اسراییل را در منطقه به خاک سیاه نشانده است. اسراییل، به قول سمیر امین، برای آمریکا نقش یک ناو هواپیمابر را بازی می­کند که چهارمیخ است بر زمین خاورمیانه. به عبارت دیگر، اسراییل از لحاظ سوق الجیشی و سیاسی اندکی بیش از انبار مهمات آمریکا بوده است. بنابراین، افول قدرت آمریکا متضمن افول قدرت این انبار مهمات نیز می­باشد. با فروپاشی نظام پاکس آمریکانا، موجودیت سیاسی اسراییل نیز برای آمریکای دگردیسی شده چندان مفید نیست؛ اما آمریکا به علل گوناگون، از جمله فشار نئوکان­ها و لابی اسراییل در کنگره و غیره، این دست شکسته را هنوز به گردن می­بندد.
پس تصویر افول قدرت منطقه­ای اسراییل را نیز باید در آیینه­ی دگردیسی دوران مشاهده کرد. بنابراین، چندان تعجبی ندارد که ما نئوکان­های آمریکایی، فرانسوی، و انگلیسی را همیشه در خط اول جبهه در مواجهه با مساله­ی اتمی ایران ببینیم. و یا دولت اسراییل را، که امروز خود بر کلاهک دویست تا سیصد (این تخمین حداقل است) بمب اتمی نشسته، در این بازار مغشوش، مشوش و مکاره، یکه­تاز بیابیم. عُمق این مضحکه در این است، که اسراییل نه عضو ارگان بین­ المللی «ان پی تی» است، نه اعتنایی به قوانین بین­المللی، و نه پروایی از مصوبات پی در پی سازمان ملل در مورد سرزمین­های اشغال شده­ ی فلسطین دارد.
همین امر تغییر دوران در مورد عربستان سعودی نیز صادق است، بدین معنی که در دوران پاکس آمریکانا، در پاس­داری از منافع آمریکا، عربستان (مانند رژیم شاه) نقش ژاندارمی منطقه را در خلیج فارس به عهده داشت. رژیم شاه و عربستان هر دو به عنوان دو ستون دکترین نیکسون در خلیج فارس عمل می­کردند، در حالی که، به شهادت هنری کیسینجر، این شاه بود که ستون عمده و اصلی این دکترین را به عهده داشت. پس از بحران انحصارزدایی و گلوبالیزاسیون نفت (اوایل دهه­ی 1970)، نقش کارساز عربستان در تبانی با انحصار بین­ المللی نفت (یعنی بندناف سیاست خارجی آن زمان آمریکا) به پایان رسید. در دوران پساپاکس آمریکانا (دوران کنونی)، عربستان قرون وسطایی، چون زائده­ای نازیبا، هنوز بر چهره­ی آمریکا منقش است. این نقش اصلا ربطی به نیاز آمریکا به نفت و از این قبیل لاطائلات چپ نمایانه ندارد (برای درک بیش­تر به دو کتاب اخیر من رجوع کنید*). در دوران کنونی، عربستان برای آمریکا نقشی شبیه به نقش اسراییل ایفا می­کند. از این رو، پدیده­ی عربستان را باید نشانه­ای از پوسیده­ترین قشر از اندام بی جان پاکس آمریکانا به حساب آورد. تغییر موازنه­ ی قدرت در منطقه­ ی خلیج فارس در مورد افول عربستان نیز صادق است.     

«نگاه»: با این وجود، چه مولفه­ هایی امروزه این دو دولت را به سوی مذاکره با یک­دیگر سوق می­دهد؟
بینا: چنان که در پاسخ به پرسش­های پیش سخن رفت، مولفه­ های تمایل به مذاکره را از یک سو در چهارچوب روابط سیاسی منطبق بر دگردیسی دوران، و از سوی دیگر در بازتاب­های برزخ رفتاری سیاست خارجی آمریکا در پهنه­ی جهان باید جست­وجو کرد. گرفتاری­های سیاسی، تضادهای اقتصادی، فرونشستن­ های استراتژیک، و بالاخره شکست­های ناگوار و پی در پی در رابطه با تمامی جنگ­های فرسایشی و ناسرانجام، آمریکا را از نفس انداخته و به همین خاطر، دولت اوباما را مایل به مذاکره نموده است. این یک طرف قضیه برای خود آمریکا است. طرف دیگر قضیه، همانا وحشت شدید، آمیخته با جسارت خودشکن و ابلهانه، در انجام سیاست خارجی آمریکا است که هر گونه مذاکره را ممکن است به بُن­بست منتهی کند. به این تضاد در سیاست خارجی آمریکا ـ سوای این که دولت بوش ـ چینی سر کار است یا دولت اوباما ـ باید توجه داشت. در مورد ایران هم، اگرچه تحریم­های دندان­دار اقتصادی، فشارهای گوناگون سیاسی، انزوای نسبی، محدودیت­های سرمایه گذاری و عدم شکوفایی در روند تحول تکنولوژیک، به ویژه در بخش انرژی، همه و همه کارگر افتاده ­اند، اما این کشور هنوز سر پاست و نیز سری می­جنباند. به همین دلیل، چگونگی در نحوه­ی مذاکرات و نیز سرانجام آن را نمی­توان به درستی از پیش پیش بینی کرد. اما قدر مسلم این است، که ایران به هر حال نرم­تر عمل خواهد کرد.

«نگاه»: از مضمون کلام شما و تحلیل منطبق بر آن چنین بر می­آید، که این همه تحریم­های طولانی اقتصادی علیه ایران در تحلیل نهایی برای براندازی بوده است. آیا این درک درست است؟
بینا: بله، کاملا درست است. این تحریم­ها نه تنها برای براندازی رژیم به کار گرفته شده است، بل خود فاجعه­ ای را در ایران به بار آورده که شاید بتوان آن را با تحمیل غرامت­های سنگین جنگی علیه آلمان در پایان جنگ جهانی اول مقایسه کرد. در آن زمان (1919) جان می­نارد کینز (اقتصاددان معروف انگلیسی) نماینده­ی دولت انگلستان در کنفرانس ورسای بود. وی، بر خلاف موضع دولت مطبوع خود، با تحمیل این گونه غرامت­ها مخالفت ورزید و تقاضای استعفای خود را به خزانه­ داری انگلستان تسلیم کرد. کینز دلایل خود را در کتابی به همین منظور نگاشته و پیش بینی کرده بود، که نتیجه­ی تحمیل این گونه غرامت­های نابه­جا و سنگین جز سیاه روزی آلمان و توسل به تنها راه نجات، یعنی کنترل کامل اقتصاد و شبه نظامی ساختن آن، نیست.
استحاله­ی جمهوری اسلامی از یک نظام نیم بند سرمایه داری (آخوندی) به نظامی کاملا درهم فشرده از سرمایه داری، با ساختاری شبه نظامی، را به طور خلاصه می­توان به دو عامل 1- وقوع جنگ ایران و عراق و اعتلای قشر «پاسدار» و 2- تحریم­های اقتصادی آمریکا و هُل دادن «پاسداران» به درون عرصه­ ی کنترل اقتصاد و نیز هجوم  در بدنه­ی ارگان­های سیاسی، قضایی، امنیتی، و فرهنگی بسته دانست. در همان آغاز جنگ با عراق، خود خمینی گفته بود پاسداران را سیاسی نکنید. انتخابات قلابی تابستان 1388 به خوبی نشان داد، کیفیتی در رژیم جمهوری اسلامی دگرگون شده و این کیفیت نمی­تواند به این همه تحریم­های هدف­مند بستگی نداشته باشد. بنابراین، براندازی رژیم به جای خود، ما هم­چنین باید به نتایج واکنشی و زیان بار این گونه تحریم ­ها با اندکی دقت و با دید استراتژیک نگاه کنیم.   

«نگاه»: اگر این مذاکرات به نتیجه برسد، چه گشایشی در وضع اقتصادی ایران ایجاد می­شود؟ ضمنا این چه سودی برای آمریکا خواهد داشت؟
بینا: سال­ها تحریم، سال­ها عدم سرمایه گذاری کافی، سال­ها تفوق رابطه بر ضابطه، سال­ها اشتغال به کارهای غیر تولیدی، سال­ها «از این ستون به آن ستون»، سال­ها نبود مدیریت درست، و مهم­تر از همه سال­ها نشو نمای اقشاری که با این نحوه و در این چهارچوب لحظه­ ای و تدافعی روزگار گذرانیده ­اند، سال­هایی چند طلب می­کند که اقتصاد ایران حالتی عادی پیدا کند. وانگهی، هجوم یک باره و انباشت سرمایه­ ی فراملی ممکن است بسیاری از این گرفتاری­ها را نیز دو چندان کند. اما چیزی که مسلم است، این است که پولاریزاسیون طبقاتی و شکاف میان طبقات در ایران بیش­تر و بیش­تر خواهد شد.
اما پرسیدید از این ره­گذر چه چیز گیر آمریکا می­آید. شما را به پاسخ­های خودم در این گفت­وگو، به تصویری که از وضع آمریکا ارائه داده­ام، رجوع می­دهم. این تصویر حاکی از آن است، که دولت آمریکا اندکی از دغدغه­ های خود در منطقه­ ی خاورمیانه می­کاهد. مجسم کنید فردا عربستان سعودی در آتش تظاهرات خیابانی می­سوزد و آن وقت طپش قلب اوباما را اندازه بگیرید، به خصوص که ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا هم در بحرین در همان همسایگی لنگر انداخته است. داستان آمریکا، این تراژدی بزرگی است که هنوز به پایان خود نرسیده است.

مارس 2014
الکساندریا ـ مینه سوتا (آمریکا)
* * *

* توضیح «نگاه»: مشخصات دو کتاب مورد اشاره به شرح زیر است: 
- سیروس بینا، «پیش درآمدی بر شالوده­ ی اقتصاد سیاسی: نفت، جنگ و جامعه­ی جهانی»، لندن: انتشارات پال گریو مک میلان،2013.
- سیروس بینا، «نفت: ماشین زمان ـ گردشی در ورای علم اقتصاد خیالی و سیاست­های وحشت بار»، چاپ دوم، نیویورک: انتشارات لینوس، 2012.


************
Dear Colleagues and Friends,

In the face of much same trumped-up scenario that was concocted prior to US invasion of Iraq and the sheepish reaction by the leadership of Democratic Party then, this is the newest act by hardcore neocons who managed to use Donald Trump (a know-nothing patsy in the White House!) for their illicit objectives. 

Watch the clip!

CB

Cyrus Bina
Fellow, Economists for Peace and Security



***********

هم میهنان، دوستان، همقطاران، همرزمان، کارگران و رفقای گرامی،

بازار کار

"در سینه ی ناسلامت کارخانه
قلبی - از ستم سهمگین ساعت و سرمایه
می طپد. 
و روزانه
لاشه های نژند اسارتی نهفته
به بازار می روند.

بازار کار، اما،
چه چشم بندی چالاکی ست"

تهران - هشتم دی ماه 1347 خورشیدی
سیروس بینا، منظومه ی "خورشید و خاک" 

امروز اول ماه مه (2019) - برابر با یازدهم اردیبهشت (1398) - روز کارگران جهان است؛ روزی که تاریخ مبارزات کارگری در شهر شیکاگو ورق خورد و با جان فشانی و پشتیبانی بیش از سیصد هزار نفر زحمتکشان این شهر به تقلیل ساعات کار روزانه به هشت ساعت دست یافتند. و در این ویژگی، وقایع ناگواری که اول ماه مه را در سال 1886 با خون رنگین کرد همزمان آینه ای است تمام نما از عملکرد مناسبات طبقاتی، خشونت سرمایه، و نقش تاریخی پلیس (تشکیلاتی از عناصر "دکلاسه")، در مقابل صف فشرده ی کارگرانی که چیزی نه آنچنان بیش از زنجیر بر پیکر  داشتند و نه صرفأ به طریق صنفی جهت دگرگونی مبارزه می کردند. اشکال مشخص "آگاهی" نیز از بنیان اینگونه شرایط مبارزانی و پراتیک های اجتماعی، و چگونگی سازماندهی و مدیریت مبارزه بر می خیزند. کلیپ زیر حاوی صحبتی است که با دعوت تلویزیون برابری و به همین مناسبت انجام شده است.     

در این زمان که گلوبالیزاسیون سرمایه (به مفهوم رابطه ای جهانشمول و اجتماعی) سراسر جهان را فرا گرفته است بجاست که شعارِ "کارگران جهان متحد شوید" را - که در انترناسیونال اول به رهبری خودِ مارکس سر داده شد - به یاد بیاوریم. اینک که سرمایه  فراسوی مرزهای جغرافیائی را در نوردیده و تمامی جهان را زیر نگین دارد، این شعار نیز از صورت بالقوه به صورت بالفعل حیطه ی تنگاتنگ و مشترک اتحادِ طبقاتی را به نیکی به جهانیان می نمایاند. و در همین فرایند است که نمی توان خوانشِ دقیق از کتاب سرمایه را نیز از این روند مستثنی دانست.           

اول ماه مه بر شما مبارک باد!

سیروس بینا
اول ماه مه 2019
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)

تلویزیون برابری: اول ماه مه و پیشینه مبارزات طبقاتی کارگران - گفتگوی آرش کمانگر با دکتر سیروس بینا ( اقتصاددان مارکسیست و استاد دانشگاه مینه سوتای امریکا) 




*******
دوستان گرامی،

زمانی است که شخصی نظری دارد و بر اساس این نظر با توجه به آزادی های گفتار و نوشتار هر گونه دل تنگش میخواهد عمل می کند. به عبارت دیگر، هر کسی با هر نظری سیاسی (حتا با دیدگاهی فاشیستی) باید آزادی سخن گفتن داشته باشد. پس قصد من در این یادداشتِ کوتاه به هیچ وجه اعتراض به نوشتار، گفتار، یا طرز تقّکر آقای نادر اسکوئی (ساکن آمریکا) نمی باشد؛ گو این که - با توجه به شناخت مختصری که از نادر اسکوئی، در کنفرانسی که با دعوت دکتر اکبری به منظور نام گذاری تالاری در دانشگاهی به نام دکتر محّمد مصدق در سال 2015 در شیکاگو، داشته ام - من او را، با توجه  به مطالبی که در آن کنفرانس اظهار کرد، از همان نظر اول - به اصطلاح اهل قمار - بُر خورده (و دعوت از او را بی مورد و مغایر با تِم کنفرانس) در آن مجلس ارزیابی کرده ام. و نیز، جای چندان تعجبی نیست که لیبرالی هرجائی، از این دست، زمانی هم که سخن از مبارزه بر لب جاری کند قاعدتأ نمی تواند به مثابه باد هوا تعبیر نشود. 

اما نوشتن کتاب کجا و همکاری تنگاتنگ با سرویس امنیتی آمریکا و سازمان های تابع آن کجا؛ نظر پردازی علمی کجا، خوش خدمتی برای خطرناک ترین دولت تروریستی جهان امروز کجا؛ خبرچینی و ... به نام مبارزه با جمهوری اسلامی کجا، دریوزگی او مزدوری بیگانگان برای تغییر حکومت در ایران (آن هم حکومتی پیوندی و جّبار از پس ماندگان سلطنت و مجاهدین: یعنی دریوزگان اسرائیل و عربستان) کجا، کنشگری جهت دموکراسی کجا؛ و بالاتر از همه، دست در دست خونین پنتاگون - فریاد های "جقوق بشر" کجا، ظاهر شدن در در تلویزیون در نقش لنگه-کفش-کهنه ی عربستان و سکوتِ بی شرمانه در تأیید جنایت های بن سلطان در یمن کجا، و مزدورانه این همه بی شرفی و دریوزگی را به نام "مبارزه" به خوردِ بینندگان صدای آمریکا دادن کجا. کلیپ زیر را ملاحظه کنید، حتا اجراء کننده ی برنامه که قاعدتأ از موضع دولتِ آمریکا حرکت می کند چگونه از برخی اظهارات متناقض و به اصطلاح از-پاپ-کاتولیک ترِ این زائده ی پنتاگون، مثلأ در رابطه با تروریسم، دهانش باز مانده است.  

ای دادِ بی داد!
خسته نباشید،

سیروس بینا
عضو شورایعالی اقتصاددانان پشتیبان صلح و امنیت 
14 آوریل 2019  

احتمالات جنگ بین ایران و آمریکا را بهتر بشناسیم


VOA Lastpage


************
به مناسبت سالگشت شصت و نهمین سال ملی شدن نفت در ایران 
سیروس بینا 
دوستان گرامی،
بیست و نهم اسفند، برابر با بیستم مارچ، سالگشت شصت و نهمین سال ملی شدن نفت در ایران است. به همین مناسبت تأملی نسبتأ دقیق در آرایش نیروهای متخاصم استعماری، چگونگی خاستگاه مردمی و مبارزاتی در این برهه از تاریخ ایران لازم است، همچنین یادی از بزرگ مردانی همچون دکتر محمد مصدق و دکتر حسین فاطمی (وزیر خارجه ی حکومت وی)، بویژه از جانب مترقی ترین ترقی خواهان، یعنی مدعّیان واقعی سوسیالیسم، کاملأ ضروزی است.   

جای بسی شگفنی است که پس از تقریبأ هفتاد سال، با وجود این همه شواهد و مدارک و استاد ترخیص شده از سرویس های متعددِ امنیتی در جهان، هنوز هم که هنوز است، خیل مصّدق ستیزان راستگرا، چه در لباس ساطنت طلبان قباسوخته و دریوزگان خارج کشوریِ حکومتِ کودتا،  چه در کسوت ملایان فاسد و مشروطه ستیزِ داخل کشور، نظیر روح اله خمینی (شَبَح شیخ فضل اله نوری)، چه در هیأت کاسه لیسان دربار محمد رضا پهلوی و آستان بوسان انگایس و آمریکا، نظیر ابوالقاسم کاشانی و محمد بهبهانی، و نیز دنباله های متحّجر و پر مدّعای انان از هر دو جناح جمهوری اسلامی در دروغ پردازی و تبلیغات خصمانه و وارونه انگاری این تاریخِ درخشان اما پرمخاطره، این جرثومه های ارتجاع همه متفق القول اند.  

متاسفانه در طیفی از هم گسیخته، گَل و گُشاد، و نا متجانس از چپ گرایان خودخوانده (از توده ای ها گرفته تا عناصری چند در میان تروتسکیست ها) - معدودی بی خبر از تاریخ مردم خویش - با نمونه برداری های ناشیانه و رج زدن های کودکانه بر طبق به اصطلاح رهنمودهای مارکسیستی، و با ژست های به اصطلاح رادیکال (و سوسیالیستی!)، به طریق موسمی هر از چند گاهی به مصدق حمله می کنند. اغلب چپگرایان سنتی هم حتا به خاطر حرمت تاریخ  در این گونه مقولات لب از لب نمی جنبانند (این را با رجوع به تجربه ی پنجاه ساله ی خودم می گویم). در این میان نیز اما عنصری خام جهت افاضه ی حضور در جهت جا انداختن موضع آبکی خویش گهگاه سعی در فرو کاستن قدر مصدق، و ملی کزدن صنعت نفت در معّیت وی، قدم رنجه می کنند. از بردن نام و آدرس مقاله معذورم بدارید، زیرا قصد من ابراز برخورد با کسی نیست. هدف من اشاره به لزوم یک خانه تکانی بینشی/تاریخی/تئوریک در میان چپگرایان متعهد است. ضمنأ، که عناصری مصدق را در این برهه نماینده ی "بورژوازی ملی" ارزیابی می کنند و طبق روال معمول کتابتِ سیاه مشق دبستانِ دوران های گذشته، از او ایراد می گیرند. و حال این که ما در تاریخ مان هرگز طبقه ای (یا قشری منسجم) به عنوان بورژوازی ملی نداشته ایم. و آنان که این ادعا را کرده اند توده ای ها بوده اند. مصدق در این برهه ار تاریخ ایران پدیده ای است استثنائی که باید آن را با توجه به داده های کانکریت و قرائن و شواهد انضمامی آن را شناخت. حتا شکست مصدق را نمی توان بدون توجه به اتفاقات تاریخی - به طرزی قالبی و به اصطلاح پیش پیشکی - به بررسی نشست. پس از آگاهی از چگونگی و انجام این اتفاقات نیز که دیگر این خود حدیث "مشاهده ی غیب با چشم بسته" است.  

 در لینک زیر مجموعه ای در 7 بخش (به مدّت 7 ساعت) در رابطه با اقتصاد، سیاست، و رابطه ی بین المللی نفت - از آغاز انحصار کلونیالیستی/امپریالیستی تا رقابتِ سرمایه (بر اساس تئوری ارزشِ) در فرایند دوران جهانی شدن پیش روی شما است. این مجموعه با پیشنهاد "گروه پروسه" و همت رفیق پژمان رحیمی و نیز با همکاری رفیق بهرام (زمستان) از شورای یهرنگ (تگزاس) در ماه آگست 2017 تهیه شده است. و من در این خصوص بار دیگر از این رفقا تشکر می کنم.  

بیست و نهم اسفند بر شما مبارک باد!  

سیروس بینا

29 اسفند 1397 (برابر با 20 مارج 2019)
الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)


https://www.youtube.com/watch?v=v0Mf2qWDv1k&list=PL2BCjfkeZ8x8Pc1Lm0yRxbTTovgux-p4-


بخش اول

دورانِ کلونیالیسم و نفتِ انحصاری Oil: From Colonialism to Globalism Part 1: Colonial Oil Monopoly Cyrus Bina

  

بخش دوم: انحصار بین‌المللی نفت (۱۹۲۸) و امضای قرارداد(۱۹۳۳) توسط رضا شاه part 2: International Petroleum Cartel and signing the 1933 Oil concession by Rezah Shah Cyrus Bina  



بخش سوم: مصدق و ملی کردن نفت در ایران part3: Mossadegh and the Nationalization of Oil in Iran Cyrus Bina  



بخش چهارم: کارتل بین المللی نفت و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ part4: International Petroleum Cartel and the 1953 Coup Cyrus Bina  



بخش پنجم: شکاف در کارتل بین المللی نفت و ایجاد "اوپک" Part5: The Fissure Within Cartel and the Genesis of OPEC Cyrus Bina 



بخش ششم: بحران جهانی انحصارزدایی و آغاز گلوبالیزاسیون نفت در جهان Part 6: The Crisis of de-Cartelization and the Emergence of Globalization of Oil

Cyrus Bina


بخش هفتم: گلوبالیزاسیون نفت و نتایج حاصل از آن در اقتصاد و روابط بین المللی امروز Part 7: Globalization of Oil and Consequence for Today's Economy and Polity Cyrus Bina  

image.png

image.png


********************


پایه گذاران سازمان چریک های فدائی چه کسانی بودند و بر اساس کدام نظر؟

 یادداشتی کوتاه به مناسبت چهل و هشتمین سالگشت رستاخیر سیاهکل

از سیروس بینا

رفقا و دوستان گرامی،
انسان های شریف، با تکیه به حقایق تاریخی، دو وظیفه دارند: (1) افشاء مزدوران قلم-به-مزد و عاملان ارتجاع و نحوه ی تاریخ نگاری وارونه به شیوه ی رژیم های مسّلط و (2)  مبارزه با مخدوش نگاری و نادیده انگاشتن حقایقی که - خواسته یا ناخواسته - علّت وجودی جریان ها، عناصر تشکیل دهنده، محتوای نظری و درک تضادهای اجتماعی و نحوه ی مبارزات را به طرزی دلبخواه جا به جا می کند. 
میدانیم که در صنعت وارونه نگاری جمهوری اسلامی گوی سبقت را حتا از "تاریخ نویسان" سازمان های اطلاعاتی غرب نیز ربوده است. برای مثال، به دو جلدی که در مورد "اسناد چریک های فدائی خلق" توسط رژیم در ایران منتشر شد رجوع کنید. اما در کنار این همه تاریخ سازی ها و قصد در بی هویت نمودن انقلابیون توسط های رژیم جمهوری اسلامی، ما با مخدوش نگاری های دیگری رو به رو هستیم که حاملین و عاملین آن با اندکی زیرکیِ خورده بورژوازی و پشت هم اندازی های چپ نمایانه قصد در بُنیاد پیشینه ای احترام آمیز برای سازمان بی بو و خاصیت خویش می کنند. یکی از همین "جاسازی" ها، جار زدن های پی گیرانه ای است که بازتاب آن یکی دو سال پیش از قیام 57 - پس از شهادت رفیق حمید اشرف و همرزمان جان به کف وی - در سازمان از هم گسسته ی چریک ها فدائی خلق به وقوع پیوست. 

در آن زمان، من در واشنگتن عضو واحد واشینگتن-بالتیمور (کنفدراسیون جهانی) در آمریکا بودم.  با توجه به هواداری از سازمان (و دیگر مطالب و وقایعی که در لحظه به این یادداشت مربوط نیست!) تعدادی از ما از فرایند و چند و چونِ این از هم گسیختگی و تبدیل تمایل نظری سازمان به "نظر جزنی" خبر داشتیم.  این زمان چندی پیش از قیام بود، که با توجه به قرائن و شواهد، منجمله، و مواضع سیاسی منعکس در اعلامیه ها و نشریات این سازمان در هم ریخته، برای چندی از ما شّکی باقی نماند که این تمایلِ نظری جدید (نظر جزنی)  به مثابه واسطی بسیاری از حاملین آن را آشکارا به سوی نظر "حزب توده" سوق خواهد داد. در واحد ما (یعنی "رزمنده ترین" واحد کنفدراسیونی پس از انشعاب با "خّط راست" و "خّط میانه" (یعنی هر دو نظرِ "سه جهانی" و مائوئیستی که شاه را - پس از سفر وی به چین و دیدار با چوئن لای-  مستقل و ملی قلمداد می کردند) نیز عناصری بودند که  از "رهنمودهای" این سازمان (و استحاله ای که هنوز توضیح داده نشده بود) کورکورانه تبعیت کردند، و به قول حاقظ: "عِرض خود را بردند و زحمت ما هوادارانِ "نظر احمدزاده" را افزون کردند." این البته شامل داستانی دراز است که خود وقتی مناسب می طلبد. 

تازه پس از قیام بود که بسیاری از هواداران گیج و مغشوش سازمان (سازمانی را، که خانه شاگرد  نا سپاس و نمک ناشناس بیژن جزنی، فرخ نگهدار، یدک می کشید) در ایران به انشعاب میان "اقلیت" و "اکثریت" تن در دادند. و همین انشعاب خود نیز عاملی جهت بَزَک کردن نظری و تحریف تاریخ در رابطه با بنیانگذاران سازمان چریک های خلق از جانب هر دو جناح (یعنی توده ای و شبه توده ای)، بویژه جناح "اقلیت" شد.
چنان که رفیق فریبرز سنجری در کلیپ صوتی زیر شرح می دهد، بنیانگذاران سازمان چریک های خلق ایران مسعود احمدزاده، امیر پرویز پویان، و عباس مفتاحی بودند، و علت وجودی مبارزه ی مسلحّانه نیز بر اساس تحلیل دقیق از جامعه ی ایران در کتاب "مبارزه ی مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک" به رشته تحریر در آمده بود.
  
خسته نباشید،
سیروس  بینا     

نهم فوریه 2019  
:"مصاحبه ای با رفیق فریبرز سنجری در مورد "سیاهکل و تاریخچه شکل گیری سازمان چریک های فدایی خلق ایران  



***************************
دوستان و رفقای گرامی،

مبارزات اخیر در ایران و بازار داغ و درفش و شکنجه در جمهوری اسلامی مرا به یاد سال های گذشته و رژیم کودتائی (آمریکائی) محمد رضا شاه انداخت، که به قول قدیمی ها "لب بود که دندان آمد" - اون فلان فلان شده بود که به دنبالش این فلان فلان شده ها آمدند. 
در زیر (و به ضمیمه در دو فرمت) سروده ای را که سال ها پیش به رفیق مسعود احمدزاده پیشکش کرده ام برای شما ارسال کردم تا در این ورطه از تسلسل این ارتجاع و آن ارتجاع و اعمال غیر انسانی هر دو رژیم جهنمی غافل نباشیم.  

خسته نباشید،
س ب  
********
بودن و نبودن
سیروس بینا


برای "مسعود احمدزاده"

مردی خزیده ز اعماقِ پستِ تباهی
با دستبند و  دشنه و دسیسه و دُشنام
در شیار جراحت ذهن کسی
فریاد می زند.
مردی پریده ز کابوس سوگوار شب
آشفته می نشیند
در زیر بارِ احتضارِ نهایتِ بودن.
اینک
زبان سؤال باز و دراز است
اما، دهان جواب نیست:
گفتن بهانه ای است بسته
.به بن بستِ بیمناکِ شکستن
  
☼ ☼ ☼

در تمامی شب،
نابردبار،
مردی خزیده ز اعماق
پُرسان گذشته ست
از مرزِ توانِ تازیانه و توشه ی تهاجُم و تهدید
و برقِ تفتِ آهن و پولاد
رنگ باخته ست – اما،
بر بند بندِ بی پاسخِ بودنِ جاوید.
کاغذ سفید و
کِلکِ سیاهکارِ اعتراف – هنوز،
در دستِ دشمن است.  
و فردا
در پی این بودن و نبودن
چه مرگِ پر بقای عظیمی است.
  
سیروس بینا
مانسی، ایندیانا

زمستان 1351

(از مجموعه ی خورشید و خاک، شهریور 1377 خورشیدی، انتشارات بهار، لس 

آنجلس)

.مسعود احمدزاده (1350 -1324) بنیانگزار "سازمان چریک های فدائی خلق" 
ونویسنده ی کتاب مبارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک 


**************
دوستان گرامی،

ثبت و ضبط تاریخ واقعی تنها ویژه ی تاریخ نویسان نیست. شعر و نقاشی نیز که خود وامدار تجّسم اُفت و خیزهای اجتماعی (و بسیار تأثیرپذیر از عواطف لطیف و نیز جنایات بشری می باشد) است، بسان پیام آوری صحنه های مطبوغ و نیز نا مطبوع و جگرخراشِ بشری را منعکس، و ثبت و ضبط می کند. در تجسم اَعمال اخیر جمهوری جهل و جنایت در رابطه با مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه (و در رأس آن اسماعیل بخشی) و فولاد آبادان و پشتبیانی داتشجویان مبارزی نظیر سپیده ی قلیان به شعر آیدا پایدار گوش کنید، و چنان چه توان داشتید آن را سراسری پخش کنید. من که در حالی که بغض گلویم را گرفته بود، از خواندن این شعر حظ کردم.

خسته نباشید،
س ب

شعر و نقاشی: آیدا پایدار 
25 ژانویه 2019 - سایت پروسه
 http://www.processgroup.org/single-post/katnameyeshekanjeh

**********

دوستان و رفقای گرامی
این گونه نمایش های ساختگی و سوء استفاده از عتاصری که در زیر داغ و درفش و شکنجه اجبارأ راه دیگری جز تکرار سخن و تبعیت از کارگردانان بی همه چیز جمهوری اسلامی را نداشته اند یادآور سال هائی است که که پاره ای از آن به عنوان "نمایش های تلویزیونی" معروف بود و اکنون نیز کم و کیف آن بر همگان آشکار است. منتها این بار جمهوری جهل و جنایت، با چنته ای خالی و شیوه ای ابهانه، همانند دزدان تاشی به کاهدان زده است. از بلاهت سناریو نویسی مشتی تعزیه گردان این رژیم همین بس که آدرس را در هنر برچسب زنی عوضی رفته است و آن چه را که می گوید با هیچ منطقی سازگار نیست.

 سناریوی ساختگیِ "طراحی سوخته" بی اختیار مرا به یاد رفیقی انداخت که فارغ التحصیل از دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود و در اوائل دهه ی هزارو سیصد و چهل در سازمان برنامه به عنوان کارشناس کار می کرد. او می گفت روزی سر کلاس آقای سنگلجی (استاد الهیات و آخوندی حاضر جواب و بی چاک دهن) بودم.  طبق معمول تعدادی داتشجوی نخاله به اصطلاح سر به سر استاد می گذاشتند و استاد هم که همیشه به دنبال فرصت بود حق آنان را - به خصوص در حضور چند داتشجوی دختر - کف دستشان می گذاشت. در این جلسه دو نقر دانشجوی پسر که ته کلاس نشسته بودند مترصد شوخی با استاد بودند. یکی از آنان با احترام دستش را بالا کرد. سنگلجی اجازه داد که صحبت کند. او پرسید(ببخشید): "چناب استاد، این راست است که می گویند با عُمر خطاب روزی چهارصد بار فلان کار را می کرده اند؟" - و در این حال رفیق بغل دستیش یک مرتبه زد زیر خنده. سنگلجی با کمال خونسردی از جاش بلند شد و آرام آرام به ته کلاس رفت و کنار آن دانشجو ایستاد، و در حالی که کلاس کاملأ ساکت بود با لبخند به او گفت: "گوش کن پسرم! تو یا حساب سرت نمی شه، یا قلان کار رو باهات نکردن؛ میگی نه، از بغل دستیت بپرس."
حکایت بالا بسیار شبیه حکایت انگ زدن در جمهوری اسلامی است. این ابلهان حتا از عُرضه ی آرایش دروغین به طرزی منطقی را نیز ندارند، زیرا کسی که دروغ می گوید باید قاعدتأ از حقیقت اطلاع داشته باشد، تا بتواند آن را وارونه کند. اینان نه احترامی برای حقیقت قائلند و نه حتا اعتباری برای دروغ؛ اعمال این جماعت پست و حقیر شامل مقوله ی "توریه" یا توریت" (Bullshit) است، زیرا هّم و غّم این جانوران در این نمایش تراژدی-کُمدی برای لاپوشانی نقش اجرائی تهیه کنندگان در امر "مستند" سازی است. برای آگاهی از روش توریه (که خمینی نیز استاد آن بود) به کتاب On Bullshit اثر H.G. Frankfurt چاپ Princeton University Press سال 2005 رجوع کنید. 
در زیر بررسی دقیق این به اصطلاح مستند "طراحی سوخته" را از زبان پژمان رحیمی (که نام وی نیز در این بُلشِت "مستند" برده شده) ملاحظه کنید. 

خسته نباشید،

س ب 


هشدار سازمان عفو بین الملل در ارتباط با وضعیت اسماعیل بخشی و سپیده قلیان : قلیان و بخشی در معرض خطر شکنجه و بدرفتاری بیشتر قرار دارند

یک مقام عفو بین الملل روز دوشنبه اول بهمن نسبت به بازداشت مجدد سپیده قلیان و اسماعیل بخشی ابراز نگرانی کرد و گفت این نهاد بین المللی خواستار آزادی فوری این دو نفر است.

سپیده قلیان، کنشگر اجتماعی و مدنی، و اسماعیل بخشی، از نمایندگان کارگران نیشکر هفت‌تپه یکشنبه۳۰ دی،‌ بازداشت شدند. این بازداشت پس از پخش برنامه «طراحی سوخته» از تلویزیون ایران، انجام شد.

رها بحرینی، پژوهشگر امور ایران در سازمان عفو بین‌الملل،‌ در گفت وگو با رادیو فردا در این باره اظهار داشت: «این بازداشت های مجدد نشان می‌دهد که مقامهای ایران در تلاش هستند با ایجاد فضای رعب و وحشت مانع از ادامه فعالیت‌های به حق کارگران بشوند

پژوهشگر امور ایران در سازمان عفو بین‌الملل اضافه کرد: «عفو بین الملل به شدت نگران وضعیت سپیده قلیان و اسماعیل بخشی است آنها در خطر شکنجه و بدرفتاری بیشتر قرار دارند

رها بحرینی اضافه کرده است که عفو بین الملل از مقام های ایران می خواهد که این فعالان کارگری را آزاد کند و بستری را فراهم کنند که کارگران بتوانند مطالبات فعالیت های مسالمت آمیز خود را پیگیری کنند.

در هفته‌های اخیر خبرهای مربوط به شکنجه اسماعیل بخشی، و سپیده قلیان بازتاب گسترده‌ای پیدا کرده‌است. واکنش‌ها پس از پخش  وقاحتنامه امنیتی ‎طراحی سوخته از تلویزیون دولتی رژیم ایران، که حاوی اعترافات اجباری که توسط شکنجه از بخشی و قلیان اخذ شده بود، ادامه پیدا کرده‌است.

 فرزانه زیلابی، وکیل آقای بخشی نیز در واکنش به  پخش  وقاحتنامه امنیتی ‎طراحی سوخته، آن را «اغوای افکار عمومی» و «خیانت به مردم و مخاطبین» صدا و سیما توصیف کرده و گفته این اقدام «جرم» محسوب می‌شود



یاداشتی از پژمان رحیمی:

نکاتی در باره ی مستند " طراحی سوخته"

مستندی که با عنوان «طراحی‌سوخته» از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد شاید بدسلیقه‌ترین فیلمی بود که تا کنون این رژیم علیه فعالین اجتماعی و سیاسی تهیه کرده است. علاوه بر حجم زیادی از دروغ و وارونه‌نمایی، حتا اموری که حق طبیعی هر انسانی است هم در این فیلم به صورتی امنیتی نشان داده شده است. تا کنون از این گونه فیلم‌ها بسیار تهیه شده و خواهد شد و آخرین مورد هم مربوط به اعتراف‌گیری از یک آدم ساده و بیمار بود که به عنوان پدرخوانده‌ی داعش در اهواز از او یاد کردند!
در واکنش به این توطئه از سوی این رژیم انسان‌ستیز باید به طور هماهنگ علیه اعمال فشار وحشیانه به دستگیرشدگان برای به اعتراف دروغ کشاندن آنان - که هدفی جز مرعوب کردن اقشار مختلف مردم از پیگیری مطالبتشان ندارد- بپا خواست. به اعتراف کشاندن فعالان کارگری و مطبوعاتی در واقع تحقیر جامعه و به ترس و انفعال کشاندن معترضان را هدف خود قرار داده است. باید با شجاعت افشاگری کرد و اقشار مختلف مردم و آنانی که شاید تحت تأثیر تبلیغات رسانه‌ای قرار بگیرند را خطاب قرار داد و این حمله را پاسخ داد. باید گفت این فیلم و موارد مشابه آن بر اساس اعترافات دروغ و تحت شکنجه‌هایی که رژیم اسلامی در آن سابقه‌ای درخشان دارد ساخته شده است. باید گفت که دید و بازدید کارگران با یکدیگر و پرس‌وجوی آدم‌ها از یکدیگر و کسب اطلاع و دانش و تجربه، جرم نیست و امنیت جایی را به خطر نمی‌اندازد جز اینکه سلطه‌گران از کسب آگاهی و گسترش آن همواره در هراس هستند. باید با صدای بلند از جنایت‌های این رژیم در طول دوران حیات ننگین‌اش گفت و نشان داد که این حکومت جز با سرکوب و شکنجه و داغ و درفش و زندان و اعدام باپرجا نمی‌تواند بماند.
***

اما سازندگان این فیلم بیشتر بر ابهام یا بی‌اطلاعی مخاطب از برخی جریانات سیاسی حساب باز کرده‌اند تا با خلاصه کردن همه چیز حول دخالت و مرکزیت یک جریان سیاسی خاص، به اهداف مختلف خود دست پیدا کنند.
لازم بود ابتدا توضیحاتی درباره‌ی اشاره‌ای که به من و سوابقم در این فیلم شده داشته باشم و در ادامه نکاتی هم درباره‌ی این فیلم اضافه خواهم کرد.
حتا از قیافه‌ی افرادی که در فیلم نمایش داده شد می‌توان فهمید که چه بلایی سرشان آورده‌اند تا جلوی دوربین در نقش یک بازیگر ادعاهایی عجیب و مضحک را بیان کنند. در این فیلم سخنانی درباره‌ی من هم به یکی از بازداشت‌شدگان دیکته شده که به وضوح اعمال شدید شکنجه را نمایان می‌کند. در این فیلم به انجمن غیردولتی‌ای که در اهواز داشتیم اشاره می‌شود و طبق دستور و با دیکته‌ی بازجویان فعالیت‌هایی به انجمن نسبت داده می‌شود که کاملاً نامربوط هستند. انجمن فرهنگی هنری سایه (۱۳۸۲-۸۸)، در زمینه‌های فرهنگی و هنری و اجتماعی فعالیت علنی داشت و هرگز هم پوششی برای کاری مخفی نبود. در انجمن، گرایشات فکری مختلفی حضور داشتند ولی همه در یک مجموعه برای یک کار علنی توافق داشتند. اما نکته‌ی اصلی اینکه این انجمن در سال ۱۳۸۸ با یورش نیروهای امنیتی و دستگیری دو نفر از اعضایش برای همیشه تعطیل شد. در واقع طراحی‌سوخته، فعالیت‌هایی را به نهادی نسبت می‌دهد که ده سال پیش تعطیل شده است! همان‌طور که اعترافات بهروز کریمی‌زاده را از ده سال پیش در این فیلم چپانده‌اند، مشخص است برای اینکه بتوانند یک پایه‌ی داخلی برای سناریوی وابسته نشان دادن اعتراضات در خوزستان (به خصوص اهواز) معرفی کنند به ده سال پیش و فعالیت‌های یک انجمن تعطیل شده مراجعه کنند. زمانی که این انجمن فعالیت داشت بسیاری از همین فعالان کارگری معترض کنونی هنوز شاغل نشده بودند. اعتراض کارگران به وضعیت نابسامان اقتصادی، با هیچ سریشمی به خارج از وضعیت واقعی خودشان وصل نمی‌شود.
دروغ دومی که مطرح می‌شود وابستگی من به «حزب کمونیست کارگری ایران» است! به نظر می‌رسد دستگاه جعل و دروغ جمهوری اسلامی روی بی اطلاعی مخاطبان از جریانات سیاسی اپوزیسیون حساب کرده است و مایل است که خیلی ساده و راحت طرح وابستگی فعالان داخلی به نیرویی خارجی را برای مخاطب خود ترسیم کند. یک حزب و یک نشریه‌ی دانشجویی داخلی را علم کرده است تا با وصل کردن همه به آنان، سناریوی مضحک وابستگی به آمریکا و اسرائیل را به پیش ببرند!
اول لازم است اشاره‌ی کوچکی به «نشریه‌ی گام» بکنم. تا جایی که من سراغ دارم در مقایسه میان نشریاتی که خودشان را به چپ منتسب کرده‌اند، ضعیف‌تر از نشریه‌ی گام سراغ ندارم. نویسندگان نشریه هم تعدادی جوان هستند که نشریه‌ای با مطالب پراکنده و حتا در فرم و ظاهر کم‌کیفیت را منتشر می‌کردند. چنین نشریه‌ای را «کمونیستی» و «مرکز فرماندهی» اعتراضات معرفی کردن در واقع همان تلاش سازندگان طراحی‌سوخته برای ساده‌کردن و تقلیل دادن کل تضادها و اعتراضات مختلف به احتمالا نومارکسیست‌هایی است که قبلا گرایشان داده شده بود.اعضای نشریه‌ی گام هم هیچ وابستگی‌ای به جریان سیاسی خاصی ندارند و با درک و تشخیص خودشان فعالیت‌هایی برای دفاع از حقوق کارگران انجام می‌دادند که همه در نشریه‌شان به صورت علنی بازتاب داده می‌شد و حق مسلم آنان هم بوده و هست که فعالیت‌های خودشان را به هر صورتی که تمایل دارند به پیش ببرند ولی اکنون متاسفانه سه نفر از آنان گرفتار بازجویی و به احتمال زیاد شکنجه‌هایی هستند تا دست‌مایه‌ی سناریوپردازی‌های مضحک شوند.

اما در مورد نقش «حزب کمونیست کارگری ایران» در این سناریوپردازی باید کمی پیچیده‌تر برخورد کرد. اینجا باید به روشنی اعلام کرد که همه‌ی تشکلات سیاسی باید حق فعالیت آزادانه داشته باشند و در این مورد رژیم جمهوری اسلامی با اعمال استبداد سیاسی حقوق اولیه شهروندان را نقض کرده است. اما وقتی به تفاوت نیروهای مختلف و نسبت و روش برخورد این نیروها در مبارزه برای خواسته‌هایشان توجه می‌کنیم، نمی‌توان نسبت به سبک کار و روش برخی از جریانات و آسیب‌هایی که به دیگر نیروها وارد می‌کند بی توجه ماند و هر تشکل سیاسی می‌بایست اگر درجه‌ای از صداقت دارد به این مهم توجه کند به خصوص در شرایطی خاص که سرکوب شدت بیشتری پیدا می‌کند.
اول اینکه باید بگویم طبق آن چیزی که در فیلم مذکور توسط شکنجه‌گران دیکته شده است، بنده هیچ گونه نسبتی با «حزب کمونیست کارگری ایران» ندارم و همواره از مخالفان و منتقدان روش و تفکر این جریان بوده‌ام. بسیاری از دوستان نزدیک از شنیدن این اتهام ساعت‌ها خندیده‌اند! اما این یک مساله‌ی فردی نیست، نه تنها من بلکه تمامی افرادی که در این فیلم از آنان اسم برده می‌شود ربطی به جریانات سیاسی مشخصی ندارند. اما چرا این فیلم می‌خواهد همه را به «حزب کمونیست کارگری ایران» متصل کند؟ این سوالی است که پاسخ به آن حداقل در این فضایی که رژیم تا بن دندان مسلح همه‌ی امکانات تبلیغاتی خودش را هم علیه فعالان کارگری به کار گرفته، ضروری است.
همان‌طور که گفتم سازندگان این مستند روی بی‌اطلاعی مخاطبان از تقسیم‌بندی جریانات چپ‌گرا هم حساب کرده‌اند. «حزب کمونیست کارگری ایران» تنها یک جریان از مجموعه‌ی نیروهای متنوع چپ‌گرا است که در این فیلم قرار است به نمایندگی از طرف همه‌ی نیروها به مخاطب عرضه شود که هم الگوی «کمونیسم» معرفی شود و هم بهانه برای گرفتار کردن افراد مختلف. این حزب به دلیل سبک کار لیبرالی-نمایشی خودش همواره برای مانورهای شخصی و حرکات انفرادی اهمیت زیادی قائل است. در نتیجه مجموعه‌ای از فعالینی که گرفتار منم‌منم و خودمحورپنداری و روان‌پریشی‌های شخصیتی هستند قابلیت این را دارند که به راحتی به این جریان چسبانده شوند حتا اگر عضو آن هم نباشند. این حزب که به «حزب شخصیت‌ها» هم معروف است، در جذب چنین پتانسیل‌های تک‌رو و به کارگیری سبک کار لیبرالی-نمایشی پُر سر و صدا در هماهنگیِ رقابتی با جریانات دست‌راستی پیشتاز است. برچسب چنین جریانی بهترین موقعیت را برای باورپذیر کردن اتهاماتی فراهم می‌کند که رژیم حاکم برای کنترل و سرکوب فعالین مختلف در زمان مناسب خودش می‌تواند به کار بگیرد. «حزب کمونیست کارگری ایران» در آخرین بیانیه‌ی خود حتا حاضر نشده است انتساب این همه آدم در فیلم طراحی‌سوخته به خودش را تکذیب کند. «حزب کمونیست کارگری ایران» هم اعتماد به نفس توده‌ای‌ها را به ارث برده است و هم وقاحت و رذالت سران سازمان اکثریت را، و این شترگاوپلنگِ چپ‌ْنما اکنون با آویزان شدن به لیبرالیزم منحط سیاسی و تشکیلاتی و شگردهای نمایشی و تبلیغی مضحک، بهترین گزینه برای معرفی «چپ» ها به مردم از سوی تلویزیون جمهوری اسلامی است. رژیم جمهوری اسلامی در حالی که از افشاگری درباره‌ی کشتار هزاران کمونیست مبارز در دهه‌ی شصت وحشت دارد، ولی ترجیح می‌دهد خیلی راحت هر کسی را به این حزب با تیتر پر سر و صدای «حزب کمونیست کارگری ایران» بچسباند چرا که اگر این تبلیغات آلوده عامل جذب افرادی جستجوگر به این جریان هم بشود در واقع خطری جدی متوجه نظام حاکم نمی‌شود.
گرفتن اعتراف اجباری تحت انواع شکنجه در این رژیم سابقه‌ای ۴۰ ساله دارد. باید با تمام قوا در مقابل تبلیغات آلوده‌ی این رژیم ایستاد و آن را محکوم کرد. هدف این فیلم ترساندن کارگران از پیگیری حقوق‌شان و شکستن غرور و شخصیت کارگران و فعالینی است که در این راه گام برداشته‌اند. با حمایت از کارگران و اعتراض به شکنجه و اعتراف‌های اجباری تلویزیونی باید این رژیم را به عقب نشاند.
بعد از انتشار فیلم طراحی سوخته دوباره اسماعیل بخشی و سپیده قلیان به شکلی وحشیانه بازداشت شده‌اند و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشان است، علی نجاتی و سه نفر از اعضای نشریه‌ی گام در وضعیت نامعلومی به سر می برند، ضروری است که یک‌صدا در مقابل خشونت افسارگسیخته‌ی این رژیم کارگرستیز ایستادگی کنیم.

**********
********
******

گفتمان سیاسی اجتماعی

################################

No comments:

Post a Comment